|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن... 2. گيجم... نه ...بي حوصله ... نه ...بهترين تعريف اينه كه بگم : دلم گرفته ... 3. از روزي كه برگشتم حال خوشي ندارم ... دروغ نگم روز اول خيلي خوب بودم ولي بعدش همه چيز برگشت سر جاي اول ....حس مي كنم يه چيز گم كردم ... شايد يه حس ... نمي دونم . يه چيزي از وجودم كم شده ... شايدم قبلا نبوده . حالا متوجه نبودنش شدم و دارم دنبالش مي گردم... اين روزا خيلي بي قرارم .. دو هفته بود دلم نگرفته بود اما حالا دلم تا اون جايي كه جا داره بي اجازه ي من مي گيره ... 4. از يه چيزايي خسته شدم ... از داشتن و نداشتن هايي ... از همه ي اونايي كه نمي تونم نداشته باشمشون و نمي تونم تغييرشون بدم ... خسته شدم از اينكه اون طور كه دوست دارم زندگي نمي كنم ... خسته شدم از ادمايي كه فك مي كنن دوستم دارن اما يه ذره هم دركم نمي كنن ... خسته شدم از لحظاتي كه بايد خودم رو خوشحال نشون بدم در حاليكه همه ي وجودم درده ... خسته شدم از اينكه همش انتظار فردا رو بكشم ... خسته شدم از اينكه به خاطر ناراحت نكردن ديگران بايد خودم رو عذاب بدم ... خسته شدم از اينكه نمي تونم مثله آدم زندگي كنم ... خسته شدم از اينكه به چيزايي كه دخترا ي هم سن و سالم فكر مي كنن ، فكر نمي كنم ... خسته شدم از اينكه هيچ كس مثل خودم پيدا نمي كنم ... خسته شدم از اينكه نمي دونم واقعا چه مرگمه ... 5. چيه ؟؟؟ شما هم مي خواين بگين ..." زشته ... نگو اين حرفا رو ... تو ديگه حالا حاج خانومي !!!" اجازه داريد بهم بگيد ... اين روزا اين جمله رو زياد شنيدم : "تو مثلا حاج خانومي "... خب كه چي ؟؟؟ من نمي تونم از خودم فاصله بگيرم . من همينم با همه كم ها و كاستي هام .... و خسته شدم از توضيح دادن .... 6. كاش يه نفر پيدا مي شد دركم كنه ... كاش وقتي مي خواستم تنها بمونم كسي به زور منو از خودم جدا نمي كرد ... كاش همه ازم نمي خواستن كه اتاقم رو مرتب كنم ....كاش وقتي دارم گريه مي كنم كسي يه هو پيداش نشه ... كاش هر وقت كه مي خوام داد بزنم ، بتونم ... كاش ... 7. با اينكه حالم خوش نيست يه تصميمم رو عملي كردم ... يه سال پيش درست اول شهريور با خودم قرار گذاشتم چادر سرم كنم ... مي دونستم سختمه ... ولي با اشتياق پذيرفتمش ... حالا تموم شدن قرار دادم درست شده وقتي كه از مكه برگشتم ... اغلب از اون جا كه مي ان تازه چادر به سر مي شن . من از اول شهريور چادرم رو برداشتم !!! 8. امروز واسه كسي نوشتم :" امروز روز جوونه ، جوون باش و جووني كن " حالا اخر همين روز ، خودم با تمام وجودم از جووني ام فاصله گرفتم ... چقدر بودن هاي ما ناپايداره ... 9. نمي دونم بعدا اگه دوباره اينا رو بخونم به خودم چي مي گم .... 10. خدايا ... حالم خوش نيست ... خدايا چيزي از وجودم كم شده ، چيزي همچون پروانه اي كه پس از لحظاتي نشستن بر دستم ، بي درنگ مي گريزد .... 11. خدايا ... رهايم مكن ...............................
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:35 توسط سودابه
|
|
||