تبليغاتX
هم کیش من - پسری که از موش می ترسید!!!
همه چیز پر از خداست ....
 

1 ـ خدایا اگه ازت غافل شدم ,خبرم کن ...

2 ـ وقتی دانشجو بودم ارزو می کردم اون روزا زودتر تموم شه اما حالا دلم تنگ شده . بی بهانه .

3 ـ چه هیجانی داره دیگران رو هیجان زده کردن ....

4 ـ این بار : پسری که از موش می ترسید!!!

5 ـ روزای قدرتم بود .وقتی که خیلیا ارزو می کردن , سر به تنم نباشه (

6ـ من دومین دختری بودم که دبیر انجمن علمی گروهمون شدم .نفر قبل از من به خاطر فشار کاری استعفا داد و من توی اون شرایط سخت حاضر شدم این مسوولیت رو قبول کنم .تجسم کن !جایی که همیشه یه پسر ریاست می کرده حالا سرپرستی اش رو یه دختر داره ... چه حرصی می خوردن این پسرا اون روزا . اسم دخترا بد در رفته ولی واقعیت اینه که پسرا حسود ترن !!! )

7 ـ داشتم می گفتم . توی دفتر نشسته بودم با یکی از دوستام . یه هو یکی از پسرای شیمی با عجله از پله ها پایین اومد و در حالیکه نفس نفس می زد  , بریده بریده گفت: میشه تا اتاق ما بیاین ؟؟؟ گفتم : واسه چی ؟؟؟ با خجالت گفت : یه موش اومده , میشه بگیریدش ؟؟؟ نتونستم خودم رو کنترل کنم , با خنده گفتم : موش ؟؟؟ اونم که لبخند به لبش بود با حرکت سر گفت اره موش .

با دوستم دنبالش راه افتادیم ... در اتاق رو با ترس باز کرد و خودش رو کنار کشید... رفتیم توی اتاق... نگاه کردم : گفتم کوش موش ؟؟؟ از همون بیرون گفت : اوناش توی اون سبد.... سبد رو دیدم , موش کوچولوی سفیدی توش بود...آخی .... معلوم نبود موش کوچولو از کدوم ازمایشگاه فرار کرده بود ...اومدم موش رو بردارم از اتاق ببرم. یه دفعه بدجنسی ام گل کرد... با پا یواش به سبد زدم , افتاد.موش هم از فرصت استفاده کرد و در رفت ... مثله بی گناه ها گفتم : وای ... در رفت . پسره با تاسف گفت : در رفت ؟ قیافش دیدنی بود . گفتم : ا..... البته رفت پشت کمد . شما بیا کارت رو بکن حالا حالا ها در نمی اد.... پسر به خاطر لطف نکرده از لطفم تشکر کرد و من و دوستم در حالیکه داشتیم از خنده می ترکیدیم خودمون رو به اتاق رسوندیم . چند دقیقه بیشتر نگذشت. پسر رو دیدیم وسایلش رو جمع کرد و از اتاق رفت .

8 ـ اون موش هیچ وقت پیدا نشد و اون پسر هیچ وقت دیگه  توی اون اتاق نرفت !!!

9 ـ یکی از زیباترین چیزایی که توی این دنیا دیدم موش سفید ازمایشگاهی است.تجسم کن !!!

10 ـ بدجنسی هم عالمی داره....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:12  توسط سودابه   |