|
|
|
|
|
1 ـ خدایا اگه ازت غافل شدم ,خبرم کن ... 2 ـ همیشه از سکون و ثبات گریخته ام .... تغییر عالم دیگری دارد. 3 ـ نمی دونم 2 چه ربطی به چیزی داره که می خوام بنویسم!!! 4 ـ دیدنی ترین روزای ازمایشگاه جونور شناسی , همون یه هفته ای بود که باید مارمولک تشریح می کردیم ( اشتباه نکن , اشتباه ندیدی مارمولک بود !!!) اما قبلش , مثل همیشه مراسم جونورگیرون بود و این بار مارمولک گیرون... این یه جونور دیگه اون قدر زشته که نمی شه دوسش داشت . خانم استاد , آقای مسوول موزه جونورشناسی رو برای کمک فراخونده بود(!) مثل متهمینی که به جایگاه شهود خونده می شن, یکی یکی اسمون رو صدا می کرد تا بریم مارمولک بگیریم .... تجسم کن ! من این بار دیگه ترسیده بودم . اما ندا که یه سال از من پایین تر بود و اون روز اومده بود شاهد مراسم ما باشه رو به روی من وایستاده بود و میگفت : تو می تونی .... استاد که اسمم رو خوند , کنار آقای مسوول وایستادم. گفت :پشت گردنش رو بگیر . بلندش کن . با دست چپ این کار رو کردم ... چه حالی داشتم ... وای .... و این بد شدن حال با بازکردن بدن مارمولک بیشتر شد.چه بوی گندی می داد وقتی پوستش رو بریدم و توش رو دیدم .... تجسم کن !!! اه اه اه ............ 5 ـ چند روزی که گذشت و اون فضا و اون بو فراموشمون شد .توی انجمن علمی تصمیم گرفتیم دو تا از اون مارمولک های زشت رو از آزمایشگاه قرضی بگیریم و بذاریم توی اتاقک شیشه ای جلوی در انجمن ... بچه های گروه های دیگه با هیجان می اومدن و اون موجودات زشت رو به هم نشون می دادن . تازه براشون دستم تکون می دادن .(ولی خداییش هر چه قدر زشت باشن از سنگای سخت زمین شناسی و ارلن و بشر نازک شیمی و وزنه و فنر کشیده ی فیزیک که قشنگ ترن!!!) ...یه روز خانم خدمتکار گفت که می خواد اتاقک رو تمیز کنه ... من گفتم که نمی خواد , تمیزه... اما اون هی اصرار که نه باید تمیزش کنم.. کلید رو بهش دادم . چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای جیغ و داد خانم خدمتکار بلند شد . از اتاق پریدم بیرون و دیدم وقتی که داشته شیشه رو تمیز می کرده , یکی از مارمولکا از فرصت استفاده کرده و دویده بیرون... تجسم کن ! داری توی دانشکده ت راه می ری یه هو یه مارمولک زشت جلوی راهت سبز بشه اونم نه یه موجود کوچولو یه جونور 30 یا 40 سانتی (!) ... دقت کن ! 30 یا 40 سانتی متری... خلاصه . باز باید نقش پسر شجاع رو بازی می کردم . چون اونجا فقط من بودم و خانم خدمتکار . دنبال مارمولک دویدم , پشت گردنش رو چسبیدم (اگه پشت گردنش رو بگیری نمی تونه تکون بخوره ) .بلندش کردم و گفتم : بچه پر رو , کجا می ری؟ و بعد گذاشتمش سر جاش... فک کنم نفرینم کرد آخه تا چند روز حالم بد بود!!! 5 ـ نه 6 ـ برو بعدی!!! 7 ـ گاهی کاش می شد برگشت ... اما به قول خدابیامرز حسین پناهی : نمی شه .پل برگشت توان وزن ما رو نداره .... کفش برگشت برامون کوچیکه ... 8 ـ پس کاش می شد صبر کرد .... کاش توان تحمل نداشته هامون رو داشتیم ... کاش.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:28 توسط سودابه
|
|
||