تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. اين چه معنا دارد ؟؟؟

3.معلم با گچ سفيد بر تخته ي سياه نوشت :

 

اين چه معنا دارد ؟

دوست داشتن ...

 

معلم نوشت و به شاگردانش نگاه كرد ... همه به دوست داشتن زل زده بودند.

معلم منتظر ماند . كسي بايد چيزي مي گفت .

 هيچ كس حرفي نزد.

معلم باز هم منتظر ماند . به چشمهاي شاگردانش نگاه كرد . همه چيزي مي دانستند اما كسي به زبان نمي اورد ...

معلم باز هم منتظر ماند و نگاه كرد ... چيزي ديد . پسري كه نگاهي به نگاه  دختري داشت ... نگاهي عميق ...

معلم منتظر ماند و تماشا كرد ... لبخندي ديد ... و بعد صدايي شنيد ...

پسرك بود كه داشت مي گفت دوست داشتن چه معنا دارد ...

معلم شنيد و جمله ي او را با گچ سفيد بر تخته ي سياه نوشت :

دوست داشتن يعني اگر امشب از هم ناراحت شديم  ، فردا بدون اينكه از هم معذرت بخواهيم باز هم همديگر را دوست بداريم ....  

4. خدايا ... بودن هايمان را .. خوب بودن هايمان را پايدار كن ...

4. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:57  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. اين را در آن روز و شب هاي  سرد زمستان گذشته نوشتم .. آن وقت ها كه مجبور بودم به خاطر كمتر مصرف كردن گاز شهري (!) اتاق ام را ترك كنم ... آن روزها كه برف همه ي زمين پيش روي ام را سفيد كرده بود و دل من ....دل من از چيزي گرفته و سرد بود... اين را آن روزها نوشتم... و اين نوشته هيچ ارتباط اي با حس امروز من ندارد ... اما هنوز هم براي ام سوال است كه چرا بعضي ها بي جا عاشق مي شوند !!!...

3. اين نوشته ي من ، هيچ مخاطب خاص اي  ندارد ...

4. عشق بي جا...

 

 

5.

ساعت ها بود كه اين جمله مدام در سرش مي چرخيد ....

ـ وقتي مردي دارد از احساساتش حرف مي زند ، چطور مي شود به او اعتماد كرد ؟!

اين را شب قبل دختر از او پرسيده بود ، اما او هيچ جوابي براي سوال او نداشت ! .. ساعت ها بود كه بر روي تخت اش نشسته بود و خيره شده بود .... به كجا؟!...به ديواري ... ديواري در مقابل اش ... ديواري خالي با ردي از يك قاب ... قاب اي كه وقتي خالي شد ،‌آن هم ديوار را خالي كرد.....

خيره بود .... بي آن كه چيزي ببيند يا بشنود ... گاهي حس مي كرد حتي چيزي هم حس نمي كند ! به گذشته فكر كرد .... به روزهايي رسيد كه عكس اي در قاب بود و قاب اي بر ديوار ... به صاحب عكس فكر كرد ، به او كه ديگر نيست .... و باز فكر كرد....

بعد از كمي چشم هاي اش را بست ، شايد كه خواب اش بگيرد .... بر روي تخت دراز كشيد ... با چشم هاي بسته ا ش هم خواب اي در كار نبود ... و باز آن جمله ... انگار قرار نبود اين جمله دست از سرش بردارد .... مدام مي چرخيد .... مدام مثل پتك اي ،ضربه بر سر اش مي زد و تكرار مي شد ... مدام ، پي در پي...... .

" وقتي مردي دارد از احساسات اش حرف مي زند ، چطور مي شود به او اعتماد كرد ؟!..."

دل اش مي خواست فرياد بكشد ... دل اش مي خواست ، اما شب از نيمه گذشته بود و هر صداي كم اي حتي ، فريادي شنيده مي شد ، چه برسد به فرياد او ... فرياد اي كه از همه ي ياخته هاي اش بر مي خاست ... .

فرياد اش را در خود ريخت . حس كرد چيزي مثل آب اي داغ درون اش جاري ست . اين همان فرياد  اش بود . ... آبي داغ كه مي رفت تا همه ي وجود اش را بسوزاند .... فرياد آب شده اش اشك اي شد و از چشم راست اش ابتدا ... بر گونه اش چكيد .... چه گرم بود ... نه ، فرياد  بي صداي اش داغ بود .... و اين آمدن ادامه پيدا كرد ... چكيد و چكيد ..... اشك اي از پي اشك اي .... تمام صورت اش پر نم شد .... خيس و گرم اما ..... .

نشست ... دوباره نشست و دوباره خيره شد ... به جاي خالي عكس ... به جاي خالي قاب... به جاي خالي بر ديوار ... آه اي پر توان همان وقت از درون اش برخاست ... نگاه كرد . ... حس مي كرد كه آه اش آن قدر توان دارد كه مي توان ذرات اش را ديد ! .... به گذشته فكر كرد و به صاحب عكس نبوده ... دوباره ..... .

گذشت ، لحظات اي زياد ... صداي اي تنهايي اش را ربود ... چه بود؟!...

از جاي اش بايد بر مي خاست ... بايد از پشت شيشه ي پنجره ، بيرون را نگاه مي كرد .. بايد مي فهميد اين صدا از چيست ... اما ... هر چه هست باشد ...اهميت نداشت براي اش ... از دليل صدا گذشت .

دوباره به خودش رسيد ... دوباره سكوت ... دوباره تنهايي... دوباره چشم اي خيره بر جاي اي خالي .. دوباره ... دوباره .... .

آن قدر خيره .... آن قدر نشسته بود كه حس كرد بي حس شده است !... ديگر از داغ اي درون اش خبري نبود ... همه ي گرماي اش سرد شده بود ....خسته بود ... ناتوان نيز... در روزي كه گذشته بود لگد عاطفي محكم اي خورده بود ... آن قدر محكم كه تمام وجود اش تكه تكه شده بود ، چه برسد به قلب نازك شيشه اي اش ... به آن اي فكر كرد كه به احساس اش خنديده بود ... به همان كه پرسيده بود :

" وقتي مردي دارد از احساسات اش حرف مي زند ، چطور مي شود به او اعتماد كرد ؟!..."

درد اش زيادتر شد ... درد اي عميق در ژرفاي وجود اش حس كرد ... انگار كسي افتاده بود به جان تك تك ياخته هاي اش... چه حس تلخ اي بود .... چه حس بد حس اي !... چه حس نخواستني اي ....

نمي توانست تحمل كند ...سر اش درد عجيبي داشت.... سر اش را در ميان دو دست اش گرفت  و بر روي تخت گذاشت ... هر چه توان داشت در دستان اش جمع كرد و به سر اش فشار آورد ... انگار اين فشار ، دردهاي اش را از گوشه ي ديگر اي بيرون خواهد كرد .... شايد ..... شايد زور اين فشار ، از فشار سر درد اش بيشتر بود !...

ياد اش نيست كي بود ؟... ساعت اي بعد ... دو ساعت بعد ... ياد اش نيست .. خواب اش برد ... مثل كسي كه مرده ... اما .... چشمان اش را كه گشود ....ديد كه هنوز زنده ست و  از گوشه ي پرده ي كلفت اتاق اش نوري داخل آمده بود ... نور اي به زور... از جا برخاست ....

سر اش كمتر از شب درد مي كرد ... اما درد مي كرد ... برخاست و به پشت پنجره رفت ، پرده را كنار زد... برف آمده بود ... چه برف زيادي ... همه ي زمين ... همه ي زمين اي كه او مي ديد پر از برف بود ... دل اش برف خواست ... بي آن كه چيزي بپوشد از اتاق بيرون رفت ... يادش نبود انگار برف ، سرما دارد ....

با اولين وزش نسيم زمستاني كه به صورت نتراشيده اش خورد ، همه ي سرما را حس كرد .... بايد بر مي گشت ... اما نخواست ... با پاي برهنه ، به روي برف قدم گذاشت ... چه سرماي عظيم اي ! باز هم رفت ... چند قدم بيشتر .... برف انگار داشت همه ي گرماي وجودش را مي ربود .... به رد پاهاي برهنه اش در برف نگاه كرد ... چه كم رنگ .... چه بي رد بود ...

سياهي موهاي اش سفيد شد ... پر از برف ... پر از سردي ...پر از سرما ... براي لحظه اي حس كرد ديگر نمي تواند ... بايد مي رفت ،‌بايد مي گريخت ... از چه ؟!..... از برف ؟ .. يا از خود اش ؟....

بايد مي گريخت .

به اتاق اش آمد .. سرد و يخ زده و برف اي ... مي لرزيد ..به بخاري اش چسبيد... لحظات اي گذشت ... گرم نشد ...انگار از اين شعله هيچ گرماي اي نمي آمد ... و باز گذشت ....

***

روزهاي بد اي بود ... روزهاي سرد و يخ زده ... سرما خورده بود ... از بي احتياطي كردن اين بلا سر اش آمده بود .. اين بار هم مثل همه زندگي اش مراقب نبود !... چند روزي گذشت تا توان راه رفتن پيدا كرد ... در اين مدت كس اي به سرا غ اش نيامد  و حتي تلفن اي براي اش به صدا در نيامد... بي كس اي هم عجب درد اي بود !...

آن روز كه حال اش بهتر از قبل شده بود ، درست همان روز كه مي توانست روي پاي اش بايستد .... همان روز ، تصميم اش را گرفت ، بايد جاي اي مي رفت...پيش كس اي ... با خود اش مي گفت : " او مرا خواهد بخشيد ..."

با خود اش مي گفت ... و اين گفتن ،توان بيشتر به او مي داد ....در مقابل آيينه اش ايستاد ... خود اش را ديد ... چه قيافه ي زشت اي .... چه موهاي بهم ريخته اي ... چه صورت نتراشيده اي ....

ساعت اي گذشت تا زشتي اش برطرف شد ، اين بار كه خود اش را ديد ، براي خود اش لبخندي زد !... زيباترين لباس اش را پوشيده بود و بهترين عطر اش را استفاده كرده بود .... چه دوست داشتني شده بود !

حس مي كرد حتي بوي عطر اش هم ديده مي شود و اين لطافت اش را دو چندان مي كرد .... همان جا در مقابل آيينه ، خود چند ساعت بعد اش را مجسم كرد ... با خود اش گفت: " او مرا خواهد بخشيد "...

***

داشت نزديك مي شد ... چيزي تا آن جا نمانده بود ... خوش حال بود ... خيلي از راه را پياده آمده بود ... فكر مي كرد وقتي زيادي خوش حال است بهتر است پياده روي كند ... چندخانه تا آن خانه اي كه مي خواست زنگ اش را به صدا در آورد ، فاصله نداشت كه دونفر را ديد از آن خانه بيرون مي آيند ... ايستاد .

مبهوت .... هر دو را مي شناخت . هم دختر را و هم پسر را ....

دختر همان بود كه روزي عكس اش در قاب اي بر روي ديوار اتاق او بود وپسر .... حس كرد مي خواد فرياد بزند ... مي خواست بگويد : نامرد ......!.....

آن نامرد را هم مي شناخت ،دوست اش بود ... همان كس اي كه به او مي گفت كه آن دختر به درد او نمي خورد ... همان كه كمك اش كرده بود تا راحت تر از دختر جدا شود ... باز درد اي همه ي وجود اش را گرفت ...ديد پسر دست دختر را گرفت و با هم از خيابان رد شدند ....آن سوي خيابان . در مقابل او ايستادند .. پسر چيزي به دختر گفت و دختر لبخند كمرنگ اي زد .. كم رنگ اي اش را  مي توانست از راه دور ببيند ... پريشان شد ...

همان جا كنار ديواري نشست ... ديگر توان رفتن اش نبود... اين بار بيش از هر بار ....   .

صداي اي آهسته به گوش اش رسيد ... صداي پسر بود كه مسير را به راننده ي تاكسي مي گفت ... چشم اش هم چنان به آن ها بود ... چيزي ديد...چشمان دختر را ... دختر او را ديده بود و متاثر نگاه اش مي كرد ... چشم اش به چشمان دختر بود ... دختر آه اي كشيد و روي اش را برگرداند و با پسر سوار تاكسي شد .

و تاكسي راه افتاد ...

حس كرد ... چيزي از وجود اش كم شد ... اين اولين بار نبود كه دختر مي رفت .. اما اخرين بار بود كه رفتن اش را مي ديد ... درد اش زياد تر شد .. با همه ي بي توان اي از جاي اش برخاست ... آن جا ماندن ديگر چه سودي داشت ؟!... راه افتاد...

آهسته و بي رمق و بي هدف... حالا كه دوباره احسا س اش زنده شده بود ، دختر براي هميشه ازدست رفته بود ... به گذشته فكر كرد ... ياد روزهاي اي افتاد كه دختر بهترين هم زبان اش بود ... تنهاترين كس اش . و ياد خود اش افتاد كه چه گستاخانه دختر را از خود رانده بود ....

ياد حماقت هاي اش افتاد ... و باز درد اش زياد تر شد ...

***

شب شده بود كه به خانه رسيد ... آن جا مثل هميشه تنها پناه گاه اش بود ... باز سرماخورده و خسته بود و اين بار با قلب اي كه ديگر چيزي از بودن اش حس نمي كرد ......آخر قلب اش اين روزها آن قدر شكسته بود كه ديگر چيزي از آن نمانده بود حتي خرده هاي اش را هم نمي ديد !....

خودش را گرم كرد و مدام فكر كرد ...به خود اش وبه همه ي زندگي اش... به دختر قبل اي و به دختر جديد ... به دختر اي كه او را دوست داشت و او نفهميد و به دختر اي كه او ، دوست اش داشت و دختر نفهميد ... و به دوست اش كه دختر اي را دوست مي داشت كه دختر او را دوست مي داشت ... چه داستان پيچيده اي ... چه دوست داشتن درهم اي ...!

باز صداي اي تنهايي اش را ربود .. پشت پنجره رفت ... پرده را كنار زد و به تاريك اي شب خيره شد ... چيزي نمي ديد و نه كس اي را ... همان طور كه به تاريك اي زل زده بود.....آهسته از خود اش پرسيد :..." چرا اين روزها ، همه بي جا عاشق مي شوند ؟!..." ....

در پي سوال اش هيچ جواب اي نيامد ... به سوي تخت اش رفت ... دراز كشيد ... چشمان اش را بست... و با خود اش گفت : " چرا اين روزها ، همه بي جا عاشق مي شوند ؟!..." ....

سوال اي تكراري و بي جواب ....

چشمان اش بسته بود ... انگار به خواب رفته بود ... صداي اي نمي آمد ... به جز ... به جز تلفن اي كه زنگ مي زد و كسي نبود تا پاسخ اش را بدهد ... به خواب رفته بود ....

دختر جديد گوشي را گذاشت .... .

6. نوشته شده در يك شنبه 23 دي 1386 ساعت 35 دقيقه ي بامداد ... يك شب سرد و برفي ... و من تنها ...

7. خدايا .. ما را حتي براي لحظه اي به حال خود وا مگذار...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن...

2. ماهي

3. دخترك با تنگ ماهي اش از كنار جوي آب رد مي شد ، پايش به سنگي گرفت و افتاد.

تنگ ماهي از دستش رها شد و ماهي در آب جوي به حركت در آمد. دخترك به دنبال ماهي دويد اما سرعت آب بيش تر از قدرت دويدن او بود.

دخترك خسته شد و از داشتن دوباره ي ماهي اش نا اميد. پس كنار تخته سنگي نشست . ناگهان مردي به سويش آمد. چشم دختر به دستان مرد افتاد. ماهي كوچك او در دستان بزرگ مرد شناور بود. دخترك خوشحال شد و از مرد تشكر كرد ... مرد گفت كه نجات ماهي كار او نبوده است . ماهي را پسرك نجات داده است.

بعد از آن ، دخترك هر روز به كنار جوي مي آمد تا شايد پسرك را ببيند و از او سپاسگزاري كند . و هر روز مرد ،‌دخترك را مي ديد. يك روز مرد پرسيد: " راه خانه ات از اينجاست ؟"

دخترك گفت :" نه " .

مرد پرسيد :" پس چرا هر روز از اين جا مي گذري؟"

دخترك گفت :" مي آيم شايد پسرك را ببينم و بتوانم از او تشكر كنم . "

مرد خنديد.

دخترك با تعجب پرسيد :" چرا مي خنديد؟ "

مرد گفت : " برو دخترم ... برو. پسرك به خاطر تو و يا نجات ماهي ، آن را از آب نگرفته ، پسرك هميشه آرزويش بود ،‌لحظه اي ماهي اي در دست بگيرد! ..... برو دخترم ."

4. نوشته شده در شنبه بيست و چهارم دي ماه هزار و سيصد و هشتاد و چهار ساعت شش و ده دقيقه صبح.

5. خدايا در سختي ها راهي نشانمان ده و در نعمتها ، ظرفيتمان ده ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:56  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ..

2. حوصله ي نوشتن هست اما وقت نوشتن نيست !!!

3. " ويل للمطففين "

4.

بسم الله الرحمن الرحيم

" پسرم ! اين نوشته براي توست و من از امروز ، هر روز براي تو مي نويسم و اگر مي نويسم تنها براي اين است كه راه گفتن به تو را نمي دانم اما قول مي دهم خيلي زود اين راه را بياموزم .

پسرم ! مي دانم هنوز همه ي خانه برايت بوي غربت مي دهد ، از روزي كه تو رفته اي تا امروز كه آمدي خيلي سال گذشته است و هيچ چيز اينجا همچون گذشته نيست حتي مادرت كه درمقابلش نشسته اي ...

پسرم ! نمي خواهي بداني دليل اين همه تغيير چيست ؟

من ، مادر تو، همان زني كه روزي تو را به خاطر نگفتن و نشنيدن و ناتوان بودن در گوشه ي يك ساختمان قديمي در ميان آدمهاي ناتواني مثل خودت ، رها كرده بود اكنون در مقابل تو ام و هر چه مي انديشم هيچ توجيهي براي خبط خود ندارم .

پسرم ! تنها بهانه ي من براي رها كردن تو ، مثل ديگران نبودنت ، بود . رهايت كردم چون تو مثل من ، مثل مردي كه قرار بود پدرت شود و مثل آنها كه مي ديدمشان ، نبودي... رهايت كردم چون تو گفتن و شنيدن نمي دانستي و من خجالت مي كشيدم به ديگران بگويم اين پسر ، اين پسر نحيف و ناتوان ، فرزند من است !

رهايت كردم تا بدون تو ، بدون داشتن تو ، خوشبخت زندگي كنم .

آن اوايل نبودنت آزارم مي داد اما به ديدنت نمي آمدم تا به نداشتنت عادت كنم و با تولد خواهرت اين عادت پر رنگ مي شد... بهار كه آمد ، آنقدر شيرين زباني كرد كه نگفتن هاي تو فراموشم شد ... سالها گذشتند و بهارم بزرگ شد و همه ي جاي خالي تو را پر كرد ...

من و بهار و پدرش ، در كنار هم نفس مي كشيديم و احساس مي كرديم زندگي مي كنيم و زياد ، خيلي زياد ، خوشبختيم . اين خوشي كاذب ادامه داشت ، درست تا آن شب ... مي داني چه شبي؟؟؟ بيست و يكم ماه رمضان ... اسمش را شب قدر گذاشته اند ... مي داني چه شبي است ؟؟؟

بيست و يكم ماه رمضان امسال براي اولين بار در عمرم ، خدا را بلند صدا زدم ... و براي اولين بار ، قرآن بر سر گرفتم ، دعا خواندم و تا سحر گريه كردم .

گريه ام از سر درد نبود ... بي دردي امانم را بريده بود ... و آن شب يك چيز خيلي بر زبانم بود : خدايا .... خدايا ... ناتوانم نكن ... ناتوانم نكن .

نمي دانم چه كسي اين جمله را بر زبانم گذاشته بود ، تا سحر تكرارش كردم و اشك ريختم .. آنقدر تا خوابم برد .

چه شبي بود آن شب .. خواب ديدم ، يك خواب عجيب ... من در تاريكي ايستاده بودم و كسي در مقابلم بود ، وجودي سراسر نور ... و صدايي مي شنيدم كه هنوز در گوشم است و جمله اي ... جمله اي كه كذب خوشي ا م را رو كرد .. بيدار شدم ، دنبال معني اش گشتم .. آيه اي از قران بود .. وقتي دركش كردم ، تمام وجودم را زير و رو كرد ... احساس مي كردم ديگر از من چيزي نمانده .. از همان مني كه بي حقيقت بودنم ساخته بودم . و در پي شكستن اين من ، هر روز صدايي مي شنيدم ، صداي پسري كه فرياد مي زد : " مادر " .

كدام پسر ؟؟؟ كدام مادر؟؟؟ خداي بزرگ ! من سال ها پيش پسرم را رها كرده بودم و از خودم چيزي ساخته بودم كه حقيقت نداشت ، مادري كه مادر نبود . ...

پسرم ! من با رها كردن تو ، خودم را هم رها كرده بودم .... "

 

 

زن به پسرش نگاهي انداخت . او خيره به جايي ، مانده بود ، به جمله اي ... به كاغذي بر روي ديوار ... زن آن جمله را آهسته تكرار كرد :

" ويل للمطففين "

 

 

5.نوشته شده در شنبه 20 رمضان 1427 هجري قمري ساعت 6:30 صبح يعني 22 مهر 1385 هجري خورشيدي...

6.  ويل للمطففين يعني واي بر كم فروشان .... و كم فروش يعني كسي كه به وظيفه اش عمل نكند ... كسي كه براي ديگران كم بگذارد... يعني پدر يا مادري كه براي فرزندش كم بگذارد... فرزندي كه براي والدينش ... معلمي كه براي شاگردش ...شاگردي كه براي معلمش ... رييسي كه براي مرئوسش ... و ... و ... و... بنده اي كه براي خدايش .....بنده اي كه براي خدايش ....بنده اي كه براي خدايش.

7. خدايا ... مراقبمان باش .. ما بيش از انچه به زبان مي اوريم به تو محتاجيم ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:5  توسط سودابه   | 

 

1.خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. حس خوبي دارم ...

3.چيزي نوشتم امشب ........در بسته

 

4. مادر بزرگ كه مرد ، پدر قفل بزرگي به در اتاقش زد تا بي گفتن جمله اي گفته باشد نمي خواهد چيزي از اتاق بيرون آيد يا كسي پايش را داخل گذارد . و اين قفل بزرگ هر روز كنجكاوي كوچك مرا بزرگ و بزرگ تر مي كرد ، اما به خاطر همه چشمهاي تيزبيني كه رفتارم را نظاره مي كردند ، هيچ نشانه اي از كنجكاوي ام را نمايان نمي كردم . چند ماهي از مرگ مادر بزرگ گذشت و تقريبا همه از بابت كنجكاوي من كه بي مورد مي دانستنش ، آسوده خاطر شدند و بعد از ماهها ، شبي خواسته يا ناخواسته ، بي ملاحظه يا فكر شده ، مرا در خانه تنها گذاشتند . فرصت مناسبي بود . بايد كنجكاويه بزرگ شده ام را سروسامان مي دادم . كار ساده اي نبود.

 ورود به اتاق مادر بزرگ مثل هميشه حتي مثل آن روزها كه زنده بود ، نه ...اشتباه كردم زنده كه نبود . تنها نفس مي كشيد ، هنوز هم كار ساده اي نبود .

بايد اعتراف كنم كه حالا بعد از مرگش رفتن به اتاق او سخت تر هم شده است .

آن شب هر چه كليد و سنجاق و سوزن سراغ داشتم روي قفل بزرگ و بد تركيب كه جلوي دانستن مرا گرفته بود ، امتحان كردم اما هيچ كدام از آنها قدرت گشودن آن را نداشت .

دست از كار كشيدم . امتحان كردن وسايل نامربوط ، آب در هاون كوبيدن بود . همه چيز را سر جايش گذاشتم . نبايد اثري از بروز كنجكاوي ام را به جا مي گذاشتم . باز هم مثل خيلي از آدمها و مثل خيلي از زندگي بايد نقشي را بازي مي كردم كه دوستش نداشتم و نبايد به چيزهايي فكر مي كردم كه حتي فكر كردنشان از نظر بزرگ تر ها ، حقم نيست !

يك روز نمي دانستم آيا من هم مثل بزرگ تر ها ، روزي بزرگ مي شوم؟؟؟ اما امروز مي دانم جوابش خيلي ساده است . همه وقتي بزرگ مي شوند يا دارند بزرگ مي شوند مثل بزرگ تر ها مي شوند : كم حوصله ، بي انصاف، بي توجه و خيلي از وقت ها زورگو ... وقتي همه ي اينها در وجودم آن قدر رشد كردند كه توانستم بي لحظه اي خجالت يا تاسف ، نمايانشان كنم ، آن وقت است كه خوب مي دانم من هم بزرگ شده ام ، مثل همه ي بزرگ تر ها ...

بي انصاف نشوم ... از مرگ مادر بزرگ گفتم . از بسته شدن در اتاقش و از كنجكاوي هاي خودم اما اصلا از خود مادر بزرگ نگفتم ...

مادر بزرگ ... زني كه با همه ي بزرگ بودنش ، كوچك بود ! در واقع كوچكش كرده بودند. اگر استخوانهاي خميده اش را مي شد دوباره راست كرد و چين و چروك پوستش را بر طرف ... آن وقت مي شد ، مادر بزرگ را بزرگ و زيبا دانست ، اما آنچه بيش از همه ، آن زن پير را كوچك كرده بود ، رفتار تنها پسرش بود . چيزي كه من هرگز توجيهي برايش نداشتم .

چرا پدر مثل پسرهاي ديگر ، حق فرزندي اش را ادا نمي كرد ؟؟؟ چرا به مادر بزرگ محبت نمي شد ؟ چرا او هميشه بايد در اتاقي كوچك و البته مرموز تنها بر روي تختخوابي بزرگ و قديمي كه هميشه دوست داشتم بدانم زير آن چه خبر است ، خوابيده باشد ؟

چرا مادر بزرگ هيچ وقت حرفي نمي زد ؟ و چرا ... يك چرا ي مهم ... چرا از همه رو بر مي گرداند اما وقتي من در اتاقش بودم ، به چشمهايم خيره مي شد ... به آنها زل مي زد ، انگار مي خواست حرفي بزند ... چيزي كه بايد مي گفت ولي جرات گفتنش را نداشت ... شايد هم جراتش بود و او منتظر فرصتي بود براي گفتن جمله اي و همين نگاه هاي بي صداي مادر بزرگ بود كه هرگز نمي گذاشت من و او تنها در خانه بمانيم .وقتي ما مجبور بوديم تنها بمانيم يا كسي كنارمان مي ماند يا مرا به رفتن و دنبال كردن ديگران وادار مي كردند .

مادر بزرگ بدون شك راز بزرگ خانه ي ما بود . زني كه حرف نمي زد . راه نمي رفت ، نمي خنديد ، گريه نمي كرد ... در واقع هيچ كاري نمي كرد جز نگاه كردن به من و نفس كشيدن !

وقتي مادر بزرگ مرد ، كسي در خانه مان پرده ي سياه تسليت نزد و همه ي مجلس ترحيمش ، ساده بود و خلوت .

همه ي اين چيزهاي نامتعارف ، كنجكاوي مرا زيادتر از پيش كرده بودند . اين حس آن قدر فوران كرد كه روزي از سر اجبار و بر خلاف قانون خانه ( قانون اين بود : كسي حق ندارد درباره ي مادر بزرگ بپرسد !) از مادر ، درباره ي مادر بزرگ پرسيدم .

و او درست مثل چند سال گذشته كه هر وقت چيزي از مادر بزرگ مي گفتم ، ابروهايش را در هم مي كرد و دستي به پشتم مي زد و مي گفت : " سرت به كار خودت باشه " . اين بار هم ، اخم كرد ، دستي به پشتم زد و قبل از اينكه بگويد " سرت به كار خودت باشه " ، گفتم :" يعني سرم به كار خودم باشه " !

مادر ، زن مهرباني بود ، دوست داشتني و زيبا اما وقتي حرف از مادر بزرگ مي شد ديگر از مهرباني اش خبري نبود . او ، خشك و بي روح مي شد و هميشه همين را از من مي خواست :" سرت به كار خودت باشه "

من هم آن وقت مثل همه ي وقت هاي ديگر ، تظاهر كردم كه سرم به كار خودم است و باز چراغ كنجكاوي ام را خاموش كردم .

چند ماهي بعد از آن روزها بود كه براي پدر فرصت سفري پيش آمد . سفري كه مادر را هم بايد با خود مي برد ... روزهاي خوشحالي من بود . تابستان بود . تابستاني بدون حضور پدر و مادر و خوهرانم ! (آنها را به خانه ي خاله ام فرستادم ).

دو روز فرصت داشتم تا راز زندگي مادر بزرگ را كشف كنم .

وقتي خيالم از رفتن همه راحت شد ، پشت در اتاق مادر بزرگ رفتم و به قفل درش نگاهي انداختم و با خودم عهد كردم كه به زودي از راز آن اتاق مرموز سر در بياورم . راههاي رسيدن به درون اتاق را مرور كردم ... آخر همه به شكستن قفل مي رسيد اما شكستن ، فكر عاقلانه اي نبود ،باز بايد دنبال قفلي شبيه آن قفل بد تركيب مي گشتم و اگر پيدا نمي كردم ، همه مي فهميدند  كه من قانون خانه را زير پا گذاشته ام .

پس به شكستن قفل نبايد فكر مي كردم .

ساعتها مي گذشتند و من همچنان در فكر رفتن به اتاق مادر بزرگ بودم . يادم هست ، اين افكار آشفته ام كرده بودند و درست شبي كه فردايش همه به خانه بر مي گشتند ، براي اولين بار در عمرم ، پدر بزرگ را ديدم . پدر بزرگ ...او را در خواب ديدم . مردي كه هيچ وقت ، هيچ كس از او چيزي نگفته بود . در رويا ، پدر بزرگ از اتاق بيرون آمد و كتاب بزرگي كه در دستش بود ، به من داد . من كتاب را گرفتم و نگاه كردم . پدر بزرگ بي آنكه چيزي بگويد ، رفت ... با رفتنش از خواب پريدم . آشفته بودم . به كتاب فكر كردم . آن را مي شناختم . بارها و بارها آن را در كتابخانه ي پدر ديده بودم . فقط ديده بودم . به سرعت از جا بلند شدم و به اتاق پدر رفتم . كتاب در كتابخانه بود ، برش داشتم ... پشت و رويش را نگاه كردم ، همان بود كه در خواب ديدم ، بازش كردم . در جا خشكم زد .. ميانه ي كتاب با مهارت خالي شده بود و كليدي در آن قرار گرفته بود ، چسب روي كليد را برداشتم ... بايد خودش باشد ، كليد آن در بسته !

با عجله به طرف اتاق مادر بزرگ دويدم ، مقابل درايستادم . كليد را در قفل گذاشتم ، داخل شد... چرخاندم ، چرخيد ... دستگيره ي در را پايين كشيدم ، در باز شد ، نفسي كه در سينه حبسش كرده بودم ،بيرون دادم ... خداي من ... اين در بسته بالاخره باز شد ... در اتاق مادر بزرگ .

حس غريبي داشتم . اولش ترسي وجودم را گرفت ... در را كاملا باز كردم و آهسته داخل شدم . چند ماهي بود به اين اتاق نيامده بودم اما هنوز مي دانستم چراغش را از كجا روشن كنم  ... كليد را كه زدم ، نور همه ي اتاق را روشن كرد .

قلبم به شدت مي زد . به اطراف نگاه كردم . همه چيز اين اتاق ، مثل گذشته بود . ناگهان نگاهم بر تخت مادر بزرگ ايستاد ... جلو رفتم . هنوز آن پارچه ي كلفت روي تخت بود . از روي تخت كنارش زدم . تشك كلفت و بزرگي همه ي تخت را پوشانده بود ، به زحمت بلندش كردم . سعي كردم زيرش را نگاه نكنم تا كاملا از روي تخت برداشته شود . چشمانم را نيمه باز گذاشتم و در مقابل تخت ايستادم . تپش قلبم بيشتر شده بود . چشمانم را آهسته باز كردم ... چيزي كه ديدم چشمانم را گرد كرد و دهانم را باز. ترسي آميخته با تعجب همه ي و جودم را گرفت .

مي خواستم جيغ بكشم ، نتوانستم . مي خواستم فرار كنم ، از آن اتاق خودم را بيرون بكشم ، نتوانستم . تنها كاري كه توانستم اين بود كه گوشه ي تخت را بگيرم و روي زمين ولو شوم...

يادم نيست چقدر گذشت ، چند دقيقه يا ساعت ... فقط خوب يادم هست همانجا مبهوت و بي صدا كنار تخت نشسته بودم و مرا ياراي هيچ نبود .

بعد از مدتي كه  تواني به تنم بازگشت ، آهسته و كمي ترسان به درون تخت مادر بزرگ نگاه كردم ... با همان ترس كه حالا چيزي از وجودم شده بود ، بلند شدم و روي تخت رفتم  و دستي بر سنگي كشيدم كه تمام سمت راست تخت را گرفته بود ... سنگ ... سنگ قبر ... خداي بزرگ ! درون تخت مادر بزرگ ، سنگ قبر پدر بزرگ بود ، نه بهتر بگويم ، خود پدر بزرگ بود !

در اين اتاق ، اين اتاق در بسته ، يك قبر بود . قبر مردي كه من چيزي جز نامش از او نمي دانم .

نوشته ي روي سنگ قبر را خواندم . تنها يك جمله بود :

هيس .....مردي اينجا خوابيده است ....

                                                        ماندگار

 

اسم مادر بزرگ را لمس كردم ، حالا مي فهمم چرا مادر بزرگ  هيچ وقت به قبر پدر بزرگ سري نمي زد... اين قبر در اتاقش بود...

فضاي اتاق سنگين شده بود ، خيلي سنگين . حس كردم آنجا را ديگر نمي توانم تحمل كنم ، تشك بزرگ را به زحمت روي تخت گذاشتم و پارچه كلفتش را رويش كشيدم و با گامهايي سنگين از اتاق خارج شدم و در را مثل گذشته قفل كردم ، به اتاق پدر رفتم و كليد  را در جايش گذاشتم .

هوا كم كم روشن مي شد . به اتاقم رفتم و روي تختم دراز كشيدم و فكر كردم .

اول به مادر بزرگ فكر كردم و بعد به پدر بزرگ و آخر به خودم .

و بعد چشمانم را بستم ، شايد خوابم ببرد و شايد فراموشم شود در اين خانه قبري هست !

 

5. شروع شده در پنج شنبه هفتم تير ماه هزار وسيصد و هشتاد و شش و تمام شده در شنبه  دهم شهريور ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش . ساعت بيست و سه و پانزده دقيقه ....

 

6. خدايا ... چقدر مانده ؟ ... چقدر مانده ؟... چقدر مانده ؟؟؟؟!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:43  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. بازم حال نوشتن تازه نيست ...

3.كوچك زنده

4.

- پاشو ...پاشو لعنتي..

زن به چهره ي عبوس مرد نگاه كرد و با اينكه هيچ رمقي در تنش نبود از زمين برخاست...

مرد بي توجه به وضع زن، مدام غر مي زد و حرف نامربوط مي گفت. زن با همه ي ناتواني اش گام بر ميداشت تا از آنجا دور شود. شب سردي را گذرانده بود . آن شب دنيا برايش از هر شبي سردتر و نامهربان تر بود .آن شب دنيا با همه ي زيادي اش بر سر او خراب شده بود . آن شب شوهرش او را از خانه بيرون كرده بود و او هر چه گريه كرده بود و ضجه زده بود ، هر چه دليل آورده بود و توضيح داده بود ، مرد نپذيرفته بود كه اشتباه مي كند ... نفهميده بود كه تهمت مي زند . دلش به حال خودش مي سوخت . داستان او آش نخورده و دهان سوخته بود .

همچنان به رفتن ادامه مي داد. مي رفت اما نمي دانست به كجا... تنها گام بر ميداشت احساس مي كرد ، راه رفتن از دردهايش مي كاهد ... وقتي راه مي رفت مي توانست بيشتر به آدمها ، به خيابانها ، به مغازه ها و به ماشين ها نگاه كند . راه كه مي رفت كمي احساس مي كرد هنوز زنده است ... او هنوز به ماندن احتياج داشت بايد زنده مي ماند ... زنده مي ماند .

جلوي مغازه اي ايستاد، در مقابلش آينه اي بود، آينه آن قدر بزرگ بود كه  او مي توانست تمام خودش را در آن ببيند ... به خودش خيره شد ، دلش براي او تنگ شده بود ... براي خودش . چند ساعتي بود صورتش را نديده بود ... به چهره ي بي رنگش نگاه كرد . احساس كرد پير شده است. حس كرد  از شور جواني اش ديگر اثري نيست ... حس كرد مرگ همه ي صورتش را گرفته ... از خودش بدش آمد . خواست برود كه چشمش به شكمش افتاد... ناخودآگاه دستش را بر آن گذاشت... آنجا تنها جايي در بدنش بود كه احساس طراوت مي كرد ... آن جا تنها جا بود كه شور زندگي داشت با خودش فكر كرد : شايد قلبم تنها به خاطر اين كوچك زنده هنوز مي تپد...

درست فكر مي كرد ، او بايد به خاطر او  زنده مي ماند. به راه رفتن ادامه داد و به نگاه كردن. به آدمهايي كه از مقابلش رد مي شدند خيره مي شد . در چهره ي آنها دنبال چيزي مي گشت " اثري از بدبختي" همان كه هميشه گوشه اي از چهره اش نشسته بود ...

به مردم نگاه مي كرد . اين اثر را در عده اي مي ديد. خيلي ها نمايانش كرده بودند اما بعضي با مهارتي خاص رويش را مي گرفتند . با خود گفت : چه تلاش بي خودي! بدبختي از پشت حجاب هم نمايان است ...

                                                  ***

ساعتها بود كه راه مي رفت . ديگر بايد مي نشست. به پاركي رسيد . به گوشه ي ساكتي از پارك پناه برد ... مي دانست سكوت اين فضا ها ، در آغاز آرامش بخش است اما اگر ماندنش زياد شود ديگر آرامشي برايش نمي ماند.

تكه ناني كه از شب قبل مانده بود ، از كيفش در آورد و شروع به خوردن كرد ... آن وقت آن نان خالي خشك شده ي مانده به نظرش خوشمزه ترين چيزها مي آمد . هنوز نانش را تمام نكرده بود كه كسي را ديد. مردي كه به سوي او مي آمد . از همان فاصله هم مي توانست بداند كه او از آنهاست . از همان ها كه وقتي مي آيند براي يك زن تنها ، ديگر آرامش معنايي ندارد . نمي توانست برخيزد و با سرعت از آن جا دور شود . بايد كار ديگري مي كرد ... به شكمش نگاهي انداخت .

مرد تنها چند قدم با او فاصله داشت ... چادر را از روي شكمش كنار زد تا بر آمدگي آن نمايان شود ... مرد با چشمان دريده اش به او كاملا نزديك شده بود. به شكم برآمده ي زن نگاهي انداخت ، پوزخندي زد و دور شد ... مرد هر چه دورتر مي شد ، زن آرامتر مي شد . وقتي مرد كاملا از ديدش خارج شد ، نفس عميقي كشيد و بعد نگاه محبت آميزي به شكمش كرد و در حاليكه با دستش ، كودك درونش را نوازش مي داد ، زمزمه كرد : ممنونم عزيزم ، بازم به خاطر تو زنده ام ...

***

هوا كم كم تاريك و سرد مي شد. زن ديگر نمي توانست در گوشه ي ساكت و تاريك پارك بماند. " پارك ها ، شب ها اصلا جاي امني نيستند ." اين را از وقتي كه كودك بود مي دانست . پس بايد مي رفت ... كجا؟؟؟ اين را ديگر نمي دانست . مسخره بود ، دنيا با همه بزرگي اش براي يك آدم ، مثل او هيچ جايي نداشت و او آن شب تنهاتر و بي كس تر و بدبخت تر از هر زماني بود . چند خيابان آن طرف تر ، نزديك خرابه اي كه رسيد ، ديگر احساس كرد نمي تواند بر پا بماند... آن خيابان را مي شناخت و آن خرابه را . درست در خيابان بعد ، خانه اش بود . خانه اش ؟؟؟ خانه اي كه ديگر متعلق به او نبود .. خانه اي كه حالا زن ديگري در آن زندگي مي كرد ... زن بي انصافي كه سرپناه او را ربوده بود .دلش براي آن زن مي سوخت. با خودش گفت: فكر كردي حالا خوشبختي ؟؟؟ اگه تو تونستي سر پناه منو ازم بگيري ، حتما يكي ديگه هم پيدا مي شه تا تو رو آواره كنه ... اگه تو تونستي اون مرد رو از راه به در كني ، حتما كس ديگه اي هم مي تونه اين كار رو بكنه ...

اين را كه گفت ، آهي كشيد و ساكت شد .

به سرما و تاريكي شب فكركرد . .. دقيقا نمي دانست چه ساعتي است .. اما از سكوت مرگ آور خيابان ها حدس مي زد كه شب از نيمه گذشته باشد . غرق در افكارش بود كه ناگهان در وجودش دردي حس كرد . دردي كه تا آن زمان تجربه اش نكرده بود . با اين درد ، ديگر هيچ تواني نداشت . با هر مشقتي كه بود خودش را به داخل خرابه برد . مدتي نشست . درد داشت امانش را مي بريد ... به گذشته فكر كرد . روزها را شمرد . با خودش گفت : هنوز كه وقتش نيست !!!

اما كودك او قصد آمدن كرده بود .

نمي دانست چه كند . در تمام عمرش ، چنين تجربه اي نداشت و نمي دانست كودكش چرا بايد در اين شب و تنهايي و سرما متولد شود ... با همه ي سردي هوا ، تمام بدنش به عرق نشسته بود. حس مي كرد نفس هاي آخرش را مي كشد گاهي احساس مي كرد شايد اينها ، نشان آمدن كودك نيست ، شايد مرگ است كه اين چنين به جانش افتاده و آمده تا ناي نداشته اش را هم بگيرد .

همان طور كه به خودش مي پيچيد ، ناگهان ياد داستاني افتاد كه پيرزن همسابه برايش گفته بود . داستان آن زن عشاير ... براي لحظه اي خودش را به جاي او تصور كرد .نفس عميقي كشيد و  با خودش گفت : منم مي تونم ... اگه اون زن تونست ، منم مي تونم ...

همانطور كه درد مي كشيد و ناله مي كرد در كنارش گودالي مي كند ... دستانش به جان خاك افتاده بود و مي كند ... گودالش كه كنده شد روي آن نشست و چادرش را همچون خيمه اي دور خود گرفت . احساس مي كرد چيزي نمانده ... ناگهان صدايي از او بلند شد ... فريادي . فريادي با تمام توانش كشيد .... خدايا...

و بعد از آن صداي بچه اي ... كودك معصومش زاده شده بود . در اين سرما ، شب، تاريكي ، بي كسي .... معطل نكرد . همان طور كه شنيده بود ، سنگي برداشت ، بند ناف را بر سنگي گذاشت و با سنگ ديگري محكم بر روي آن زد تا جدايش كند ... كار سختي بود اما با تمام وجودش حس مي كرد كسي كمكش مي كند ... كسي...

با آن سنگ دوم چادرش را پاره كرد و قسمتي از آن را دور ناف بچه اش پيچيد و وجود نازك و نازش را با چادرش پوشاند ... شب سردي بود .

نوزاد ديگر كمتر از قبل فرياد مي زد . حالا مي توانست او را در آغوش بگيرد . آغوشش نوزاد را آرام تر كرد .

با آنكه حال خوشي نداشت بايد از  جايش برمي خاست ... برخاستنش چيز ناممكني به نظر مي رسيد . كار ناتمامي داشت بايد فرزندش را به سر پناهي مي رساند .

مي دانست هيچ نيرويي ندارد اما كسي بود ، كسي كه كمكش مي كرد . كسي كه او نمي ديدش اما بود ... روي گودال را پوشاند و آهسته از خرابه بيرون آمد .

تا خانه اش ، خانه ي گذشته اش ، فاصله اي نبود . آهسته به راه افتاد. به تصميمي كه گرفته بود ايمان داشت . نوزادش بايد سرپناهي داشته باشد . چه تفاوتي دارد كه او چه كسي را مادر صدا كند . مهم اين است كه پناهي داشته باشد .

به خانه رسيد ... هيچ كس در خيابان نبود . نوزاد را براي آخرين بار در آغوش گرفت و چندين بار بوسيد . بچه به او نگاه مي كرد . او را جلوي خانه گذاشت و براي اينكه دلباختگي اش بيشتر نشود ، زود راهش را گرفت ورفت ...

چند قدم كه رفت ، چيزي يادش آمد ، برگشت ... كنار نوزاد نشست چيزي از دور گردنش بيرون آورد . كيف سياه كوچكي بود از همان ها كه داخلش كاغذي است و بر آن " و ان يكاد " نوشته اند .

بند كيف را دور گردن نوزاد انداخت و برا ي آخرين بار به چشمهاي كوچك او خيره شد. اشك در چشمانش جمع شد اما نبايد پشيمان مي شد .

بلند شد . اين بار زنگ خانه را به صدا در آورد و دور شد ... نوزاد شروع به گريستن كرد . صدايش تمام خيابان را گرفته بود .

زن رفت و حتي براي لحظه اي برنگشت ... نوزاد همچنان مي گريست .

به خيابان بعدي رسيد . آنجا هنوز سكوت بود ... ناگهان صداي اتومبيلي از دور آمد ... به چيزي فكر كرد . لحظه اي مردد شد اما دوباره مصمم شد ... به وسط خيابان رفت . روي زمين نشست و با صداي آهسته اي گفت : خدايا ... منو ببخش ...

به آسمان نگاه كرد و روي زمين دراز كشيد . اتومبيل نزديك تر مي شد .. همان اوايل خيابان ايستاد و مرد و زني از آن پياده شدند .

زن با چشماني بسته منتظر بود . ديگر صداي كودكش را نمي شنيد . زن و مرد در را گشوده بودند و كودك اكنون پناهي داشت .

زن همانجا خوابش برد ...همان جايي كه منتظر بود اتومبيلي از رويش رد شود تا كاملا بميرد .

هوا كمي روشن شد . اتومبيلي د رمقابل زن ايستاد ، مردي وحشت زده از آن خارج شد ، با خودش گفت : اين زن اينجا چه مي كند ؟؟؟

به طرف زن آمد . دستش را گرفت . نبضش نمي زد . نفس هم نمي كشيد . قلبش هم نمي تپيد ... مرد به چهره ي غم گرفته ي زن نگاه كرد و آهي كشيد ... زن مرده بود ...

5. نوشته شده در پنج شنبه بيست و سوم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش ساعت سيزده و چهل و سه دقيقه .

6. خدايا ... يه چيز بگم ؟؟؟.... بگم ؟ ....خدايا...من ... خب .... دوستت دارم ...خدايا ... تو چي ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:50  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. نمي دونم چي بنويسم ... فعلا نوشته هاي گذشته رو ، رو مي كنم...

3. هيچ وقت براي آمدن ...

 

تنها نشسته بود . مثل شبهاي پيش. در مقابلش ايستادم .

-         شب سرديه ... سرما نخوري؟؟؟

نگاهش كردم . نگاهم نمي كرد. ساكت بود. دوباره گفتم :

- تو اين سرما ، اينجا چيكار مي كني؟... اونم تنها ....؟؟؟

حتي براي لحظه اي چشم از آسمان بر نمي داشت . حس كردم بودن و نبودنم تفاوتي ندارد، از كنارش رد شدم ، بي آنكه چيزي بگويم ...

چند قدم آن طرف تر ايستادم . برگشتم و دوباره پرسيدم:

- منتظر كسي هستي؟.... فقط يه منتظر مي تونه اين شب و تاريكي و سرما رو تحمل كنه .....

 منتظر جواب نماندم . راه افتادم .

- دو سال پيش.....

 صداي او بود. ايستادم . برگشتم . ادامه داد:

- مثل همين امشب، درست همين جا، بايد از هم جدا مي شديم .... ازش پرسيدم " كي بر مي گردي؟" گفت " نمي دونم " گفتم " من با نميدونم چطوري زندگي كنم به من زمان بده ...."

 وقتي براي آخرين بار به چشام خيره شده بود ، گفت :

"شبي بر مي گردم كه اين آسمون بي ستاره باشه ."

خوب به صورتش نگاه كردم . او هم مرا نگاه مي كرد. براي لحظه اي ماند و بعد رفت ... به قدمهاي بي رمقش زل زدم ، آن قدر ناتوان بود كه حتي ردي بر خاك نمي گذاشت . وقتي كاملا از ديدم خارج شد ، به آسمان نگاه كردم و باز به دوردست ... به راهي كه او رفته بود و با خودم گفتم :

" آسمون كوير ، هميشه پرستاره است !!!"

4.نوشته شده در نوزدهم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش . ساعت 18

5. خداي من ... به من و به همه ي دوستان من و به همه ي نزديكان من ... خوب بودن و خوب ماندن عطا كن .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:44  توسط سودابه   | 

دخترک د رچشمان پسرک خیره شد ,  چه نگاه نافذی داشت .

پسرک د رچشمان دخترک خیره شد ,  چه نگاه نافذی داشت.

در چشمان هم خیره بودند و به تصاویر خود د رچشمان دیگری چشم دوخته.

دخترک به لبخندش فرصت شکفتن داد , شکفت.

لبخند پسرک هم شکفت.

هر دو بر بلندترین نقطه ی یک تپه ی کوچک نشسته بودند . خیره در چشمان هم و لبخند به لب.

بهار بود و همه ی تپه و دشت , سبز.

پسرک , رو از دخترک گرفت و همان طور که به سبزی تپه و دشت چشم دوخته بود , پرسید :

-         اگر روزی خداوند مرا از تو بگیرد , چه می کنی ؟

دخترک که هنوز نگاهش به پسرک بود . نگاه از او گرفت و به تپه  و دشت سپرد و گفت :

-         شکرش می کنم ....

رنگ از رخسار پسرک گریخت . لبخندش خشکید و با صدایی سرشار از تردید پرسید :

-         به خاطر نداشتن من ؟؟؟

دخترک به آسمان نگاهی انداخت و گفت : " به خاطر اینکه ترا زودتر از این , از من نگرفت..."

لبخندی تمام چهره پسرک را پوشاند . به آسمان نگاهی انداخت و به رویش لبخندی زد .

پسرک دست دخترک را گرفت و هر دو از تپه پایین آمدند ...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:14  توسط سودابه   | 

پسرک سوار اتوبوس شد بي آنکه بداند مقصد آن کجاست. برايش مهم نبود . تنها مي خواست کسي يا چيزي حملش کند. مهم نبود چه چيز و به کجا. تنها رفتن و دورشدن اهميت داشت . چند دقيقه از سوار شدن او به اتوبوس گذشته بود که پيرمردي وارد شد . پسرک متواضعانه از جايش برخاست و از پيرمرد خواست به جاي او بنشيند. مادرش هميشه به او مي گفت :

" به پيرها احترام بگذار تا وقتي پير شدي , محترمت بدارند . "

آن لحظه به ياد جمله ي مادرش افتاده بود. پيرمرد به پسرک لبخندي زد و همان طور که برايش عاقبت به خيري آرزو مي کرد , نشست.

پسرک همچنان به مردم و مغازه هايي که ازکنارشان مي گذشت نگاه مي کرد , تنها نگاه مي کرد . صندلي کنار پيرمرد خالي شد . پسرک به اطراف نگاهي انداخت .او تنها ايستاده ي اتوبوس بود .پس نشست.

همچنان نگاه مي کرد که صدايي شنيد:

-         کجا مي روي ؟

صداي پيرمرد بود .

به صورت پراز چين و چروک مرد پير نگاهي انداخت و آهسته گفت :

-         نمي دانم .

پيرمرد ادامه داد : نمي داني ؟ .... هميشه فکر مي کردم پيرها ندانسته سوار مي شوند اما انگار اين بي مقصدي به جوانان هم سرايت کرده ؟.....

پيرمرد همچنان نگاهش مي کرد . شايد منتظر شنيدن بود .

-         بي مقصدي کوچک و بزرگ نمي شناسد. وقتي خودت را تمام شده بداني چه اهميتي دارد شماره ي عمرت چند باشد ؟

پيرمرد همچنان نگاهش مي کرد و همانطور که دستانش را بر روي عصايش مي گذاشت رو از جوان برگرداند .

-         عاشقي؟

چه سوال سنگيني.... پسرک تکاني خورد . به پيرمرد نگاه کرد . او نگاهش نمي کرد به جايي خيره شده بود . به دور دستي .

-         از احوالت برايم بگو ....

-         مردن که گفتن ندارد .

-         از روزهاي زنده بودنت بگو , از وقتي که عاشق بودي.......

پيرمرد به پسرک نگاهي انداخت ... اکنون او به جايي خيره بود , به دور دستي.

-         ساده به او دل بستم.... خيلي ساده . دوستش داشتم , خيلي زياد. اوهم دوستم

          داشت..... وقتي بود هر روز احساس دوباره متولد شدن مي کردم.

           وقتي بود , هيچ رنجي آزارم نمي داد . انگار در تمام دنيا تنها من و او بوديم .   

          وقتي بود , هيچ کس را نمي ديدم. ............. او همه چيز من بود , همه چيزم.

قطره ي کوچک اشکي در چشمان پسرک مي درخشيد. پيرمرد به همان دوردست خيره شد , تا اشک پسرک را نبيند.

-         و چه شد که رفت ؟

-         يک روز با خانواده اش به مسافرت رفت , با يک اتوبوس . وديگر برنگشت.

-         پس براي هميشه از دست دادي اش ؟

-         بله.

-         و او با رفتنش , تو را هم با خود برد ؟

-         او همه چيزم بود .... همه چيزم ... قرار بود بعد از آن سفر , همسرم شود .

-         و آن روز هيچ وقت نيامد .

-         هيچ وقت.

پيرمرد از تماشاي دوردست, دست برداشت و به نيمرخ پسرک خيره شد .

-         به من نگاه کن .

پسرک در چشمان او خيره شد .

-         نه ..... به چشمانم نه ... به چين و چروک صورتم , به خط هايي که در آن مي  

بيني, به پيري ام .... به تمام شدنم .... و به دستهاي پينه بسته ام و به کمر خميده ام وبه موهاي سپيدم و اگر مي توانستي مي گفتم به قلب تکه تکه شده ام .... به همه ي اينها نگاه کن.

پسرک تمام آن مناظر را تماشا کرد . صورت پرچين و چروک را با تمام خط هايش. پيري وتمام شدن پيرمرد را , دست هاي پينه بسته , کمر خميده و موهاي سپيدش را و بعد چشمان او .... براي لحظه اي حس کرد اين مرد چقدر زياد آشناست .

دوباره به چشمان او نگاه کرد .

پيرمرد که در تمام آن لحظات , چشم از پسرک برنداشته بود , گفت :

-         من پيرشده ي توام .... من شبيه توام . وقتي که خيلي جوان بودم , شايد هم سن وسال تو وخيلي عاشق بودم شايد مثل تو .... همان روزها در اوج خوشبختي , از دست دادمش . خيلي ساده , من جان دادنش را به چشم ميديدم ونميدانستم چه کنم... تنها فرياد ميزدم و گريه مي کردم و از خدا کمک مي خواستم....اما او همچنان جلوي چشمانم تکه تکه ي جانش را مي داد و من با همه ي قدرتم نمي توانستم کاري برايش بکنم.... او هميشه مي گفت من قهرمان واقعي زندگي مان هستم . اما وقتي رفت دانستم داستان زندگي مان بي او , بي قهرمان شده ....  سالهاي سختي را پشت سر گذاشتم ..... روزهاي زيادي را بي هدف گشتم . مي گفتم " بي او زندگي معنايي ندارد . " با خاطراتش سر مي کردم ... وجودم را پيش از آنکه بخواهد پير شود , پير کردم... خيلي ها  خواستند و سعي کردند تا جاي او را در قلبم تسخير کنند اما نتوانستند ... من سند تمام قلبم را به نام او کرده بودم.

سالها بي آنکه زندگي کنم تنها نفس کشيدم ... تا انکه شبي خوابش را ديدم ... نگاهم نمي کرد , رو از من برگردانده بود . علتش را پرسيدم .گفت که من خيانت کارم . ديدنش خواب از چشمانم ربود . روزها به جمله ي کوتاه او فکر کردم .آهسته آهسته حرفش هضمم مي شد . راست مي گفت . من خيانت کار بودم . من به خودم و به همه ي زندگي ام و به همه ي وجودم و به همه ي کسانم خيانت کردم ..... من ناسپاس هم بودم , چون شکرگزار بقيه زندگي ام نبودم .سالها پيش دعا مي کردم خدا کمکم کند ..... درست لحظه اي که داشتم از دست مي دادمش , خدا جوابم را داد . اما من آنقدر فرياد مي زدم که صداي او را نمي شنيدم. او همان وقت گفته بود : وقتي کمکم به تو ميرسد که تو بخواهي.

خيلي وقت بود که پيرمرد ديگر به پسرک نگاه نمي کرد . او باز به دوردست خيره شده بود .

-         من از خدا کمک خواسته بودم , اما دستم را براي دريافت کمک دراز نکرده بودم . مي گفتم خودم را به دست سرنوشت مي سپارم , تا هر جا مي خواهد مرا ببرد . ديگر بي او برايم مهم نبود کجا باشم....

اتوبوس ايستاد . مردم کم کم از آن پياده مي شدند. پيرمرد دوباره به پسرک نگاهي انداخت و گفت : "اما اشتباه مي کردم , من حق نداشتم زندگي ام را پيش از آنکه خدا برايم خواسته , تمام کنم . "

پيرمرد از روي صندلي بلند شد.

-         اينجا ايستگاه آخر است و زمان پياده شدن.

پسرک همراه پيرمرد از اتوبوس پياده شد . خيلي وقت بود حرفي نزده بود . دستش را به سوي پيرمرد دراز کرد و گفت : "از آشنايي با شما خوشحال شدم . "

پيرمرد همچنان که دست پسرک را مي فشرد , گفت :" دنيا به اندازه ي کافي خيانت کار است , پس لازم نيست توچيزي به آن اضافه کني ... با خودت مهربان باش. با خودت و با همه ي آنها که دوستشان داري .... و يادت باشد سرنوشت هيچ وقت به آنها که مقصد و مقصودي ندارند , رحم نمي کند . "

پيرمرد لبخندي زد و ادامه داد :

-         تو مرا ياد جواني ام مي اندازي ... و امروز خدا خواست تا من در مقابل تو بايستم تا تو هم پيري ات را ببيني ... اگر مي خواهي به همان جايي که من رسيده ام با همه ي دردها و رنج هايش برسي , باز هم بي مقصد برو. اما اگر مي خواهي در اوج پيري هنوز جوان باشي , خودت را به دست خدا بسپار و قلبت را از عشق لبريز کن ...... مي دانم دلت نمي آيد جاي او را به کس ديگري بدهي .لازم هم نيست , جاي او مال خودش تو مي تواني بدون فراموش کردن او و پاک کردنش از قلبت , به کسان ديگر هم اجازه  ورود بدهي .... مطمئن باش اينگونه او خوشحال تر است.

پيرمرد دوباره با لبخندي صورت پرچين و چروکش را پر کرد و پسرک را با همه ي آنچه که گفته بود , تنها گذاشت .

پسرک به اطرافش نگاهي انداخت, آنجا را مي شناخت ... انتهاي آن راه , او را به قبري مي رساند که در آن موجود مهرباني خفته بود .بر آن سنگ قبر , نام دخترک را براي چندمين بار خواند و با آبي درون آن بطري که هميشه کنار قبر دخترک بود , سنگ قبرش را شست . با دستانش او را نوازش کرد .... و با صدايي آهسته نامش را گفت . مطمئن بود , دخترک صداي او را مي شنود ...

-         تصميم داشتم همين روزها به اينجا بيايم و اعتراف کنم که ديگر نمي توانم ... ديگر بي تو نمي توانم , چون دوستت دارم ....... امروز بي هدف سوار اتوبوسي شدم . اتوبوسي که نمي دانستم مقصدش کجاست . خدا پيرمردي را در کنارم نشاند , وقتي خوب نگاهش کردم , خودم را در او ديدم و او برايم از خودش , عشقش و زندگي اش گفت . وقتي اتوبوس در ايستگاه آخر ايستاد , او از من خواست که خيانت نکنم و تا مي توانم خوشحالت کنم..... با اينکه بي مقصد سوار اتوبوس شده بودم, اتوبوس مرا درست به اينجا آورد و من اکنون در جوار توام , اما نمي خواهم بگويم که بي تو نميتوانم , چون دوستت دارم .... بي شک من امروز آمده ام به تو بگويم  که دوستت دارم هميشه و هرجا . اما مجبورم بدون تو زندگي کنم و امروز يادگرفتم خيانت نکنم, به خودم , به تو و به همه ي کسانم .... و مي خواهم بداني جاي تو در قلب من , هميشه جاي توست .

پسرک از قبرستان بيرون آمد . احساس سبکي ميکرد . خيلي وقت بود اينچنين سبکي اي را حس نکرده بود . آن طرف خيابان چند اتوبوس را آماده رفتن ديد. راننده ي اتوبوس قبلي را شناخت . به راهنماي مسير نگاهي انداخت و سوار شد. کنار مردي نشست. مرد به او نگاه کرد . پسرک هم او را نگاه کردو گفت :

مقصد من خيابان حيات است , مقصد شما کجاست ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23:18  توسط سودابه   | 

گفتم : "چند روز است حس مي كنم ، عاشق شده ام ."
سرش را كنجكاوانه به سويم گرداند ، در چشمانم خيره شد و هنگامي كه پرسيد :"عاشق چه كسي؟ "
دوست داشت بشنود " عاشق تو " .
چشمانم را بستم و گفتم:
- من عاشق خدا شده ام .وقتي عاشق بنده ي خدا مي شوي ، بودنش هيجان است و نبودنش اميد . وقتي هست ، همه چيز مهيج است و آن هنگام كه نيست اميد ديدنش در سر.
اما وقتي عاشق خدا مي شوي ، همه اش هيجان است . آخر او همه جا هست . هميشه ديدنش ممكن است ، هميشه بودنش ميسر. چه حس لطيفي ! من عاشق خدا شده ام . "
چشمانم را گشودم . او ديگر نبود.
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 22:35  توسط سودابه   |