تبليغاتX
هم کیش من - می روم از شهر خود...
همه چیز پر از خداست ....

1. خدایا اگه ازت غافل شدم , خبرم کن ...

2. آن شب كه خواندم :

" اگر خدا بخواهد كسي را ديوانه كند ، همه دعاهاي اش را بر آورده مي كند."

باورنكردم ،

اما امشب وقتي علت ديوانگي ام را جستجو كردم ، ديدم همه ي دعاهاي ام برآورده شده است.

3.

و این حال اکنون من است .... یادم هست درست یک سال پیش .. وقتی در اوج خواستن ها و نداشتن ها دست ام را به درگاه اش بلند کردم .... اما هیچ توانی در وجود ام نبود تا چیزی بر زبان بیاید ... یادم هست آن شب را .... بی گفتن ... بی بر زبان راندن ... تنها به جایی نگاه کردم که سال ها ست می پندارم خدای من آن گوشه نشسته (!) .... تنها به ان نقطه ی معلوم نگریستم ... بی گفتن ای .... و تنها اشک ریختم ... و اکنون که یک سال از ان وقت می گذرد ... خود ام را می بینم ... که دیگر نه در نتوانستن ام و نه در نداشتن ... امروز ... من در اوج توانستن ها و داشتن ها ی ام ایستاده ام .... و می نگرم هنوز به همان نقطه ی معلوم .... و هنوز مثل همان شب صدای ام در نمی اید ... گاهی با خود می اندیشم .... آیا کسی صدای گفتن مرا به او , ربوده است ؟.... صدای ام در نمی اید .... نمی دانم چرا... یک سال است ... برای گفتن به او ... تنها به آن نقطه ی معلوم خیره می شوم ... یک سال است با صدای بلند به او هیچ نگفته ام ... یک سال است که من .... دیوانه تر شده ام !!!.....

 

یاد ام هست همان وقت ها ...روزی فرزاد اژدری برای ام نوشت تا دوباره داستان بلور فروش کیمیاگر را بخوانم .... و من خواندم و یاد ام آمد اگر روزی به تمام آرزو های ام برسم دیگر بهانه ای برای زیستن ام نیست ....

و من اکنون در آن روز ایستاده ام ....اما خوش ام از این که ... هنوز بهانه ای برای زیستن ام هست (!)... بهانه ای بزرگ ....

 

4. و گاه حس می کنم این روزها که می ترسم ... می ترسم از روزهایی که در پیش است ... گاه فکر می کنم برای چه دارم خودم را به ترک جایی که در آن می زیسته ام دچار می کنم .... گاه فکر می کنم و نگاه می کنم و می بینم که دیگر تفکر سودی ندارد .... من شهر ام ....خانه ام ... اتاق ام را ترک خواهم کرد .... و به شهری خواهم رفت که کسان زیادی از مردم اش را نمی شناسم .... و نمی دانم این رفتن و این رسیدن چه چیز به زندگی ام خواهد افزود....

5. و این روز ها با وجود تمام این ترس ها و شکایت ها .... قسمت ای از وجود ام سرشار از حس ای غریب است .... و من در این گوشه ی وجود ام احساس می کنم روزهای خوشی در آن شهر بزرگ در انتظار من است ....

و یاد گرفته ام همیشه حس این گوشه ی وجود ام را باور کنم .....

6. خدایا ... اکنون احساس می کنم .... دیگر نه جای شکایتی است و نه جای ترس و تردید .... من برای تمام داشتن ها و نداشتن های ام از تو متشکرم ... و این نوای شکر از نهایت وجود تکه تکه ام برخاسته است ....

7. خدایا مرا هم چون گذشته ها به خود بپذیر ....

8. و یاد گرفته ام همین دیروز .....:

9. خدا بیشتر از آن چه فکرش را بکنی فکرت را می کند ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:20  توسط سودابه   |