|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. يه زماني آخر شهريور كه مي شد انگار همه ي دنيا رو بهم مي دادن !!! 3. اين همه شگفت زده ي روزايي بودم كه داشت ميومد ... روزايي كه براي اومدنش همه ي روزاي قبل رو تند تند مي شمردم و وقتي به اونا مي رسيدم ، خوشحال بودم كه باز دوباره مهري اومده ،باز دوباره مدرسه رفتني ، باز دوباره درس خووندني!!! 4.روز اول و سال اول مدرسه رفتنم رو هرگز فراموش نمي كنم . يادمه اون روز همه ي بچه هاي دوروبرم داشتن گريه مي كردن و من مبهوت نگاشون مي كردم و توي ذهنم كه اون موقع كوچولو بود مي گفتم : اينا رو ... مگه مدرسه گريه داره ؟؟؟ و يادمه كه من تنها خوشحال اون جمع بودم ... سر وصداي زيادي دوروبرم بود. قدم نسبت به جمع كوتاه بود و نمي تونستم زياد دور ها رو ببينم ، راستي كه اون روز بعضي بزرگترا چقدر قدشون بلند بود و من چه حس بدي به اون ستون هاي انساني داشتم !!! 5. يكي از چيزايي كه توي اين دنيا زياد اذيتم مي كنه سديه كه نمي ذاره جلوم رو ببينم !!! ( فضولي هم چه عالمي داره !) 6.قبل از مدرسه همه ي حروف زبان انگليسي رو بلد بودم ! و يه چيزايي از فارسي هم مي دونستم .... يادمه كتاب داستانام رو ديگه خودم مي خوندم ، باز مي كردم و از بر شروع مي كردم به خوندن !!! ... همش رو حفظ بودم بدون اشتباه و حتي مكث. 7.يادم هست : حسني ما يه بره داشت ، بره شو خيلي دوست مي داشت .... 8. اما نمي دونم چي شد ... درست اولين روزي كه از مدرسه برگشتم خونه . درست همون روز هر چي به مغزم فشار آوردم تا دوباره از قصه هام يادم بياد ، هيچي يادم نبود . تازه ... قبل از مدرسه سوار دوچرخه ي داداشم مي شدم با اينكه واسم بزرگ بود ، ولي بعد از اون روز تا امروز ديگه نتونستم سوار هيچ دوچرخه اي بشم ! 9.انگار مدرسه همه ي كودكي ام رو از من گرفته بود !!! 10. بذار فك كنم ... مدرسه چه بلايي به سر كودكيه من اورده ؟؟؟ 11. ولي من اين مدرسه ي مخرب رو با همه ي بلايايي كه به سرم آورده ، با همه ي سختي هايي كه جلوي راهم گذاشته ، با همه ي اينا بازم دوسش دارم ... كه اگه اين مدرسه رفتنه نبود ، من شايد الان اينجا نبودم ... 12. صبر كن ... بذار ببينم ، مگه الان كجام ؟؟؟!!!! 13. خدايا ... كودكي ام را با همه ي دور شدنش به من باز گردان ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:5 توسط سودابه
|
|
||