تبليغاتX
هم کیش من - با خدای درون ات مهربان باش....
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. با خداي درون ات مهربان باش...

3. همه ي آدمها وقتي به اين دنيا مي ايند . خدايي درون شان خلق مي شود. خدايي كه ادامه ي خداي بيرون است  ....

روزي  من  به خواست خداي بيرون ، عاشق خداي درون ام شدم. خدايي كه تا آن وقت ساكت و مظلوم و بي صدا درون ام بود و من ظالمانه به او اجازه ي بروز نمي دادم. روزها مي گذشتند و من هر روز بيشتر از قبل عاشق مي شدم... و روزي چشم بازكردم و ديدم كه ان چنان عاشق خداي درون ام هستم كه او  هر كاري مي خواهد مي كند و من هيچ شكايتي نمي كنم! اما وقتي ديگر؛ خيلي غير منتظره من دوباره عاشق شدم! عاشق خداي ديگري... ادمي را ديدم كه خداي مظلوم و مهربان و ساكتي داشت ... ياد خداي گذشته ي خودم افتادم و با اينكه خداي درون ام به شدت دست و پا مي زد تا جلوي اين عشق را بگيرد من بدون توجه به او  ، عاشق خداي ديگري شدم...و خيلي ساده آن ادم هم به خاطر خداي مهربان درون اش برايم عزيز شد  ...

متعجب بودم كه چرا او ، خداي مهربان درون اش را نمي بيند با اينكه من مي ديدم اش... متعجب بودم كه او ،‌چرا براي رفع دردهاي اش به خداي مهربان و قوي  درون اش متوسل نمي شود ، وقتي كه من مي توانستم از خداي او  چيزي بخواهم و او به من  نه نگويد ...

روزهاي كمي گذشتند و من ساده ي ساده عاشق خداي ديگري بودم... البته خداي درون ام را از دست نداده بودم. اين خداي درون آن قدر خوب و مهربان هست كه اجازه ي ورود عشق ديگري را هم بدهد...خداي درون ام خيلي با من كنار آمد چون مي دانست من هنوز عاشق او  هم هستم!

در اين روزهاي كم با همه ي وجودم سعي كردم به آن ادم بفهمانم تا قدر خداي درون اش را بداند... همان خدايي كه من عاشق اش شده بودم... سعي كردم تا به او بفهمانم خداي درون اش به عشق او  محتاج است  نه عشق من ! سعي كردم به او بفهمانم همان خداي ساكت و مظلوم و بي صدايي كه درون اش هست قوي ترين كس هاست. خواستم به او بفهمانم آن خدا ،‌دواي همه ي دردهاست... خواستم و سعي كردم ....

من همچنان عاشق خداي ديگر بودم... اما

اين حس آن چنان داشت شدت مي گرفت كه روزي ديدم ديگر چيزي نمانده است كه خداي درون ام را ازدست بدهم  ....آن وقت   خداي درون ام با شدت و با صلابت جلوي من ايستاد و به من دستور ايست داد ! از من خواست تمام كنم... به  من گفت كه اگر ترك عشق ام نكنم براي هميشه ترك ام مي كند... انتخاب سختي بود... انتخاب بين عشقي و عشقي! بايد فكر مي كردم و در كمترين زمان ممكن تصميم مي گرفتم ... فكر كردم و تصميم گرفتم . و با عقل ام خداي درون ام را انتخاب كردم. حقيقت اين است  كه من تا هستم ، تا زنده ام به خداي درون ام محتاج ام و نمي توانم از دست اش بدهم.... اما روزهاي سختي شروع شد. اول اش با عشق خداي جديدي كه درون ام بود مبارزه كردم. ولي اين مسير درست نبود! بعد سعي كردم از او فرار كنم... اين راه هم به تركستان بود ! و يك روز ياد چيزي افتادم... ترك عشق مثل ترك درد است... اگر به طرف اش بروي تا با او مبارزه كني به تو هجوم مي اورد ... اگر از او فرار كني دنبال ات مي ايد. اما اگر وقتي دارد به طرف ات مي ايد خودت را از مسيرش كنار بكشي او  هرگز به تو نخواهد رسيد چون تو هميشه در موازات او هستي   و ياد گرفته اي كه هيچ دو خط موازي به هم نمي رسند!

راه همين بود . بايد با احساس كنار امد. پذيرفتم . خداي ديگري درون ام هست . خدايي كه به كس ديگري متعلق است . پذيرفتم . با اين خدا و با اين حس كنار امدم و حالا چند وقت است  كه دارم با خيالي اسوده و حتي ارامش زندگي مي كنم.... اگر چه آن حس و آن خدا گاهي به سوي من مي امد و درون ام را اشو ب مي كرد اما من ساده از كنارش رد مي شدم و او  دست اش به من نمي رسيد ... و خوب مي دانم بالاخره اين خدا ازدست نيافتن به من خسته مي شود و به جاي اصلي خودش برمي گردد .... فقط اميدوارم وقتي خداي ديگري به خانه ي اصلي ي خودش مي رسد . صاحب خانه در را به روي اش باز كند ... و او را با آغوشي گرم پذيرا باشد...

اميدوارم صاحب خانه مثل من كه عاشق خداي درون ام هستم او هم عاشق خداي درون اش شود و بعد بنشيند و ببيند كه اين خداي مهربان درون چطور وساطت او را پيش خداي مهربان و قادر بيرون مي كند... اميدوارم صاحب خانه قدر خداي درون اش را بيشتر از پيش بداند ....

 

4. تو با خداي درون ات چه مي كني؟؟؟

5. اي خداي درون ! از من به خداي بيرون بگو اين جا كسي هست كه در انتظاري جان اش به لب اش آمده است ....

اين را به خداي بيرون بگو ....

6. و تو اي كسي كه مرا مي خواني ؛ تو مي داني خداي درون ات كيست ...

7. وقتي نوشتم تو خلاصه ي خدايي ،باور نكردي .... آن روز كه گفتم تو جزيي از خدايي ، به باور من خنديدي ... زماني كه گفتم تو نوري و خدا نور اعظم است ... باور ام را ناديده گرفتي ... اما امروز باور كن .... باور كن .... باور كن .... خداي درون، كسي نيست ، نيست ، نيست ، جز خودت ....

وقتي مي گويي خداي درون ، با خودت سخن مي گويي ... خودي كه نه به نام تو شناخته مي شود ، نه با حرفه ات و شغل ات معروف است و نه چيزي از آني ست كه تو نام اش را خودت گذاشته اي ...با اين حال خداي تو ، خداي توست و خداي تو همان توست و خداي تو همه ي توست ...

8.روزي مي انديشيدم به اين كه به عدد تمام ادميان راهي براي شناخت خداوند هست ....

9. با خداي ات سخن بگو ... با خداي درون ات و خداي بيرون ات ...

وقتي با خداي ات سخن مي گويي مهم نيست كه اگر به جاي تو به او بگويي من ... خداي تو ، همان توست ....و تو وقتي با خداي درون ات ، با خودت ، سخن مي گويي خداي بيرون تو را مي شنود و اجابت مي كند ....

10. و تو همان كوچك شده ي خداي خودي ....

 

پ.ن اول:

1.با نیلوفر زياد درباره خداي مان صحبت مي كنيم .... اين روزها و خيلي پيش از اين ها دغدغه ي من و او ، دغدغه ي او و من ، خدايي بود كه خلق مان كرده است و خدايي هست كه خلق مان كرده است و خدايي كه اكنون ما مي توانيم ببينيم ، حس كنيم و باور كنيم ..... ما به باور هاي ديگري پيرامون خداي مان رسيده ايم ... به چيزهايي كه به زودي آن ها را بيشتر خواهم نوشت .... راستي بايد ازنیلوفر اجازه بگيرم ؟!!!

2. و روزي حس كردم چه بسيار خداي من و خداي نیلوفر ، خداي نيلوفر و خداي من شبيه هم هستند ...

3. اي من ! از من به خداي من بگو ... بگو كه من ، همين من ، او را بسيار دوست مي دارم ... بسيار ....

 

پ.ن آخر:

1.اين را روزي جايي خوانده ام ... در كتابي ...( چگونه خدا را بشناسيم؟ نوشته ي دي پاك چوپرا....كتابي كه با هر صفحه اش با هر سطرش كه مي خواندم به باورهايي كه رسيده بودم در دنياي خودم ، در خلوت خودم بيشتر ايمان اوردم .... )

2.

ـ از كجا مي دانيد خداوند واقعي است ؟

ـ به اطراف مي نگرم و نظم طبيعي آفرينش را مي بينم . در ساده ترين اشيا زيبايي عظيمي وجود دارد . در حضور شكوه نامنتاهي كون و مكان ، انسان احساس زندگي و بيداري مي كند و هر چه عميق تر مي نگرد ، اين آفرينش را مبهوت كننده تر مي بيند . به چه چيز ديگري نياز است ؟

ـ ولي هيچ كدام از اين ها چيزي را ثابت نمي كند...

ـ تو فقط اين را مي گويي چون حقيقتا نگاه نمي كني . اگر مي توانستي يك كوه يا يك ابر پر باران را يك دقيقه بدون ترديدهاي ات كه راه را بر تو بسته اند ، ببيني ، وجود خداوند بي درنگ بر تو آشكار مي شد .

ـ پس به من بگوييد چه اشكار مي شود ، بالاخره من هم چشماني مثل شما دارم .

ـ چيزي ساده ، يكپارچه ، نازاده ، ابدي ، سخت چون سنگ، بي حد ومرز ، مستقل ، آسيب ناپذير ،‌متبرك و داننده ي همه چيز.

ـ شما همه ي اين ها را مي بينيد؟ ......پس من تسليم مي شوم زيرا نمي توانم درك اين همه شگفتي را بياموزم .

ـ نه ، تو اشتباه مي كني . همه ي ما جاودانگي را در همه ي جهات مي بينيم  ولي اين راه را برگزيده ايم تا آن را به تكه پاره هاي زمان و مكان تقسيم كنيم. يك كيفيت از خداوند وجود دارد كه بايد به تو اميد دهد. او مي خواهد با تو سهيم شود ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:11  توسط سودابه نيك نيا  |