|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. هوم ... 3. از ديشب يه هو حس كردم همه ي غماي دنيا با هم اومدن روي دلم ... اولش به روي خودم نياوردم ... فك كردم كه شايد اين بد خوابي ها و نخوابي هاي شبانه است كه همچي به روزم اورده ... ولي اشتباه مي كردم ... بعد از سحر ، ديگه نمي تونستم تحمل كنم ... دردم اين بود كه نمي دونستم اخه دردم چيه .. دلم تا جايي كه جا داشت گرفته بود !!!تمام وجودم خسته بود ... خوابم ميومد .. خوابم نمي برد ... تا ساعت 11 صبح همين طور مثله مرغاي پر كنده دور خودم چرخيدم ... ديگه نميتونستم تحمل كنم ... يه كتاب برداشتم كه بخونم ... دراز كشيدم .. به خطهاي كتاب نگاه مي كردم ولي اصلا نمي فهميدم چي ميخونم ... نمي دونم كي بود ، كه خوابم برد ... دو ساعت تمام بيهوش شدم ... وقتي بيدار شدم احساس سبكي مي كردم ... رفتم بيرون از خونه ... اين راه رفتنه به ادم انرژي مي ده ..يه كم پياده رفتم .. بعدش رفتم حرم .. حالم از صبح بهتر بود اما هنوز خوب نشده بودم .. حرم خيلي خلوت بود ... اين جور وقتا حس مي كنم صدام بهتر شنيده مي شه شايد چون خودم صدام رو واضح مي شنوم ! نمازم رو كه نخونده مونده بود ، خوندم ... دلم هنوز گرفتگي داشت ... قران برداشتم .. يه چيزي به خدا گفتم ... تا يه چيزي ازش بشنوم ... قران رو باز كردم ... مردم و زنده شدم ... نه اشتباه نكن ... اين از خوشحالي بود. خيلي وقت بود ... خيلي وقت كه خدا اينهمه واضح باهام حرف نزده بود ... خيلي وقت .و خوشحالي من از سر برگشتنم بود ... من برگشتم .. برگشتم .. امروز كامل برگشتم به دنياي قشنگ گذشته ام ... اين برگشتنه درسته كه از چند وقت پيش شروع شده بود ... ولي امروز كامل برگشتم ... كامل ... 4. ها .... اين ها از ته دلم اومد بيرون ... با يه لبخند. 5. خدايا ... بگم چي گفتي بهم .؟؟؟ بگم ؟؟؟ 6. خدا امروز توي حرم امام رضا ( ع) بهم گفت : و لقد مننا عليك مرة اخري و اين يعني ... ما بار ديگر بر تو منت نهاديم ... نعمت بزرگ داديم 7. ضربه ي امروز خيلي كاري بود ... فك كنم اگه خوابم نمي برد و حرم نمي رفتم تا حالا مرده بودم !!! 8. خدايا.. قربونت بشم، خودم تنها تنها .....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:31 توسط سودابه
|
|
||