تبليغاتX
هم کیش من - وقتی دعای ام برآورده شد ....
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن....

2.وقتي دعاي ام برآورده شد....

3. از روزي كه مومن شده ام بيشتر از 3 سال مي گذرد .... در اين روزهايي كه بر من  رفت ، اتفاق هاي يه يادماندني و هرگز فراموش ناشدني اي براي ام افتاد كه  گاه حتي تكرار آن ها تنها در ذهن ام ، تمام تن ام را به لرزه اي شيرين وا مي دارد ...

اين كه چطور به آن جا رسيده ام ، و چطور  رمزها را يافته ام و چطور خودم را تا به اين جا رسانده ام ، آن قدر طولاني و بسيار است كه اكنون نه خواهان گفتن اش هستم و نه ياراي گفتن را دارم .... اما در اين مسير چيزهايي را دريافته ام كه مي خواهم و مي توانم امشب آن ها را بازگويم ...

در روزهايي كه بر من رفت ، من اوقات زيادي را به تفكر گذرانده ام ... (خدا را شكر مي كنم براي اين قدرت كه در وجودم نهاده ... اين توان كه مي توانم در جايي باشم و نباشم ...مي توانم با تمام وجود خودم را وقف چيزي كنم اما در عين حال در فكرم به دنبال چيز ديگري بگردم .... و اين توان در وجود همه است اما چه بسيار كساني كه هرگز كشف اش نمي كنند و به چيزي مانند من نمي توانم كفايت مي كنند .....)

در اين لحظاتي كه به خودم و به زندگي ام و به چگونه بودن خداي ام فكر كرده ام ، هميشه چيزي سراسر وجد و شگفتي تمام وجودم را مي گرفت ... و اين شگفتي بدون شك چيزي نبود و نيست جز نيروي خداي اي كه در تمام لحظات مرا سخت در آغوش مي گرفت و مي گيرد ....و اين وجد آن هنگام به فوران مي رسيد كه من خودم را و افكار ام را وقف بهتر شدن و بهتر ماندن ديگري مي كردم ....اما در ميان اين همه شگفتي گاه دم اي غم اي عظيم مرا فرا مي گرفت ... غم اي برخاسته از ناتواني اي كه وجود ام جايگاه اش بود ....

من متاثر مي شدم در مقابل كساني كه شگفتي يه نهفته در وجود مرا درك نمي كردند و من هم در مقابل آنان ناتوان از وصف اش بودم ... و در نهايت به اين مي رسيدم كه بهتر است سكوت كنم ... اگر چه مي دانستم اين وجد ، اين نيرو ، اين چيز شگفت از آن خداست ..... و مي دانستم كه اين خداست كه مرا چنين از خود به در مي كند .... اين از خود بي خودي شيرين پاداش باور خداي ام بود وهست ....

با اين حال هر جا و هر وقت مي توانستم براي آنان از خداوند مي خواستم تا به اين ناباوري شان پايان دهد ...چون به راستي باور داشتم  كه تغيير باور و دين افراد كار خداست نه كار من ... و هنگامي كه اين را در كلام مادر ترزا هم ديدم به باور خود ايمان آوردم ....

اما روزهايي است كه براي يافتن اين توان در ميان نوشته هاي ديگران مي گردم شايد چيزي به دانسته هاي ام افزوده شود و مرا تواناتر كند ... شايد روزي به همين زودي ها من بتوانم از شگفتي يه عظيم خود سخن بگويم و بتوانم از آن در مقابل كساني كه ان را به نبودن محكوم مي كنند ، با قدرت دفاع كنم ....

در همين راه ، كتابي مي خواندم امشب كه مرا ناخودآگاه ياد داستاني در زندگي ام انداخت كه آن را خواهم گفت ....من در كتاب چرا اتفاقات بد براي آدم هاي خوب مي افتد ؟ نوشته ي هرولد .اس. كاشنر اين ها را خوانده ام :

 

1: خداوند طرح اي براي خود دارد كه زندگي تمام بندگان اش در آن طرح جاي مي گيرد .الگوي خداوند ايجاب مي كند زندگي بعضي بندگان اش درهم بپيچد،گره بخورد، كوتاه شود، و زندگي بعضي ديگر طولاني باشد . البته دليل آن ، اين نيست كه از نظر خداوند بنده اي سزاوارتر از ديگري است ....

2:اگر شما به بازار برويد ، مي بينيد سفال گر با چوب به كوزه هاي سفالين مي زند تا قدرت و استقامت كوزه هاي اش را به مشتريان نشان دهد . ولي سفال گر عاقل صرفا به كوزه هايي ضربه مي زند كه از استقامت بيشتري برخوردارند . بنابراين خداوند هم بندگاني را در بوته ي آزمايش قرار مي دهد كه مطمئن است تاب تحمل آن را دارند و از اين طريق هم مصيبت ديده و هم ناظران را متوجه معنويت مي گرداند...

3:وقتي دچار مشكلات و مصائب مي شويد نبايد  اغوا شويد و از ايمان خود دست بكشيد  . خداوند براي كارهايي كه مي كند ، دلايلي دارد و اگر مدتي طولاني محكم به رشته ي ايمان خود چنگ زنيد ، او رنج و عذاب شما را جبران مي كند .

4:در اين دنيا اتفاقات بد براي مردم خوب هم مي افتد ولي خواست و مشيت خدا اين نيست . خداوند دوست دارد مردم هر آن چه سزاوارش هستند ، به دست آورند ، ولي خود تدارك آن را نمي بينند ....

5:زمان مرگ هر انسان دست خداست . اما اين كه چگونه و در چه موقعيتي جان به جان آفرين تسليم مي كنيم تقديري است كه هيچ ربطي به ارزش افراد نزد خداوند ندارد . همه ي ما روزي مي اييم و روزي مي رويم و مطمئنا مي توان دليلي مادي براي آن پيدا كرد .

6: خدا براي بندگان اش حريمي قائل شده است و در كار آنان دخالت نمي كند . او آزادي انسان ها را نمي گيرد ، حتي اگر منجر به صدمه زدن به خود و ديگران شود . او از قبل معين كرده است كه بشر آزاد است و هيچ بازگشتي در سير تكامل وجودندارد .

7:خداوند مديون ما نيست . ما هستيم كه براي زندگي مان ، به او مديونيم .

8:خشم خدا را به دل گرفتن هيچ لطمه اي به خداوند نمي زند . هم چنين خشم او را برنمي انگيزد  تا بر ضد ما قد علم كند . اگر در مواجهه با موقعيتي ناگوار احساس مي كنيد بايد خشمگين باشيد و خشم خود را متوجه خداوند كنيد به خودتان مربوط است .اما اشتباه كرده ايد اگر خيال كنيد تقصير آن پيشامد به گردن خداوند است .

9:خدايي كه من به او ايمان دارم ، براي بندگان اش درد سر نمي آفريند بلكه به آنان قدرت غلبه بر مشكلات را عطا مي كند .

10:نيازي نيست در ازاي قدرت و اميد و صبر به خدا باج بدهيم صرفا كافي است به سوي اش برويم و اقرار كنيم به تنهايي قادر نيستيم به حل مشكلاتمان بپردازيم.

11:يكي از مسائلي كه هميشه مرا به وجود خداوند معتقد مي كند ، آگاهي از اين حقيقت است كه وقتي مردم براي دست يابي به قدرت و شهامت و اميد به درگاه او دعا مي كنند ، اغلب سرچشمه ي آن را مي يايند در حالي كه قبلا به هيچ وجه چنين خصوصياتي نداشتند .

12:خداوند نمي خواهد كسي بيمار يا معلول باشد يا دچار مشكل شود ، او نه در شكل گيري مشكل دخالت مي كند و نه در رفع آن . اما كمك مي كند عده اي پزشك  و پرستار شود تا درصدد معالجه ي بيماران برآيند و به ما هم كمك مي كند هنگامي كه بيمار و وحشت زده هستيم ، شجاعت خود را حفظ كنيم . همچنين ما را مطمئن مي كند هنگام ترس يا درد با ماست و تنها نيستيم.

13:ممكن است خداوند از بروز مصائب پيشگيري نكند اما قدرت و شهامت فائق آمدن بر آن را به ما مي دهد .

14:عشق ما به خداوند براي اين است كه او كامل است . ما خداوند را دوست نداريم فقط براي اين كه ما را از شر رويدادهاي اهريمني حفظ كند . عشق ما به خداوند فقط از ترس مايه نمي گيرد . از ترس اين كه اگر به او پشت كنيم به ما ضربه مي زند . ما خدا را دوست داريم چون او خداست ، چون خالق تمام زيبايي ها و سرچشمه ي قدرت و اميد و شهامت درون ما و كساني است كه هنگام نياز به كمك ما مي شتابند .ما او را مي پرستيم چون بهترين بخش وجود ما و دنياي ماست و اين است معناي عشق .....

15: خداوندا ! ما نمي توانيم به درگاه تو دعا كنيم تا جنگ را پايان بخشي زيرا مي دانيم دنيا را به اين شكل آفريده اي و انسان خود قادر است جاده ي صلح را هموار كند . مانمي توانيم دعا كنيم قحطي وگرسنگي را از بين ببري زيرا منابعي به ما عطا كرده اي كه در صورت استفاده ي عاقلانه از آن مي تواند تمام دنيا را تغذيه كند . ما نمي توانيم دعا كنيم تبعيض نژادي را ريشه كن كني زيرا به ما ديده ي بصيرت داده اي تا بتوانيم خوبي هاي تمام انسان ها را ببينيم . ما نمي توانيم به درگاه ات دعا كنيم به نااميدي هاي مان پايان بخشي زيرا توانايي از بين بردن نابساماني ها را به ما داده اي . ما نمي توانيم دعا كنيم بيماري را ريشه كن كني زيرا به ما قدرت تفكر داده اي تا به وسيله ي آن راه علاج بيماري ها را كشف كنيم . بنابراين به درگاه ات دعا خواهيم كرد به ما قدرت و اراده و عزمي راسخ عطا كني تا ديگر لازم نباشد بگوييم خدايا ما را به آرزوهايمان برسان ....

16:بشر زبان خداوند است ....

 

4. اين ها از ديد من جملات برگزيده ي اين كتاب بود . اما خودم يك چيز به آن ها مي افزايم . براي ديدن خدا ، براي باور خدا، براي درك خدا ... هر انسان به يك سلاح محتاج است و آن اين است كه براي لحظه اي هم اگر شده اين ترديد و شك را از خود  دور كند كه خدا نيست و يا اگر هست با خلق مذاهب خواسته ازادي انسان را از او بگيرد  ....اين فكر غير واقعيت ست ...

5. و مي خواهم يادت بيندازم كه خدا براي تو همان مي شود كه تو تصور اش را بكني . ياد ات باشد خداي درون ادامه ي خداي بيرون است ....

6. داستاني كه مي خواستم بگويم و اين كتاب مرا به ياد اش انداخت :

 

1: ماه هاي اول مومن شدن ام بود . روزي به من خبر دادند ، پدر يكي از نزديك ترين دوستانم ، مريم ، پشت چراغ قرمز ، در اتومبيل اش مغز اش از كار افتاده و در بيمارستان است . مريم براي من يك  دوست ساده نبود . ما در يك محل به دنيا امده بوديم با هم بزرگ شده بوديم با هم مدرسه رفته بوديم و با هم براي رفتن به دانشگاه درس خوانده بوديم و با هم خنديده بوديم و با هم گريه كرده بوديم ... مريم براي من تنها يك دوست نبود و پدر مريم هم تنها پدر يك دوست نبود ... من از شنيدن اين خبر خيلي متاثر شدم ....روزهاي عجيبي در زندگاني ام را مي گذراندم . خدا هر روز در چيزي را به روي ام مي گشود و من مست اين نوع زندگي ام بودم . ...آن روز قبل از اين كه به سراغ مريم بروم . گوشه اي پيدا كردم و نمازي خواندم ... نمازي براي درخواستي از خداوند . مي دانستم هنوز ممكن است پدر مريم به اين دنيا برگردد. نماز را خواندم و بعد از نماز ، شروع كردم به تكرار اين قسمت از آيه از سوره ي نمل  قران :

بسم الله الرحمن الرحيم

امن يجيب المضطر  اذا دعاه و يكشف السوء

كيست آن كه دعاي بي چاره گان را به اجابت مي رساند و رنج و غم آنان را برطرف مي سازد ؟.....

 

اين را بارها و بارها تكرار كردم و ايمان داشتم به اين كه دعاي من مستجاب مي شود و پدر مريم به خانه اش برمي گردد. اما هنوز در تكرار اش بودم كه تلفن زنگ زد  و من فهميدم همه چيز تمام شده است .... ياد ام هست تمام وجود ام اشك شد و من تا مدتي همه اش گريستم و هر چه از خدا پرسيدم چرا ، او هيچ جوابي به من نداد ... آن روزهاي سخت گذشت و من با اين كه دليل خدا را نمي دانستم هميشه خودم را با اين باور كه شايد در كار خدا دخالت كرده ام دلداري مي دادم و به خودم مي گفتم خدا چرا بايد دعاي غير منطقي يه مرا برآورده مي كرد ؟ اما در عين حال خدا را مقصر مي دانستم !... تا اين كه ....

اسفند 86 كه سومين سالگرد فوت پدر مريم بود من خواب عجيبي ديدم . خواب ديدم كسي به سوي ام آمد و در حالي كه خوش حال بود به من گفت دعاي آن سال تو براي پدر مريم مستجاب شده و او زنده شده است .... 

2:تا همين امشب معناي خواب ام را نفهميده بودم ... اما اكنون مي دانم .

3: خدا خيلي ساده گاهي با انسان ها حرف مي زند . كافي ست تنها گوش هاي ات را خوب باز كني و به او بسپاري ... خدا خيلي ساده در آن خواب به من گفت كه اگرچه آن وقت دعاي ام را برآورده نكرده (كه بدون شك آن طور بهتر بوده ) اما آن را بدون استفاده و بي فايده در ميان زمين و آسمان رها نكرده است . من امشب دريافت ام كه دعاي ان روز من به پدر مريم در حال بعد از مرگ اش كمك كرده است ... او نه در اين دنيا كه در آن دنيا زنده شده است ...

 

7. خيلي طولاني شد ....

8. خداي بزرگ من ! به من ... به من اي كه جزيي از توست و راست مي گويم اصلا خود تو ست ... توان بده تا از اين روي ناتوان زندگي تا آن روي تواناي آن ، توانا باشم.

9. خداي من! مرا اميد بده تا به سوي ات محكم تر از پيش گام بردارم ....

10. دست ام را به سوي ات گشاده ام ، رهاي اش مكن .....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:41  توسط سودابه   |