|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی فارسي هم بگردم , باز کلمه اي مناسب و درخور نخواهم يافت. با اين حال مي نويسم زيرا احساس مي کنم بايد از لحظات شگفتم بگويم , شايد لحظه ي شگفت من , لحظه ي شگفتي براي ديگري هم باشد . پنج شنبه بود . 29 مرداد. 2 رجب. چيزي شنيدم: " امشب ليله الرغائب است. شب برآورده شدن آرزوها. از دستش نده....." اين سه جمله ي ساده , پتکي شد بر سر من . پتکي عظيم و سنگين... آنقدر سنگين که هنوز از آن بي هوشم. آن وقت 22 سال از آمدنم به اين دنيا گذشته بود .دختر زياد بدي نبودم . مسلمان بودم اما نام اين دين را تنها به يدك مي كشيدم . نماز مي خواندم اما نمي دانستم آرامش پس از نماز يعني چه ؟ وجودم مملو بود از حسي تلخ ... نگاهم خسته بود به دنبال چيزي مي گشتم ، نمي دانستم چيست تنها دنبالش مي كردم اگرچه گاهي آن ,جز سراب نبود ...دنيا برايم خلاصه شده بود ... خلاصه اي در خودم و دنياي حقيري كه ساخته بودم .كمتر ديگران را مي ديدم .. كمتر دوستشان داشتم ... كمتر با خدا بودم آنقدر كم كه گاهي حتي حوصله اش را نداشتم ، هر وقت عشقم مي كشيد نمازي مي خواندم اما آن شب همه ي دنياي نازيباي من زيبا شد .. تاريك بود چون شب بود اما من روشن مي ديدمش .. در اوایل همان شب روشن در مفاتیح الجنان دنبال اعمال ان شب گشتم ... گشتم اما چیزی ندیدم ... با این حال احساس می کردم چیزی مرا به گشتن دوباره وامی داشت ....انگار کسی در گوشم می گفت : دوباره نگاه کن .... یازده و نیم شب شده بود ... دوباره مفاتیح را باز کردم اولین چیزی که دیدم این بود : اعمال لیله الرغائب از خودم پرسیدم : یعنی چه ؟ مگر من ان وقت اینجا را نگاه نکرده بودم ... البته که نگاه کرده بودم اما باید برای داشتن هر چیز بهایی پرداخت ... (و من ان لحظات شگفت را چه ارزان خریدم تنها با نگاهی دوباره .....) ان شب مثل همیشه شروع به نماز خواندن کردم ... بی انکه بدانم ان نماز , آغازی ست در دوباره زاده شدن من . اعمال ان شب , بیش از یک ساعت طول کشید. سخت بود , برای کسی مثل من که هرگز اینهمه ایستادن ها و سجده کردن ها را تجربه نکرده بود , بسیار سخت بود اما نیرویی از درونم مرا به ادامه وا میداشت. نماز را که خواندم نوبت دعا و آرزو رسید ... نام خیلی ها را بر زبانم آوردم و تصویر بسیاری از ذهنم گذشت ... وقتی برای آخرین بار به سجده رفتم , احساس عجیبی بر من مستولی شد ... شاید یک جور سبک شدن بود . وقتی که سر از سجده برداشتم ... دنیا جور دیگری بود . من گیج بودم اما این گیجی با همه ی انچه تا ان وقت تجربه کرده بودم , تفاوت داشت . هرگز آن لحظات را از ياد نخواهم برد، هرگز...وقتي به آن ها فكر مي كنم اشك امانم نمي دهد ... گاهي از خدا مي پرسم آيا من لايق اين همه بودم ... و او تنها لبخند مي زند ، همين و بس. آن شب ،شب برآورده شدن آرزوها بود .. و من با وجود همه ي غربتي كه با خدا پيدا كرده بودم ، خودم را به دست او سپردم ... آن وقت ،وقت بخشيده شدن هم بود و باور نمي كردم كه خدا به اين سادگي مرا و آنها كه يادشان كردم را ببخشد ... او براي آسوده شدن خيالم لحظاتي را به خوابم آورد ...خواب عجيبي بود اما همه اش تعبير شد .... آن شب خداوند بر روي من و آنها كه در رويا همراهم بودند آبي ريخت تا گفته باشد بخشيدمتان ..... بخشيدمتان.. پس از آن, لحظات شگفتي بر من گذشته است . اين روزها احساس مي کنم روحم بزرگ شده . حس قشنگي است . وقتي روحت رشد مي کند , درونت غوغايي به پاست . تازه خودت را درمي يابي.انگار نخستين بار است که اين موجود را مي بيني . ياد ميگيري به نواي درونت گوش دهي. وقتي روحت بزرگ مي شود ميتواني خدا را صدا بزني , هر لحظه و هر جا. وقتي روحت بزرگ مي شود , ديگر نماز نمي خواني تنها براي اينکه نمازي خوانده باشي . نماز مي خواني زيرا احساس مي کني , نماز بزرگترين نياز توست و باور مي کني که نماز کوتاه ترين راه رسيدن به خداست. وقتي روحت بزرگ مي شود , همه ي دنيا در نظرت زيبا جلوه مي کند و غمها و غصه ها در دشت زندگي ات تنها رگباري مي شود که زود مي گذرد . وقتي روحت بزرگ مي شود ياد مي گيري زيبا ببيني , زيبا بشوي و زيبا بخواهي. وقتي روحت بزرگ مي شود , لطافتت لبريز مي گردد . تو ياد مي گيري دوست بداري و دوست داشته مي شوي. وقتي روحت بزرگ مي شود , در مشکلات زاري نمي کني , به خودت مي گويي: " چرا به خدا توکل نکنم وقتي او مرا به راه راست هدايت کرده است ؟ چرا به او توکل نکنم ؟ " وقتي روحت بزرگ مي شود درک مي کني اگر امروز خداوند چيز خوبي از تو بگيرد , فردا چيز خوب تري به تو خواهد داد. وقتي روحت بزرگ مي شود , شهامت مي يابي تا از بزرگ شدن روحت سخن بگويي و به ديگران ياري مي رساني تا روحشان بزرگ شود. پس اکنون براي اينکه روحت بزرگ شود سرت را نزديک بياور مي خواهم پتکي بزنم . نترس .... دردش قابل تحمل است . بگذار تا در اين بي هوشي فرو روي. بگذار پتکي بزنم . بيدار شو ... هي .... بيدار شو . شايد ديگر فرصتي برا ي برخاستن نباشد . شايد ديگر اين شب برايت تکرار نشود . شايد ديگر نتواني . بيدار شو. به خود آي . قدر خودت را بدان . بهاي تو خيلي زياد است . وقتي به ارزش خود پي بردي , وقتي دانستي خداوند اوج حکمت و عظمتش را در خلق آدمي بکار بسته است وقتي خودت را شناختي ..... آن وقت , خداوند خوشنود مي شود و وقتي او خوشنود است همه ي سعادتش نصيب توست. باور کن ! خدا بهترين و صميمي ترين دوست توست . همو که در شادي ها , هم آواز تو و در غمها تنها نياز توست . خدا تنها کسي است که هر قدر برايش حرف بزني , خسته نمي شود .او رازت را به کسي نمي گويد, در سختي ها رهايت نمي کند .... او هميشه نگاهت مي کند . اگر تا امروز خدا را با تمام توان صدا نکرده اي , اگر هر روز يادت مي رود به او لبخندي بزني , اگر هنوز خوابي .... بيدار شو. آخر شبي در راه است . شبي عجيب , شبي به ياد ماندني . شبي تکرار ناشدني پنج شنبه 5 مرداد اول رجب همان ليله الرغائب است . درست همين شب با تمام توان به سراغ خدا برو . جاي او دور نيست . همين نزديکي هاست . به پشت سرت نگاه کن ... تنها يک رد پا مي بيني ؟؟؟ آن ردپاي خداست . تو بر شانه هاي خدا نشسته اي ..... فکر کن ! تو بر شانه هاي خدا نشسته اي..... اعمال ليله الرغائب( برگرفته از مفاتيح الجنان) پنج شنبه اول ماه رجب را روزه مي گيري و شب جمعه بين نماز مغرب و عشا دوازده رکعت نماز مي خواني . براي هر کدام يک سلام. در هر رکعت يک حمد و سه بار سوره قدر و دوازده بار توحيد مي خواني . بعد از همه ي دوازده رکعت 70 بار مي گويي: اللهم صل علي محمد النبي و علي آله . به سجده مي روي و 70 بار مي گويي : سبوح قدوس رب الملائکه و الروح. سر از سجده بر ميداري و 70 بار مي گويي: رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلي الاعظم. به سجده مي روي و 70 بار ميگويي: سبوح قدوس رب الملائکه و الروح. و بعد از آن حاجات خود را مي گويي . انشاالله برآورده مي شود .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:24 توسط سودابه نيك نيا
|
|
||