تبليغاتX
هم کیش من - بی نام
همه چیز پر از خداست ....

دخترک د رچشمان پسرک خیره شد ,  چه نگاه نافذی داشت .

پسرک د رچشمان دخترک خیره شد ,  چه نگاه نافذی داشت.

در چشمان هم خیره بودند و به تصاویر خود د رچشمان دیگری چشم دوخته.

دخترک به لبخندش فرصت شکفتن داد , شکفت.

لبخند پسرک هم شکفت.

هر دو بر بلندترین نقطه ی یک تپه ی کوچک نشسته بودند . خیره در چشمان هم و لبخند به لب.

بهار بود و همه ی تپه و دشت , سبز.

پسرک , رو از دخترک گرفت و همان طور که به سبزی تپه و دشت چشم دوخته بود , پرسید :

-         اگر روزی خداوند مرا از تو بگیرد , چه می کنی ؟

دخترک که هنوز نگاهش به پسرک بود . نگاه از او گرفت و به تپه  و دشت سپرد و گفت :

-         شکرش می کنم ....

رنگ از رخسار پسرک گریخت . لبخندش خشکید و با صدایی سرشار از تردید پرسید :

-         به خاطر نداشتن من ؟؟؟

دخترک به آسمان نگاهی انداخت و گفت : " به خاطر اینکه ترا زودتر از این , از من نگرفت..."

لبخندی تمام چهره پسرک را پوشاند . به آسمان نگاهی انداخت و به رویش لبخندی زد .

پسرک دست دخترک را گرفت و هر دو از تپه پایین آمدند ...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:14  توسط سودابه   |