|
|
|
|
|
1. خدایا اگه ازت غافل شدم خبرم کن ... 2.تو خلاصه ی خدایی... 3.تا یک سال پیش فقط یک آرزو بود. یک آرزوی کوچک که هر بار رسیدنش را به آینده موکول می کردم... به فردایی که سالها آمدنش طول کشید. نمی شناختمش اما حسی می گفت که رابطه ی غریبی میان ماست. بی تجربه کردن ... بی لمس کردن...دوستش داشتم. نمی دانم آن روزها بین تاروپود از نزدیک ندیده اش دنبال چه می گشتم ...نمی دانم کجا ...چه از آن جذبم کرده بود که آرزویش را می کردم. حالا آن آرزوهای سالهای رفته ... یک تجربه است برای من . یک پاک کننده ی روح ...یک جا برای رسیدن به آرامش... یک بهانه برای خسته نشدن... یک بهانه برای فرار از دلتنگی و شاید چیزی مثل... مثل گوش شنوا...جایی که می شود حرف زد...می شود خواند... می شود گفت و مطمئن بودکه کسی هست برای شنیدن. کسی؟؟؟...نه حتما کسی... چیزی...چیزی که دردت را می شنود... حرفت را ...خستگی ات را و برش می دارد ... دردت را ...خستگی ات را و یک چیز را خیلی نصیبت می کند ... چیزی مثل آرامش... می دانم خیلی تجربه اش نکرده اند ...آرامش را نمی گویم...نشستن در مقابل آن را می گویم...دست به تاروپود کشیدن . گره زدن.شانه زدن را می گویم ... من دارم از بافتن حرف می زنم . از بافتن... از گره ای بر تاری زدن ...از پودی کشیدن ... از شانه ای زدن و با صدای شانه زدن آرام شدن و با گره زدن خامه ای به تاری .. همه ی غمت را...همه ی دردت را به پیکره ی بی جان تاری رساندن... و چه شگفت زده می شوی بعد از کمی بافتن ... شگفت زده می شوی چون نازیباترین های وجودت اکنون در مقابلت ایستاده است و تو چه زیبا می بینی اش... دردت ..غمت ...ناآرامی ات ...همه اش زیبا می شود و تو آرام می شوی... من از بافتن حرف می زنم ... از بافتن. وقتی می بافی همه ی فکرت و نگاهت یک جاست . یک نقطه و تو چه بخواهی چه نخواهی ...تاروپود فرشت روح زخم خورده ات را می نوازد و شاید اگر همراهی اش کنی تا عرشت همراهی ات کند ... و آنجاست که می فهمی بافتن نه یک حرفه ...نه یک هنر که شاید عبادت است . تو خلق می کنی با قسمتی از روح خسته ات و مخلوقت ...همه چیزت ... بی حرف...بی درنگ...آرامت می کند و تو برای همین آرامش دوستش داری... و آن وقت یاد خالق خودت می افتی ... یاد خدای خودت ...یاد خدا که می افتی می بینی او خلقت کرده ... از روحش درونت دمیده و حتی آرامت کرده و تو ...تو برای او چه کرده ای ؟؟؟ چه کرده ای ؟؟؟... چه کرده ای که با اینهمه ... با اینهمه بی مهری ات ... با اینهمه بی خیالی ات ... با اینهمه ناپاکی ات ... هنوز دوستت دارد ؟؟؟؟ مگر تو کیستی ؟؟؟؟؟..... چه کرده ای ؟؟؟؟... آن وقت است که مطمئن می شوی بافتن هنر نیست ...حرفه نیست...عبادت است... وقتی می بافی به خودت ... به تاروپود وجودت می اندیشی و به چیزی ... به چیزی که گردوغبارت می زداید ... چیزی که پاکت می کند...چیزی که تو را به خدایت می رساند ... و آن وقت می فهمی فرشت خلاصه ی توست ... کوچک شده ی توست . و می فهمی تو همین تو ، خلاصه ی خدایی...کوچک شده ی خدایی... پس بی جهت نیست که دوستت دارد ، تو خود خدایی... تو خود خدایی اگر به بی خودی دچار نشوی ... اگر فراموشت نشود کجایی ... اگر یادت بماند کیستی .... اگر یادت بماند يادت بماند یادت بماند... ای کوچک تو بزرگی تو بزرگی تو بزرگی وقتی باورت شود که تو خلاصه ی خدایی.... 4.نوشته شده در بیست و چهارم اسفند ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج. ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح. 5. خدايا... فراموشمون شده ما جانشين تو بر زمين تو ايم ... خدايا ... يادمون بنداز. 5. خدايا ... مراقبمان باش .. ما بيش از انچه به زبان مي اوريم به تو محتاجيم ... 5. خدايا به ما آن كن كه لايق توست ، نه آنچه كه سزاوار ماست ... 5. خداي من ... به من و به همه ي دوستان من و به همه ي نزديكان من ... خوب بودن و خوب ماندن عطا كن ..... 5. خدايا ... رهايمان مكن ......... 5. خدايا اگه ازت غافل شديم ، زودي خبرمون كن ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 7:32 توسط سودابه نيك نيا
|
|
||