تبليغاتX
هم کیش من - با چاقوي قالي بافي مي شه آدم كشت ....
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ....

2. اولين باري كه دلم خواست گره بزنم يادم نيست ... فقط خوب يادمه يه ساله پيش وقتي تنگي دلم امونم رو بريده بود و اون قدر تنگ شده بود كه جاي هيچ چي نبود يه چيزي توي ذهنم گفت : گره بزن ... بباف.

و يادم هست وقتي توي اون غروب تير براي اولين بار گره زدم چه آرامش عجيبي وجودم رو پر كرد ... حس مي كردم با هر گره قسمتي از غمم رو به دارم وصله مي كنم و با كشتن غم، آرامش رو دوباره بر مي گردونم ...

و باز يادم هست هر وقت غم سراغم مي اومد در مقابل دار مي شستم تا دوباره غمم رو گره بزنم و آرامشم رو برگردونم ...

و يه سال بعد از اين كشف بزرگ ، وقتي داشتم چاقوي قالي بافي ام رو تيز مي كردم همانطور كه چاقو رو  روي چاقو تيزكن مي كشيدم به اين فكر مي كردم كه :

3. با چاقوي قالي بافي هم مي شه آدم كشت؟؟؟

4.نمي دونم چرا چند وقته همش دارم به مردن و كشتن فكر مي كنم !!! اين روزها خيلي ناآرومم ...

5. توي همچي فكري بودم كه حس كردم انگشت وسط دست چپم مي سوزه. حس درستي بود . درست جاي شكست بند اول انگشتم از خونم قرمز شده بود. مي سوخت .... يه سوزش عجيب. با انگشتاي دست راستم انگشت سوخته رو فشار دادم .... اون قدر اينكار رو كردم كه حس كردم دارم از حال مي رم ... دراز كشيدم و اون وقت دوباره به اون جمله فكر كردم اما ... اين بار يه جمله ي سوالي و نامفهوم نبود ... يه جمله ي ساده ي خبري بود .... با خودم تكرار كرد :

6. با چاقوي قالي بافي مي شه آدم كشت ....

7. و بعد به دارم ... به ارامش از دست رفته ام و به خودم فكر كردم ... و فهميدم كه با چاقوي قالي بافي ميشه هم ادم ،هم غم رو كشت ...

8. و حالا دارم ، همين حالا دارم به اين فكر مي كنم كه اصلا چرا ، چرا اينا رو اينجا نوشتم ...

9. قبل رفتن بذار يه چيز بگم:

10. خدايا مي دونم .... من گناهكارم .... اما مي دونم ... گناه من با همه ي بزرگيش از كرم تو كوچيك تره ... منو مي بخشي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

11.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:19  توسط سودابه   |