تبليغاتX
هم کیش من - تو چیزی درون منی ...
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. تو چيزي درون مني !!!

3. " ديگر نمي شود نگفت ، بايد گفت .

من هميشه از اعتراف كردن ترسيده ام ... اما اين بار ، بدون ترس ، بدون اضطراب اعتراف مي كنم . يادم هست از وقتي كه آن قدر بزرگ شدم كه دوست داشتن  و نداشتن پسران را درك كردم ، هر گاه كسي را مي ديدم كه حسي ، هر چند كوچك به من دارد ، با همه ي وجودم خودم را از او دور مي كردم... زيرا چيزي درون آنها نبود كه دوست داشتن مرا برانگيزد.من ، هميشه با پس زدن آنها زندگي كردم .

دروغ نگويم ، گاهي كساني بودند كه به خودم مي قبولاندم كه مي توانم دوستشان داشته باشم  و به خاطر اين باور ،سعي مي كردم ... سعي مي كردم دوستشان بدارم اما ... اين سعي به جايي نمي رسيد ، مگر به عذاب وجدان .

بعد از چند روز عذاب وجداني عجيب همه ي وجودم را مي گرفت ... به جا بود... خيلي به جا . آخر من ، تنها اداي دوست داشتن را در آورده بودم. هيچ حس واقعي اي درونم نبود.... سرابي بود شايد.

اما

بگذار ساده بگويم ... مي خواهم اعتراف كنم ... اعتراف.

اين اولين بار است كه اداي دوست داشتن را در نمي آورم... اين اولين بار است كه كسي را از ژرفاي وجودم دوست دارم ... اين اولين بار است كه من براي دوست داشتن سعي نكرده ام .

باور كن كه اين اولين بار است ...

تو راست گفتي ... تو ، چيزي درون مني ، بدون شك. چيزي كه من نه مي توانم تو را از خودم جدا كنم و نه مي توانم خودم را از تو رها كنم .

احساس مي كنم دوست داشتن تو ، همچون چراغي خاموش درون من بود كه با جرقه اي ...در لحظه اي...با حادثه اي... بي صدا.... روشن شد.

و اين چراغ اكنون خيلي پر نور است ...

و من به نورانيت آن اعتراف مي كنم .

و دليل نورانيتش را نمي دانم و مدام از خود مي پرسم ...چرا تو؟ چرا من ؟ چرا حالا؟... و با وجود ذهن قدرتمندم براي تحليل، هيچ زيرايي در جواب اين چراها ندارم .

نمي دانم ... اين روزها تنها به نمي دانم رسيده ام .

نمي دانم... من حتي نمي دانم چرا دارم اين چيزها را براي تو مي نويسم !

اما يك چيز را خوب مي دانم . من براي دوست داشتن تو سعي نكرده ام پس از من نخواه كه براي دوست نداشتنت سعي كنم ... اين چراغ ، روزي روشن شده است و هرگاه كه وقتش باشد ، خودش خاموش خواهد شد .

از من نخواه كاري كنم .... چون نمي توانم .

همين

تمام.

امضاء: دخترك"

 

پسرك به دست خط دخترك خيره ماند و فكر كرد... چيزي بايد بگويد؟ جوابي بايد بدهد؟ كاري بايد بكند؟ ... نمي دانست ...

پسرك چشمانش را بست و انديشيد ... به درونش ... به دخترك ....

 

4. نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت سيزده و سي و نه دقيقه.

5.خدايا....

5.خدايا....

5.خدايا....

5.خدايا....

5.خدايا....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:20  توسط سودابه   |