|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن... 2. ماهي 3. دخترك با تنگ ماهي اش از كنار جوي آب رد مي شد ، پايش به سنگي گرفت و افتاد. تنگ ماهي از دستش رها شد و ماهي در آب جوي به حركت در آمد. دخترك به دنبال ماهي دويد اما سرعت آب بيش تر از قدرت دويدن او بود. دخترك خسته شد و از داشتن دوباره ي ماهي اش نا اميد. پس كنار تخته سنگي نشست . ناگهان مردي به سويش آمد. چشم دختر به دستان مرد افتاد. ماهي كوچك او در دستان بزرگ مرد شناور بود. دخترك خوشحال شد و از مرد تشكر كرد ... مرد گفت كه نجات ماهي كار او نبوده است . ماهي را پسرك نجات داده است. بعد از آن ، دخترك هر روز به كنار جوي مي آمد تا شايد پسرك را ببيند و از او سپاسگزاري كند . و هر روز مرد ،دخترك را مي ديد. يك روز مرد پرسيد: " راه خانه ات از اينجاست ؟" دخترك گفت :" نه " . مرد پرسيد :" پس چرا هر روز از اين جا مي گذري؟" دخترك گفت :" مي آيم شايد پسرك را ببينم و بتوانم از او تشكر كنم . " مرد خنديد. دخترك با تعجب پرسيد :" چرا مي خنديد؟ " مرد گفت : " برو دخترم ... برو. پسرك به خاطر تو و يا نجات ماهي ، آن را از آب نگرفته ، پسرك هميشه آرزويش بود ،لحظه اي ماهي اي در دست بگيرد! ..... برو دخترم ." 4. نوشته شده در شنبه بيست و چهارم دي ماه هزار و سيصد و هشتاد و چهار ساعت شش و ده دقيقه صبح. 5. خدايا در سختي ها راهي نشانمان ده و در نعمتها ، ظرفيتمان ده ....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:56 توسط سودابه
|
|
||