|
|
|
|
|
1ـ خدایا اگه ازت غافل شدم , خبرم کن .... 2 ـ اومد ... دوباره اومد. 3 ـ پنج شنبه ای بود توی خرداد . همون پنج شنبه که برای اولین بار گریه کردم . همون روز که اومدم . اون پنج شنبه 13 خرداد بود . روزی مثله امروز.... 4 ـ چند سالی بود وقتی به روز تولدم نزدیک می شدم ناراحت هم می شدم . از زیاد شدن شماره ی عمرم هراس داشتم . اما امسال , حتی تا رسیدن به این روز , روزها رو هم می شمردم . امسال مثله چند سال قبل دیگه ناراحت نیستم . ناراحت نیستم که دارم باز بزرگ می شم . ناراحت نیستم با اینکه می دونم بزرگ شدن خیلی هم خوب نیست ... می دونم یک سال بزرگ شدن یعنی یک شماره به شماره ی عمر اضافه شدن ... یک سال بزرگ شدن یعنی یک قدم از کودکی و سادگی فاصله گرفتن ...یک سال بزرگ شدن یعنی یک گام به سوی گاه بدترشدن ... یک سال بزرگ شدن یعنی ... یعنی .... یعنی یک سال بزرگ شدن دیگه . یعنی همین . 5 ـ ناراحت نیستم ... اگه خوب فک کنم یک سال بزرگ شدن خیلی هم بد نیست .یک سال بزرگ شدن یعنی یک سال بزرگ شدن . یعنی همین . و این خیلی هم بدنیست. 6 ـ به هر حال چه خوشحال چه بد حال من امروز 25 ساله شدم . 7 ـ همیشه دلم می خواست می تونستم لحظه ی به دنیا اومدنم رو به خاطر بیارم. کاش می شد اون روزا رو به یاد اورد .. یه روزه گی . یه هفته گی . یه ماهگی . یه سالگی .... اما این روزا ادم یه روز پیششم به خاطر نداره چه برسه به یه سالگی ... 8 ـ من خوشحالم .... امروز به اندازه ی یه ربع قرن عمر دارم . من 25 ساله شدم . 9 ـ .......
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:2 توسط سودابه
|
|
||