تبليغاتX
هم کیش من - اونقدر حالم خوشه که می تونم بمیرم !
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ....

2. روزاي خوبيه ... همين روزا كه نه مثل ديگران فكر مي كنم و نه رفتار!

3. روزاي خوبيه...

4.من مي خوام از چيزي بنويسم ... من دارم از حسي حرف ميزنم ... از كمال حس مقدسي ... از چيزي كه اين روزها همه ي وجودم رو گرفته ... من دارم از خودم ، از حسم حرف مي زنم ....

5. تا حالا شده كه تموم شدن يه حس خوب ... نه بهتره بگم به كمال رسيدنش ، پخته شدنش ، ارزوت باشه ...

6. من دارم از كمال يه حس مقدس حرف مي زنم ...

7. حسي كه ماهها پيش گمش كرده بودم ... نه ... شايدم خودم از پيشش پاشدم . حسي كه براي بدست اوردنش ، بهاي سنگيني پرداخته بودم ... حسي كه حالا بعد از بيشتر از دو ماه تلاش براي دوباره بدست آوردنش ، دوباره به من برگشته ... حالا من ، اين سودابه ، خودش شده ... من ...

8. من دارم از حسي حرف مي زنم ... حسي كه داشتن دوباره ي اون بزرگ ترين ارزوي من بود .. حسي كه وقتي هست خدا هم هست ... حسي كه ديگه حاضر نيستم از دستش بدم ...

9. من به حسم رسيدم ... به بزرگترين آرزوي زندگي ام ..

10. فرزاد اژدری يه روزي واسم نوشت اگه نمي دونم چرا به آرزوم نمي رسم ، داستان بلورفروش كيمياگر رو به ياد بيارم ... و من اونو دوباره خوندم : جوانك از بلور فروش پرسيد كه چرا آرزوش رو تحقق نمي بخشه ؟

و بلور فروش گفت :" مي ترسم رويايم رو تحقق بخشم و بعد ديگر انگيزه اي براي ادامه ي زندگي نداشته باشم ..."

11. اما من نترسيدم ... دنبال ارزوم ... دنبال رويام و دنبال حس قشنگم رفتم ... و چند روزه كه  به ارزوم رسيدم ...من به بزرگترين چيزي كه ممكنه خدا به كسي بده دست پيدا كردم ... من ديگه هيچ آرزويي ندارم ... نه كه نداشته باشم ، هنوز چيزهايي هست كه مي تونم اونها رو بخوام اما اونا اونقدر در برابر چيزي كه الان دارم كم اهميت هستن كه مي تونم بگم حتي نيستن ...من اونقدر خوشبختم امروز.. اونقدر اين حس منو گرفته ... اونقدر ... اونقدر حالم خوشه كه مي تونم بميرم !!!

12. اشتباه نديدي ... من اونقدر خوبم امروز كه حتي مي تونم بميرم ... و مرگ تمام شدن نيست ...مرگ شروع دوباره ايه ... شروعي قشنگ تر ... چه لذت بخشه كه تو روحت در پرواز باشه ... فك كن

13. همين امروز صبح ، براي اولين بار بعد از اينكه از پيش خدا اومده بودم ... درست همون موقع كه داشتم به اين فك مي كردم كه حالا حتي مي تونم بميرم ، همون وقت ، رگ پام درد گرفت ، همون رگي كه گاهي حس مي كنم وجدانه به جاي رگ ! درد عجيبي بود ... درد عظيمي ... تا به حال اين درد رو درك نكرده بودم .. روي تختم دراز كشيدم ... چشام رو بستم ... با خودم فك كردم كه حتما حالا ديگه وقتشه ! نفس عميقي كشيدم و به خدا گفتم : خدا جون ، من آماده ام ... مي توني ببريم ...

يه كم گذشت ... دردم بييشتر و بيشتر شد ... اونقدر كه حس كردم ديگه چيزي نمونده جريان خونم متوقف بشه ! دست خودم نبود ... بي اختيار شروع كردم به اشك ريختن ... بي اختيار ...با تمام وجودم گريه مي كردم ، براي يه لحظه حس كردم به جاي خون توي بدنم اشك جاريست ! اشك ريختم و ريختم ... دردم با هر اشكي كه مي ريختم حالا كمتر و كمتر مي شد ... مدت زيادي شد ... يه هو حس كردم كه ديگه رگم درد نمي كنه ... چشمام رو آهسته باز كردم ، چشمم به سقف اتاقم افتاد ... من هنوز زنده بودم ... چشاي پر اشكم رو پاك نكردم .. آهسته بلند شدم .. قرآنم كه بالا سرم بود ، برداشتم ... به خدا گفتم فقط يه چيز بگو كه آرومم كنه .. بازش كردم ، خدا آهسته گفت : خدا هر چه بخواهد مي كند ....

14. پس من هنوز زنده ام ... هنوز زنده ام با اينكه به بزرگترين آرزوي زندگي م رسيده ام ...

15. خدايا .. بازم خودم قربونت بشم ، تنها تنها ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:10  توسط سودابه   |