تبليغاتX
هم کیش من - عشق بی جا.....!
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. اين را در آن روز و شب هاي  سرد زمستان گذشته نوشتم .. آن وقت ها كه مجبور بودم به خاطر كمتر مصرف كردن گاز شهري (!) اتاق ام را ترك كنم ... آن روزها كه برف همه ي زمين پيش روي ام را سفيد كرده بود و دل من ....دل من از چيزي گرفته و سرد بود... اين را آن روزها نوشتم... و اين نوشته هيچ ارتباط اي با حس امروز من ندارد ... اما هنوز هم براي ام سوال است كه چرا بعضي ها بي جا عاشق مي شوند !!!...

3. اين نوشته ي من ، هيچ مخاطب خاص اي  ندارد ...

4. عشق بي جا...

 

 

5.

ساعت ها بود كه اين جمله مدام در سرش مي چرخيد ....

ـ وقتي مردي دارد از احساساتش حرف مي زند ، چطور مي شود به او اعتماد كرد ؟!

اين را شب قبل دختر از او پرسيده بود ، اما او هيچ جوابي براي سوال او نداشت ! .. ساعت ها بود كه بر روي تخت اش نشسته بود و خيره شده بود .... به كجا؟!...به ديواري ... ديواري در مقابل اش ... ديواري خالي با ردي از يك قاب ... قاب اي كه وقتي خالي شد ،‌آن هم ديوار را خالي كرد.....

خيره بود .... بي آن كه چيزي ببيند يا بشنود ... گاهي حس مي كرد حتي چيزي هم حس نمي كند ! به گذشته فكر كرد .... به روزهايي رسيد كه عكس اي در قاب بود و قاب اي بر ديوار ... به صاحب عكس فكر كرد ، به او كه ديگر نيست .... و باز فكر كرد....

بعد از كمي چشم هاي اش را بست ، شايد كه خواب اش بگيرد .... بر روي تخت دراز كشيد ... با چشم هاي بسته ا ش هم خواب اي در كار نبود ... و باز آن جمله ... انگار قرار نبود اين جمله دست از سرش بردارد .... مدام مي چرخيد .... مدام مثل پتك اي ،ضربه بر سر اش مي زد و تكرار مي شد ... مدام ، پي در پي...... .

" وقتي مردي دارد از احساسات اش حرف مي زند ، چطور مي شود به او اعتماد كرد ؟!..."

دل اش مي خواست فرياد بكشد ... دل اش مي خواست ، اما شب از نيمه گذشته بود و هر صداي كم اي حتي ، فريادي شنيده مي شد ، چه برسد به فرياد او ... فرياد اي كه از همه ي ياخته هاي اش بر مي خاست ... .

فرياد اش را در خود ريخت . حس كرد چيزي مثل آب اي داغ درون اش جاري ست . اين همان فرياد  اش بود . ... آبي داغ كه مي رفت تا همه ي وجود اش را بسوزاند .... فرياد آب شده اش اشك اي شد و از چشم راست اش ابتدا ... بر گونه اش چكيد .... چه گرم بود ... نه ، فرياد  بي صداي اش داغ بود .... و اين آمدن ادامه پيدا كرد ... چكيد و چكيد ..... اشك اي از پي اشك اي .... تمام صورت اش پر نم شد .... خيس و گرم اما ..... .

نشست ... دوباره نشست و دوباره خيره شد ... به جاي خالي عكس ... به جاي خالي قاب... به جاي خالي بر ديوار ... آه اي پر توان همان وقت از درون اش برخاست ... نگاه كرد . ... حس مي كرد كه آه اش آن قدر توان دارد كه مي توان ذرات اش را ديد ! .... به گذشته فكر كرد و به صاحب عكس نبوده ... دوباره ..... .

گذشت ، لحظات اي زياد ... صداي اي تنهايي اش را ربود ... چه بود؟!...

از جاي اش بايد بر مي خاست ... بايد از پشت شيشه ي پنجره ، بيرون را نگاه مي كرد .. بايد مي فهميد اين صدا از چيست ... اما ... هر چه هست باشد ...اهميت نداشت براي اش ... از دليل صدا گذشت .

دوباره به خودش رسيد ... دوباره سكوت ... دوباره تنهايي... دوباره چشم اي خيره بر جاي اي خالي .. دوباره ... دوباره .... .

آن قدر خيره .... آن قدر نشسته بود كه حس كرد بي حس شده است !... ديگر از داغ اي درون اش خبري نبود ... همه ي گرماي اش سرد شده بود ....خسته بود ... ناتوان نيز... در روزي كه گذشته بود لگد عاطفي محكم اي خورده بود ... آن قدر محكم كه تمام وجود اش تكه تكه شده بود ، چه برسد به قلب نازك شيشه اي اش ... به آن اي فكر كرد كه به احساس اش خنديده بود ... به همان كه پرسيده بود :

" وقتي مردي دارد از احساسات اش حرف مي زند ، چطور مي شود به او اعتماد كرد ؟!..."

درد اش زيادتر شد ... درد اي عميق در ژرفاي وجود اش حس كرد ... انگار كسي افتاده بود به جان تك تك ياخته هاي اش... چه حس تلخ اي بود .... چه حس بد حس اي !... چه حس نخواستني اي ....

نمي توانست تحمل كند ...سر اش درد عجيبي داشت.... سر اش را در ميان دو دست اش گرفت  و بر روي تخت گذاشت ... هر چه توان داشت در دستان اش جمع كرد و به سر اش فشار آورد ... انگار اين فشار ، دردهاي اش را از گوشه ي ديگر اي بيرون خواهد كرد .... شايد ..... شايد زور اين فشار ، از فشار سر درد اش بيشتر بود !...

ياد اش نيست كي بود ؟... ساعت اي بعد ... دو ساعت بعد ... ياد اش نيست .. خواب اش برد ... مثل كسي كه مرده ... اما .... چشمان اش را كه گشود ....ديد كه هنوز زنده ست و  از گوشه ي پرده ي كلفت اتاق اش نوري داخل آمده بود ... نور اي به زور... از جا برخاست ....

سر اش كمتر از شب درد مي كرد ... اما درد مي كرد ... برخاست و به پشت پنجره رفت ، پرده را كنار زد... برف آمده بود ... چه برف زيادي ... همه ي زمين ... همه ي زمين اي كه او مي ديد پر از برف بود ... دل اش برف خواست ... بي آن كه چيزي بپوشد از اتاق بيرون رفت ... يادش نبود انگار برف ، سرما دارد ....

با اولين وزش نسيم زمستاني كه به صورت نتراشيده اش خورد ، همه ي سرما را حس كرد .... بايد بر مي گشت ... اما نخواست ... با پاي برهنه ، به روي برف قدم گذاشت ... چه سرماي عظيم اي ! باز هم رفت ... چند قدم بيشتر .... برف انگار داشت همه ي گرماي وجودش را مي ربود .... به رد پاهاي برهنه اش در برف نگاه كرد ... چه كم رنگ .... چه بي رد بود ...

سياهي موهاي اش سفيد شد ... پر از برف ... پر از سردي ...پر از سرما ... براي لحظه اي حس كرد ديگر نمي تواند ... بايد مي رفت ،‌بايد مي گريخت ... از چه ؟!..... از برف ؟ .. يا از خود اش ؟....

بايد مي گريخت .

به اتاق اش آمد .. سرد و يخ زده و برف اي ... مي لرزيد ..به بخاري اش چسبيد... لحظات اي گذشت ... گرم نشد ...انگار از اين شعله هيچ گرماي اي نمي آمد ... و باز گذشت ....

***

روزهاي بد اي بود ... روزهاي سرد و يخ زده ... سرما خورده بود ... از بي احتياطي كردن اين بلا سر اش آمده بود .. اين بار هم مثل همه زندگي اش مراقب نبود !... چند روزي گذشت تا توان راه رفتن پيدا كرد ... در اين مدت كس اي به سرا غ اش نيامد  و حتي تلفن اي براي اش به صدا در نيامد... بي كس اي هم عجب درد اي بود !...

آن روز كه حال اش بهتر از قبل شده بود ، درست همان روز كه مي توانست روي پاي اش بايستد .... همان روز ، تصميم اش را گرفت ، بايد جاي اي مي رفت...پيش كس اي ... با خود اش مي گفت : " او مرا خواهد بخشيد ..."

با خود اش مي گفت ... و اين گفتن ،توان بيشتر به او مي داد ....در مقابل آيينه اش ايستاد ... خود اش را ديد ... چه قيافه ي زشت اي .... چه موهاي بهم ريخته اي ... چه صورت نتراشيده اي ....

ساعت اي گذشت تا زشتي اش برطرف شد ، اين بار كه خود اش را ديد ، براي خود اش لبخندي زد !... زيباترين لباس اش را پوشيده بود و بهترين عطر اش را استفاده كرده بود .... چه دوست داشتني شده بود !

حس مي كرد حتي بوي عطر اش هم ديده مي شود و اين لطافت اش را دو چندان مي كرد .... همان جا در مقابل آيينه ، خود چند ساعت بعد اش را مجسم كرد ... با خود اش گفت: " او مرا خواهد بخشيد "...

***

داشت نزديك مي شد ... چيزي تا آن جا نمانده بود ... خوش حال بود ... خيلي از راه را پياده آمده بود ... فكر مي كرد وقتي زيادي خوش حال است بهتر است پياده روي كند ... چندخانه تا آن خانه اي كه مي خواست زنگ اش را به صدا در آورد ، فاصله نداشت كه دونفر را ديد از آن خانه بيرون مي آيند ... ايستاد .

مبهوت .... هر دو را مي شناخت . هم دختر را و هم پسر را ....

دختر همان بود كه روزي عكس اش در قاب اي بر روي ديوار اتاق او بود وپسر .... حس كرد مي خواد فرياد بزند ... مي خواست بگويد : نامرد ......!.....

آن نامرد را هم مي شناخت ،دوست اش بود ... همان كس اي كه به او مي گفت كه آن دختر به درد او نمي خورد ... همان كه كمك اش كرده بود تا راحت تر از دختر جدا شود ... باز درد اي همه ي وجود اش را گرفت ...ديد پسر دست دختر را گرفت و با هم از خيابان رد شدند ....آن سوي خيابان . در مقابل او ايستادند .. پسر چيزي به دختر گفت و دختر لبخند كمرنگ اي زد .. كم رنگ اي اش را  مي توانست از راه دور ببيند ... پريشان شد ...

همان جا كنار ديواري نشست ... ديگر توان رفتن اش نبود... اين بار بيش از هر بار ....   .

صداي اي آهسته به گوش اش رسيد ... صداي پسر بود كه مسير را به راننده ي تاكسي مي گفت ... چشم اش هم چنان به آن ها بود ... چيزي ديد...چشمان دختر را ... دختر او را ديده بود و متاثر نگاه اش مي كرد ... چشم اش به چشمان دختر بود ... دختر آه اي كشيد و روي اش را برگرداند و با پسر سوار تاكسي شد .

و تاكسي راه افتاد ...

حس كرد ... چيزي از وجود اش كم شد ... اين اولين بار نبود كه دختر مي رفت .. اما اخرين بار بود كه رفتن اش را مي ديد ... درد اش زياد تر شد .. با همه ي بي توان اي از جاي اش برخاست ... آن جا ماندن ديگر چه سودي داشت ؟!... راه افتاد...

آهسته و بي رمق و بي هدف... حالا كه دوباره احسا س اش زنده شده بود ، دختر براي هميشه ازدست رفته بود ... به گذشته فكر كرد ... ياد روزهاي اي افتاد كه دختر بهترين هم زبان اش بود ... تنهاترين كس اش . و ياد خود اش افتاد كه چه گستاخانه دختر را از خود رانده بود ....

ياد حماقت هاي اش افتاد ... و باز درد اش زياد تر شد ...

***

شب شده بود كه به خانه رسيد ... آن جا مثل هميشه تنها پناه گاه اش بود ... باز سرماخورده و خسته بود و اين بار با قلب اي كه ديگر چيزي از بودن اش حس نمي كرد ......آخر قلب اش اين روزها آن قدر شكسته بود كه ديگر چيزي از آن نمانده بود حتي خرده هاي اش را هم نمي ديد !....

خودش را گرم كرد و مدام فكر كرد ...به خود اش وبه همه ي زندگي اش... به دختر قبل اي و به دختر جديد ... به دختر اي كه او را دوست داشت و او نفهميد و به دختر اي كه او ، دوست اش داشت و دختر نفهميد ... و به دوست اش كه دختر اي را دوست مي داشت كه دختر او را دوست مي داشت ... چه داستان پيچيده اي ... چه دوست داشتن درهم اي ...!

باز صداي اي تنهايي اش را ربود .. پشت پنجره رفت ... پرده را كنار زد و به تاريك اي شب خيره شد ... چيزي نمي ديد و نه كس اي را ... همان طور كه به تاريك اي زل زده بود.....آهسته از خود اش پرسيد :..." چرا اين روزها ، همه بي جا عاشق مي شوند ؟!..." ....

در پي سوال اش هيچ جواب اي نيامد ... به سوي تخت اش رفت ... دراز كشيد ... چشمان اش را بست... و با خود اش گفت : " چرا اين روزها ، همه بي جا عاشق مي شوند ؟!..." ....

سوال اي تكراري و بي جواب ....

چشمان اش بسته بود ... انگار به خواب رفته بود ... صداي اي نمي آمد ... به جز ... به جز تلفن اي كه زنگ مي زد و كسي نبود تا پاسخ اش را بدهد ... به خواب رفته بود ....

دختر جديد گوشي را گذاشت .... .

6. نوشته شده در يك شنبه 23 دي 1386 ساعت 35 دقيقه ي بامداد ... يك شب سرد و برفي ... و من تنها ...

7. خدايا .. ما را حتي براي لحظه اي به حال خود وا مگذار...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط سودابه   |