|
|
|
|
|
1 .خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. امروز ظهر مجبور بودم تنها غذا بخورم . يه سي دي كه خيلي وقت بود گوشش نكرده بودم ، گذاشتم . يه هو ، مسعود فردمنش گفت : تا حالا فكرشو كردي چه خوب مي شه كه برگردي. يادمه يه روز از قول يه نفر كه حالا اسمش يادم نيست ، واسه كيوان نوشتم : از كجا كه من دوباره باز نگردم . و خوب تر يادمه كه كيوان از قول كسي كه اسمش رو برام ننوشته بود ، نوشت : در یک رودخانه دوبار نمی توان شنا کرد. از اون روز تا امروز حرف كيوان رو بي جواب گذاشتم . ولي امروز مي خوام بگم . اگه اون رودخونه اون قدر عظيم و عميق باشه و من اونقدر كوچيك و ساده . مجبورم واسه بزرگ شدن و درك كردن . واسه عميق شدن . واسه پيدا كردن راهم، دوبار كه هيچ ،چند بار اون رود خونه رو شنا كنم. 3. من امروز برگشتم تا دوباره شنا كنم همون رودخونه اي رو كه روزي از غوطه ور شدن توي اون لذت مي بردم. امروز برگشتم تا بگم: هم كيش من يك سال پيش روزي مثل فردا خلق شد و اين سال هم كيش من دوباره ،يك روز مانده به يك ساله شدنش ، هم كيش من مي شود تا براي هميشه ، تا من هستم ، هم كيش من بماند. 4. و يك سالگي آغاز شيرين زباني هاي هر كودك است . 5.دو سال پيش نوشتم : رسيدن به خدا دشوار و دور شدن از او آسان است . و حالا بعد از دو سال دركش كردم. اما نمي دونم چرا وقتي از كنار خدا پامي شي ، مثل وقتي كه تازه مي خواي كنارش بشيني ، مثل وقتي كه دوروبرش مي گردي تا جايي واسه نشستن پيدا كني ، چرا مثل اون موقع دستت رو نمي گيره . چرا دستت رو نمي كشه. نمي گه : نرو. بشين. نمي دونم چرا خدا يه جاهايي كه بهتره مجبور كنه به اين بشر بي ظرفيت اختيار مي ده. الله اعلم ... 6. خوشحالم . امروز خيلي خوشحالم. 7. خدا جانشين تمام نداشته هاي من است . 8. كاش اينو دكتر شريعتي نگفته بود تا من براي اولين بار مي گفتم !!! 9. اگر روزي حس كردي خدا را حس نمي كني بدان اين تو هستي كه جابه جا شده اي. خدا همچنان بر جاي خود است . 10. اينو ديگه خودم گفتم...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 13:58 توسط سودابه
|
|
||