تبليغاتX
هم کیش من - تو می توانی ....
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. تو خوشبختي بنده ي كوچك خدا ...چون تو می توانی ...

3.يادت هست وقتي به دنيا آمدي ، تو را هم مثل همه پيش خدا بردند . تو شبيه همه ي بچه هايي كه آنجا دور خدا بودند ، نشستي و به حرفهاي خدايي كه آن وسط نشسته بود ، گوش دادي ... تا بچه بودي كارت همين بود .صبح ها كه بيدار مي شدي همان جا كنار خدا مي نشستي و به قصه هاي خدا گوش مي دادي و به لبخند هاي خدا نگاه مي كردي ... و شب كه مي شد همان جا كنار خدا مي خوابيدي ... يادت هست وقتي خدا چيزي مي پرسيد و تو جواب سوالش را مي دادي ... خدا به روي تو لبخند مي زد و تو را به سوي خودش مي خواند ... در آغوشت مي گرفت و به تو فرشته اي هديه مي داد .... يادت هست ؟

آن روزها تو نمي دانستي جايي غير از پيش خدا هم هست . فكر مي كردي همه ي دنيا در كنار خدا خلاصه شده است ... شايد تنها فكر نمي كردي ، اين باورت شده بود . آن روزها تو هنوز راه رفتن نمي دانستي و نه حرف زدن با بزرگتر ها را ... آن ها نگاهت مي كردند و خدا را در تو مي ديدند ... اشتباه نمي كردند ، تو هر روز كنار خدا مي نشستي و هر شب در آغوش او مي خوابيدي ، تو بوي خدا مي دادي !

و تو روزي بزرگ شدي و آن روزها ، روزي به پايان رسيد و يك روز تو فهميدي كه مي تواني راه بروي ... مي تواني حتي بدوي و حرف بزني ... فهميدي كه مي تواني فكر كني ، تصميم بگيري ، نقشه بكشي ، ياد بگيري و حتي ياد بدهي ... يك روز تو خيلي چيزها درونت كشف كردي ... وقتي اين ها كشفت شد ، خدا رو به تو كرد و گفت : از فردا صبح ديگر نبايد فقط بنشيني ... بايد بلند شوي و راه بروي .

خدا به تو نگفت از فردا صبح به كدام راه مي تواني بروي . خدا نگفت چون مي دانست تو اكنون مي تواني تصميم بگيري ... فكر كني و تشخيص دهي . خدا تنها به تو گفت كه بايد راه بروي ...

فردا صبح كه شد . تو مثل خيليهاي ديگر از جايت بلند شدي و خواستي كه بروي . وقت خداحافظي ، خدا تو را در آغوش گرفت و در گوشت چيزي گفت ... چيزي كه تو بايد يادت مي ماند ... خدا آهسته در گوشت گفت : هر جا بروي ، من هميشه به ياد تو هستم ... حتي اگر تو به ياد من نباشي .... هر جا بروي ، هر وقت بخواهي مي تواني دوباره برگردي ... جاي تو ، اينجا هميشه جاي توست ...

خدا اين ها را آهسته در گوش تو گفت و از تو خواست كه راه بروي .

از جايت كه بلند شدي . وحشت برت داشت . سخت بود . در اطراف خدا تو بي نهايت راه مي ديدي . از هر كدام از  آنها كه مي رفتي از خدا دور مي شدي ... اما از هر كدام كه بر مي گشتي به خدا مي رسيدي...

به اطراف نگاهي كردي . چشمهايت را خوب گشودي و به راهي كه به نظرت راحت تر  مي آمد، رفتي ...آن اوايل كه در راه بودي . گاهي بر مي گشتي و به پشت سرت نگاهي مي انداختي ... همان موقعها وقت برگشتن خدا را مي ديدي كه نگاهت مي كند ... و برايت دستي تكان مي دهد . هنوز خدا را مي توانستي ببيني..

در راهي كه مي رفتي ، با آدمهاي زيادي رو به رو شدي. آنها شبيه تو بودند .. نه اينكه مثل تو لباس بپوشند يا صورتي مثل تو داشته باشند ... يا حتي مثل تو رفتار كنند اما با همه ي تفاوتشان .. با اينكه بعضي از شما ، دست نداشت ، يا پا نداشت ، يا حتي نمي توانست حرف بزند ، نمي توانست ببيند ، با اينكه بعضي سياه بوديد بعضي سفيد با اينكه بعضي بزرگ و بعضي كوچك با اينكه بعضي لاغر و بعضي چاق ، اما همه شبيه بوديد . اسم همه ي شما آدم بود !

تو در اين راه با آدمهاي زيادي روبه رو شدي . بعضي از آنها تو را به ياد خدا مي انداختند ... بر مي گشتي و به خدا نگاه مي كردي . مي ديدي خدا همچنان در جاي خود است . اما بعضي ديگر تو را از خدا دور تر مي كردند. دستت را مي كشيدند و تو را تا دور دست ها مي بردند .

يك روز چشم باز كردي ... و ديدي هر چه نگاه مي كني اثري از خدا نيست .. ديدي بين آدمهايي هستي كه تو را ياد خدا نمي اندازند با اينكه آنها شبيه تو اند ... و همه شبيه هميد ... با اينكه همه ي شما آدميد ... نگاه كردي و چيز ارام كننده اي نديدي. ترسيدي ... با خود گفتي پس خدا كجاست ؟ از ترس مي خواستي اشك بريزي . آدمها دورت را گرفتند . خواستند آرامت كنند .در اغوشت گرفتند . به گونه هايت بوسه زدند ، چيز هايي به تو دادند ، حرف هايي به تو گفتند و تو كمي ، تنها كمي آرام شدي . اما دوباره تا آنها رفتند وجودت سراسر ترس و اضطراب شد ... از ژرفاي وجودت لرزيدي ... چيزي بود كه تو را مي ترساند . فرياد كشيدي ... شبي بود . يادت هست ؟

فرياد كشيدي و كمك خواستي . جايي بودي كه هيچ نوري نبود . همه اش ظلمت ، همه اش تاريكي . و تو ترسيده بودي . فرياد زدي .... ناگهان با تمام وجودت صدايت را رها كردي...فريادي از ژرفاي وجود ... و خدا را خواستي ... صدايش كردي ... بلند و بي تكلف .

يادت هست آن شب اشك در چشمانت جمع شده بود و تو پيوسته مي گريستي و خدا را صدا مي كردي و مدام چيزي مي گفتي ... چيزي مثل خدايا مرا ببخش ...

و يادت هست كه خدا همان شب ... درست همان شب صدايت زد و گفت : كافي ست بنده ي من ... بخشيدمت ... اشك نريز من تحمل گريستن تو را ندارم ...

و تو آرام شدي . خدا آرامت كرد . يادت هست كه همان لحظه ياد بچه گي هايت افتادي .. يادت آمد وقتي بچه بودي و مي ترسيدي ... وقتي در خواب ، كابوس مي ديدي ، خدا تو را در آغوش مي گرفت و مي فشرد ... و تو آرام مي شدي ... آرامشي عجيب و پايدار ...

آن شب وقتي صداي خدا را شنيدي و ياد بچه گي هايت افتادي دوباره دلت خواست به آغوش خدا بر گردي ... به خدا گفتي . از او خواستي دوباره در آغوش بگيردت . و خدا گفت : بيا ... دوباره به سوي من بيا. گفته بودم كه هر جا بروي ، هر وقت بخواهي مي تواني دوباره برگردي ... جاي تو ، اينجا هميشه جاي توست ...

و تو خواستي بلند شوي ... نيرويي در تنت نبود. همه اش را صرف دور شدن از خدا كرده بودي .احساس كردي از درون خالي اي . به خدا گفتي .. گفت:  مي دانم .

از او كمك خواستي . گفت بلندت مي كنم اما خودت بايد راه بروي . بايد بداني چقدر از من دور شدي ....

و خدا همان شب بلندت كرد .

گفتي : مرا روي شانه هايت نمي گذاري ؟؟؟

خدا نگاهت كرد و گفت : گفتم كه تو خودت بايد بيايي... بايد يادت بماند  راهي كه رفتي چقدر دور بود ....

خدا را صدا زدي ... كمك خواستي . خدا گفت : راه برو ... تو مي تواني . تو قدرتمندي بنده ي من ... تو مي تواني . به كمك من و هيچ كس ديگر نيازي نيست . راه بيا. قدم بردار ... تو مي تواني ...

خدا اين ها را گفت و از كنارت دور شد . دوباره فرياد زدي ... صدايش كردي. و دوباره صداي خدا آمد: تو مي تواني ...راه را پيدا كن و به سوي من بيا... تو مي تواني ... تنها بايد كمي تامل و كمي تحمل كني ....مي شنوي چه مي گويم ... تو مي تواني .

 

روزهاي سختي را در راه گذراندي . وقت برگشت به نظرت راه دور تر مي آمد . هر چه مي رفتي نمي رسيدي. در راه برگشت باز هم آدمهاي زيادي را ديدي. باز هم بعضي از آنها تو را به ياد خدا مي انداختند و اين به تو نيرو مي داد . اميدت را افزون مي كرد. تو راه مي رفتي . گاهي خسته مي شدي. گاهي گرسنه و گاهي آنقدر همه ي سختي ها امانت را مي بريد كه فكر مي كردي بهتر است همان جا بنشيني و از خير خدا هم بگذري ... اما همان وقت ، درست همان لحظه ، صداي خدا را مي شنيدي يا آدمي را مي ديدي كه باز تو را به ياد خدا مي انداخت ... و همين چيزها نيرويت مي داد . با همه ي رنجت بر مي خاستي و به سوي خدا مي رفتي ...

يادت هست ؟ روزهاي زيادي گذشت و تو سختي هاي زيادي ديدي... اما يك شب ، وقتي كه ديگر خيلي خسته و گرسنه و بي تاب بودي ... نوري از دور به چشمانت رسيد . نوري كه نيرويت مي داد. نگاهش كردي ... نه ... به آن زل زدي. آشنا بود . نور را مي شناختي ... وقتي كوچك بودي در همان نور مي زيستي ... چيزي وجودت را پر كرد ... خسته بودي و ناتوان اما همه ي توان نبوده ات را در پاهايت جمع كردي و به سوي نور دويدي... وقت دويدن پايت به سنگي گرفت و تو افتادي ... تواني نداشتي ولي كسي ... درست است كسي ... تو را از جايت بلند كرد و تو باز به سوي نور دويدي. دويدي و به نور رسيدي...خدا را ديدي. نشسته بود در جايش. خدا را ديدي و به سوي خدا دويدي.... صدايت كرد ... نامت را بر زبان آورد ... تعجب كردي ... او هنوز از تو يادش بود ... ياد آن وقت افتادي كه به تو گفته بود: من هميشه به ياد تو هستم ... حتي اگر تو به ياد من نباشي ....

او دستهايش را به سوي تو گشوده بود . خودت را در آغوش خدا انداختي ...  در آغوشش آرام گرفتي ... نگاهت كرد . نگاهش كردي. خدا بر پيشاني ات بوسه اي زد . درست همان جا كه در راه رسيدن به خدا بارها آن را بر خاك ماليدي... خدا دست هايت را هم فشرد . همان جا كه در راه رسيدن به خدا ناتوان شده بودند... خدا بر لبانت هم بوسه زد ، همان جا كه در راه رسيدن به خدا براي گفتن بعضي چيزها گشوده نشده بود . خدا پاهايت را هم بوسيد همان ها كه در راه رسيدن به خدا به بيراه نبرده بود تو را ....

تو ... بنده ي كوچك و گناه كار خدا ، شرمنده ي خداي بزرگ و بخشنده ات شدي. سرت را پايين انداختي و هيچ بر زبان نياوردي . خدا سرت را بالا برد و در چشمانت زل زد و از تو خواست ديگر شرمنده نباشي ... تو خواستي چيزي بگويي ... خواستي حرفي بزني ... خواستي بگويي لايق اين همه محبت نيستي ... خواستي اينها و خيلي چيزهاي ديگر را بگويي ... اما خدا دستش را بر لبات گذاشت و آهسته گفت : لازم نيست چيزي بگويي . باز يادت رفت  من همه چيز تو را مي دانم ؟

و تو به روي خدا ، به روي خدا ي هميشه دانايت لبخند زدي ...

خدا از جايش برخاست و تو را بر روي شانه هايش گذاشت و گفت : مي خواهي كمي قدم بزنيم ؟

و تو با سر، آري گفتي  ... روزهاي خوبي بود ... يادت هست . صبح ها خدا تو را بر شانه اش مي گذاشت و با هم به گردش مي رفتيد . او برايت حرف ميزد و تو به او گوش مي دادي .... و يك روز ، درست يك روز ، خدا تو را در مقابلش نشاند و گفت : امروز دوباره روز رفتن است ... بايد دوباره انتخاب كني... اين بار حواست خيلي جمع باشد ... اين بار دوم است كه قصد رفتن مي كني ... خوب نگاه كن و ببين چه راهي را براي رفتن بر مي گزيني ؟

تو سرت را به نشانه ي فهميدن آنچه خدا گفته است تكان دادي و از جايت بلند شدي. قبل از رفتن به خدا گفتي : مي شود چيزي بنويسم ؟

خدا لبخندي زد و با خوشحالي گفت : معلوم است كه مي شود . تو نويسنده ي خوبي هستي ... من نوشتن تو را دوست دارم . وقتي مي نويسي به خودت اجازه ي تفكر مي دهي و به روحت نوبت نو شدن ... بنويس بنده ي من ...بنويس .

به خدا گفتي : كمكم مي كني ؟

و خدا باز با همان خوشحالي گفت : شك نكن ... تو هر وقت مي نويسي من كمكت مي كنم ...يادت رفته است وقتي كه از من مي نويسي خودم قلم را در دست مي گيرم و به تو چطور نوشتن از خودم را ياد مي دهم .. يادت رفته است ؟

به خدا نگاه مي كني و همان طور كه لبخندي بر لبت هست ، مي گويي : نه ... يادم نرفته است ... اما اين بار مي خواهم تنها يك جمله بنويسم .. و آن را درست بر سر در خانه ات بگذارم . مي خواهم همه ي كساني كه وقت بلند شدنشان هست قبل از رفتن اين جمله را بخوانند ... خدايا كمكم كن تا اين جمله را به بهترين شكل ممكن بنويسم ...

خدا نگاهت كرد و آهسته گفت : بنويس بنده ي من ... بنويس . اين جمله را بنويس و بر سر در خانه ام بزن...

تو منتظر ماندي ... خدا اما چيزي نگفت . نگاهش كردي . نگاهت كرد...

ناگهان چيزي به ذهنت رسيد . شگفت زده شدي . خدا نگاهت مي كرد هنوز و آهسته گفت : همان را بنويس .

و تو با قلمي كه در دست داشتي ... بر كاغذي كه در پيش رويت بود ، اين جمله را نوشتي :

بنده هاي خدا ... من در راه زندگي آموختم ...رسيدن به خدا دشوار و دور شدن از او آسان است ....

اين را نوشتي و در جايي نصبش كردي و  لبخند خدا را ديدي.. به سوي خدا رفتي . خدا نگاهت كرد و تو نگاهش كردي. گفت : اين بار ديگر جاي دوري نروي...

لبخندي زدي و گفتي : نه ... نمي روم ... روزها دورت مي گردم ... اين جا خيلي زياد است و براي من همه چيز در اطرافت هست ...روزها همين جا دورت مي گردم و زندگي مي كنم با تو و با همه ي كساني كه همچون من به دور تو مي گردند و شبها ... همه ي شبها در آغوش تو به خواب مي روم ، درست مثل همه كساني كه اين جا در آغوش تو آرام مي گيرند ...

خدا لبخندي زد و سري به نشانه ي رضايت برايت تكان داد ...

و تو راه افتادي . كمي دورتر از بچه هايي كه دور خدا حلقه زده بودند مي توانستي دور خدا بگردي... به اطراف نگاه كردي ... چه جاي شگفتي بود ... از خودت پرسيدي چرا وقتي بچه بودي اينهمه شگفتي را نديده بودي؟ يادت آمد اگر در بچه گي ديده بودي حتما به راه هاي خطا نمي رفتي ... به اطرافت نگاه كردي .. به آدمهايي كه هر لحظه از پيش خدا بر مي خاستند و به راه هايي كه بي نهايت بودند و همه از پيش خدا دور مي شدند اما وقت برگشت همه به خدا مي رسيدند ، مي رفتند...

به خودت انديشيدي ... به روزهايي كه گذشت و به جايي كه اكنون رسيده اي.

و حس كردي تو چه خوشبختي كه اكنون اين چنين به دور خدا مي گردي ...

تو خوشبختي بنده ي كوچك خدا ....

 

4.نوشته شده در جمعه سيزدهم مهر 1386 ساعت چهارده و بيست دقيقه .

5. خدايا ... حتي براي لحظه اي ، حتي براي چشم بر هم زدني ما رو به حال خود رها مكن ....

5. خدايا به من آن كن كه لايق توست ، نه آنچه كه سزاوار من است ...

5. خدايا مرا كه جز دعا چيزي ندارم ببخش و بيامرز ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:10  توسط سودابه   |