تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. چرا بايد از ترس خدا نماز بخواني ؟؟.....

3. يادت هست وقتي كوچك بودي اگر دروغ مي گفتي ، اگر كار بدي از تو سر مي زد ، اگر بد مي شدي ، آن ها كه اسم شان را بزرگ تر ها مي گذاشتيم تو را از كسي به نام خدا مي ترساندند ... يادت هست كسي تا به حال به تو گفته باشد كه اگر چنين كني يا چنان نكني ، خدا تو را سوسك خواهد كرد ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

4. يادم هست وقتي كوچك بودم از خدايي اي كه مرا خلق كرده ... خداي اي كه مهربان است و بخشنده ، خداي اي كه دوست داشتني است و خوب ... گاهي مي ترسيدم ... گاهي بي دليل و ناخواسته ...

5. يادم هست وقتي بالغ شدم  از ترس همين خداي اي كه براي ام خلق اش كرده بودند (!) يا خود خلق اش كرده بودم ....تنها از ترس او نماز مي خواندم ....

وقتي بزرگ تر شدم ... آن وقت كه ترس از خدا چيز نامفهومي در ذهن ام بود تنها از ترس پدر و مادر ام به نماز مي ايستادم !..... يادم هست تا كمتر از 4 سال پيش ، آن روزها كه در نيمه ي دانشگاه بودم .... صبح ها براي نماز صبح ،‌ بيدار ام مي كردند با زور (!)... ظهر ها با اين بهانه كه سرم شلوغ است و در دانشگاه به خاطر مسئوليت هايي كه دارم وقت نماز ندارم ، و شب ها به خاطر خستگي يه روز ، نماز ام را نخوانده مي گذاشتم ....آن روزها ديگر از خدا نمي ترسيدم .... ترس اي در من نبود ،‌ آخر من بزرگ شده بودم !!!!

6. و بسيار بسيار يادم هست ، شب ای را كه دريافت ام هر چه تا آن زمان زيسته ام ، بيهوده بوده است ....شب اي كه تا دوباره  آمدن اش چيزي نمانده است ....

7. يادم هست ، خوب يادم هست درست همان شب ، با خواندن نمازي دريافتم كه نماز بدون شك كوتاه ترين راه رسيدن به خداست ....

8. اكنون روزهاست كه اين ها را مي دانم ... اين ها كه امروز باور ام شده اند و به درست بودن شان ،‌به راست بودن شان ايمان دارم :

9. به من گوش مي كني ؟ نگاه كن .... راست مي گويم :

 

فكر كن و بگو :

1. چرا بايد از خدا بترسي ؟

2. اين ترس چه معنا و مفهومي دارد ؟

3. چرا بايد از ترس خدا ،‌نماز بخواني؟

4. اصلا بايد نماز بخواني ؟

5. آيا امروز اين كه نمازي بخواني ،‌الله اكبري بگويي ،‌دغدغه ي تو هست ؟

6. به من گوش مي دهي ؟

 

من به تو مي گويم ..... گوش كن ... راست مي گويم ....

1. از خدا نبايد ترسيد .... مگر نه اين كه خدا بخشنده و مهربان است ... مگر نه اين كه او عادل ترين است ... مگر نه اين كه او بهترين است ... پس ترس از خدا ،‌از اين موجود برتر و بهتر ، هيچ معنايي ندارد .... هيچ معنايي ..

2. اما .. از چيزي خوب است بترسيم ... آن چيز البته هرگز خدا نيست ...آن چه ما را در تمام دوران از ان ترسانده اند ، خدا نيست ....آن عدالت خدا ست ... و اين ترس تنها براي اين است كه ما ياد مان باشد هر بدي اي كه بكنيم چه در حق خودمان ، چه در حق ديگران ، خداي اي هست بالاي سرمان كه ما را نظاره گر است ،‌ با هر خطايي كه مي كنيم ، متاثر مي شود .... با هر بدي اي كه مي كنيم ،‌ نگران مان مي گردد ... خداي اي كه اما بسيار رحمان و رحيم است و اگر ما به سوي اش برگرديم راه را بر ما نمي بندد ... او گشوده ترين اغوش را براي بندگان اش دارد .... اما ... اگر اين بنده خودش را به كوچه ي علي چپ اي بزند كه كوچه نيست ديگر در اصل بن بست اي ست ... آن وقت خداي عادل به خاطر اين كه روزي گفته است خوبان با بدان يكي نيستند تنها به خاطر اين كه قول داده است بدان را مجازات كند .... ما را به مجازات بدي هاي مان مي رساند تا يادمان بماند كه خدا بنده اش نيست كه وقتي حرف اي مي زند زير قول اش بزند ... اين است چيزي كه ما بايد از ان بترسيم .. و اين ترس با همه ي تلخي اش شيرين است زيرا مرا و تو را و او را از بد بودن منصرف مي كند...

3. نمازي كه امروز از روي ترس .. خوانده مي شود چيزي تا پايان اش نمانده است ... همين روزهاست كه در مي يابي چه فايده .... همين روزهاست كه درك مي كني در اين ايستادن ها و خم شدن ها و به سجده رفتن ها و گفتن ها كه هيچ ارامش اي در پي اش نيست چه اصراري به تكرار دوباره اش است و اين چنين است كه تو نمازت را ترك خواهي كرد ....

4. بگذار محكم بگويم ... خدا تو را ازاد گذاشته است ... او حتي در نماز خواندن يا نخواندن اجباري نگذاشته ... به تو گفته مي تواني بخواني مي تواني نخواني اما اين ستون دين تو ست ...... خدا خيلي شيوا گفته با كلام بنده اش گفته است ... اين ستون دين توست .... نماز در واقع كوتاه ترين راه رسيدن به خداست .... و هدف از دين داري مگر چيست ؟ چيزي جز رسيدن به خداي اي كه والاترين موجود عالم است ...

5. مي داني تو خوشبخت ترين موجود عالم اي اگر روزي حس كني نماز نياز توست ...نگو كو نياز ؟ نگو كو ارامش پس از نماز؟ نگو ..... تا كنون شده است كه نه به خاطر ترس از خدا ... نه براي انجام وظيفه ... نه از ترس ديگران اي كه نماز خوان اند ... نه به خاطر كسي ، چيز ي، جايي ،‌مقامي .... تنها به خاطر خودت .... به خاطر آرامش اي كه در پي اش هستي و تا كنون ان را در نيافته اي ... وضويي بگيري و به نمازي بايستي ؟؟؟؟ آيا تاكنون شده است وقتي صداي موذن ... وقتي آن الله اكبر اول به گوش ات مي رسد حس كني چيزي همه ي وجود ات را زير و رو كرد ؟؟؟ ايا شده است وقتي به نماز مي ايستي حس كني در حال پروازي ؟؟؟ ... ايا شده است اين چنين چيزي تو را از خود به در كند ؟.... ايا شده است ؟؟؟؟

مهم نيست كه شده است يا نشده است ....مهم نيست .... مهم اين است ... اگر اكنون پر از دردي ...اگر  اكنون در پي مرهمي .... برخيزي و وضويي بگيري و نمازي بگذاري... نه از سر وظيفه ... نه از ترس.... و نه به خاطر خدا .... فقط براي خودت ... براي خود اي كه چيزي نمانده تا خدا شود !!!... برخيز و نمازي بخوان... براي خودت... به اسم خودت حتي ... نمازي كه هيچ كس تو را در خواندن آن مجبور نكرده است ... نمازي از سر عشق ... نمازي براي ارامش ... همين ... همين يك بار ...همين يك نماز كافي ست كه وقتي صداي موذن مي ايد ...آن الله اكبر اول تو را زير و رو كند ... همين يك بار به نماز ايستادن با عشق ،‌با همه ي وجود ،كافي ست كه تورا عاشق كند ...برخيز و نمازي بخوان ...براي خودت ... به اسم خودت...به ياد خودت ...نمازي بخوان.......

6. به من گوش كردي .... مي دانم .... داري به كلمات من فكر مي كني ، مي دانم ... يك چيز را مي داني .... اكنون خدا ميان من و توست .... و اين اوست كه شكاف بين ما را پر كرده است .... به سوي خدا بيا .... همين اكنون نمازي به پا كن ... مي ترسي ؟ از خودت ... از گذشته ات ... از روزهايي كه بر تو رفته است .... نترس ... به قول مولاناي خودمان ......: صدبار اگر توبه شكستي ،‌باز آ....

 

10.خدايا ... چيزي نمي گويم امشب غير تكرار حرف مردي كه مي دانم زياد دوست اش داشته اي كه اگر نه اين كلمات را بر زبان اش و بر قلم اش نمي راندي ...

 

بيرون از تصور هر درست و غلط

مرغزاري ست ، آيا ان جا به ملاقات ام مي ايي؟...

 

اين مرد ، مولانا ست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:55  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن....

2.وقتي دعاي ام برآورده شد....

3. از روزي كه مومن شده ام بيشتر از 3 سال مي گذرد .... در اين روزهايي كه بر من  رفت ، اتفاق هاي يه يادماندني و هرگز فراموش ناشدني اي براي ام افتاد كه  گاه حتي تكرار آن ها تنها در ذهن ام ، تمام تن ام را به لرزه اي شيرين وا مي دارد ...

اين كه چطور به آن جا رسيده ام ، و چطور  رمزها را يافته ام و چطور خودم را تا به اين جا رسانده ام ، آن قدر طولاني و بسيار است كه اكنون نه خواهان گفتن اش هستم و نه ياراي گفتن را دارم .... اما در اين مسير چيزهايي را دريافته ام كه مي خواهم و مي توانم امشب آن ها را بازگويم ...

در روزهايي كه بر من رفت ، من اوقات زيادي را به تفكر گذرانده ام ... (خدا را شكر مي كنم براي اين قدرت كه در وجودم نهاده ... اين توان كه مي توانم در جايي باشم و نباشم ...مي توانم با تمام وجود خودم را وقف چيزي كنم اما در عين حال در فكرم به دنبال چيز ديگري بگردم .... و اين توان در وجود همه است اما چه بسيار كساني كه هرگز كشف اش نمي كنند و به چيزي مانند من نمي توانم كفايت مي كنند .....)

در اين لحظاتي كه به خودم و به زندگي ام و به چگونه بودن خداي ام فكر كرده ام ، هميشه چيزي سراسر وجد و شگفتي تمام وجودم را مي گرفت ... و اين شگفتي بدون شك چيزي نبود و نيست جز نيروي خداي اي كه در تمام لحظات مرا سخت در آغوش مي گرفت و مي گيرد ....و اين وجد آن هنگام به فوران مي رسيد كه من خودم را و افكار ام را وقف بهتر شدن و بهتر ماندن ديگري مي كردم ....اما در ميان اين همه شگفتي گاه دم اي غم اي عظيم مرا فرا مي گرفت ... غم اي برخاسته از ناتواني اي كه وجود ام جايگاه اش بود ....

من متاثر مي شدم در مقابل كساني كه شگفتي يه نهفته در وجود مرا درك نمي كردند و من هم در مقابل آنان ناتوان از وصف اش بودم ... و در نهايت به اين مي رسيدم كه بهتر است سكوت كنم ... اگر چه مي دانستم اين وجد ، اين نيرو ، اين چيز شگفت از آن خداست ..... و مي دانستم كه اين خداست كه مرا چنين از خود به در مي كند .... اين از خود بي خودي شيرين پاداش باور خداي ام بود وهست ....

با اين حال هر جا و هر وقت مي توانستم براي آنان از خداوند مي خواستم تا به اين ناباوري شان پايان دهد ...چون به راستي باور داشتم  كه تغيير باور و دين افراد كار خداست نه كار من ... و هنگامي كه اين را در كلام مادر ترزا هم ديدم به باور خود ايمان آوردم ....

اما روزهايي است كه براي يافتن اين توان در ميان نوشته هاي ديگران مي گردم شايد چيزي به دانسته هاي ام افزوده شود و مرا تواناتر كند ... شايد روزي به همين زودي ها من بتوانم از شگفتي يه عظيم خود سخن بگويم و بتوانم از آن در مقابل كساني كه ان را به نبودن محكوم مي كنند ، با قدرت دفاع كنم ....

در همين راه ، كتابي مي خواندم امشب كه مرا ناخودآگاه ياد داستاني در زندگي ام انداخت كه آن را خواهم گفت ....من در كتاب چرا اتفاقات بد براي آدم هاي خوب مي افتد ؟ نوشته ي هرولد .اس. كاشنر اين ها را خوانده ام :

 

1: خداوند طرح اي براي خود دارد كه زندگي تمام بندگان اش در آن طرح جاي مي گيرد .الگوي خداوند ايجاب مي كند زندگي بعضي بندگان اش درهم بپيچد،گره بخورد، كوتاه شود، و زندگي بعضي ديگر طولاني باشد . البته دليل آن ، اين نيست كه از نظر خداوند بنده اي سزاوارتر از ديگري است ....

2:اگر شما به بازار برويد ، مي بينيد سفال گر با چوب به كوزه هاي سفالين مي زند تا قدرت و استقامت كوزه هاي اش را به مشتريان نشان دهد . ولي سفال گر عاقل صرفا به كوزه هايي ضربه مي زند كه از استقامت بيشتري برخوردارند . بنابراين خداوند هم بندگاني را در بوته ي آزمايش قرار مي دهد كه مطمئن است تاب تحمل آن را دارند و از اين طريق هم مصيبت ديده و هم ناظران را متوجه معنويت مي گرداند...

3:وقتي دچار مشكلات و مصائب مي شويد نبايد  اغوا شويد و از ايمان خود دست بكشيد  . خداوند براي كارهايي كه مي كند ، دلايلي دارد و اگر مدتي طولاني محكم به رشته ي ايمان خود چنگ زنيد ، او رنج و عذاب شما را جبران مي كند .

4:در اين دنيا اتفاقات بد براي مردم خوب هم مي افتد ولي خواست و مشيت خدا اين نيست . خداوند دوست دارد مردم هر آن چه سزاوارش هستند ، به دست آورند ، ولي خود تدارك آن را نمي بينند ....

5:زمان مرگ هر انسان دست خداست . اما اين كه چگونه و در چه موقعيتي جان به جان آفرين تسليم مي كنيم تقديري است كه هيچ ربطي به ارزش افراد نزد خداوند ندارد . همه ي ما روزي مي اييم و روزي مي رويم و مطمئنا مي توان دليلي مادي براي آن پيدا كرد .

6: خدا براي بندگان اش حريمي قائل شده است و در كار آنان دخالت نمي كند . او آزادي انسان ها را نمي گيرد ، حتي اگر منجر به صدمه زدن به خود و ديگران شود . او از قبل معين كرده است كه بشر آزاد است و هيچ بازگشتي در سير تكامل وجودندارد .

7:خداوند مديون ما نيست . ما هستيم كه براي زندگي مان ، به او مديونيم .

8:خشم خدا را به دل گرفتن هيچ لطمه اي به خداوند نمي زند . هم چنين خشم او را برنمي انگيزد  تا بر ضد ما قد علم كند . اگر در مواجهه با موقعيتي ناگوار احساس مي كنيد بايد خشمگين باشيد و خشم خود را متوجه خداوند كنيد به خودتان مربوط است .اما اشتباه كرده ايد اگر خيال كنيد تقصير آن پيشامد به گردن خداوند است .

9:خدايي كه من به او ايمان دارم ، براي بندگان اش درد سر نمي آفريند بلكه به آنان قدرت غلبه بر مشكلات را عطا مي كند .

10:نيازي نيست در ازاي قدرت و اميد و صبر به خدا باج بدهيم صرفا كافي است به سوي اش برويم و اقرار كنيم به تنهايي قادر نيستيم به حل مشكلاتمان بپردازيم.

11:يكي از مسائلي كه هميشه مرا به وجود خداوند معتقد مي كند ، آگاهي از اين حقيقت است كه وقتي مردم براي دست يابي به قدرت و شهامت و اميد به درگاه او دعا مي كنند ، اغلب سرچشمه ي آن را مي يايند در حالي كه قبلا به هيچ وجه چنين خصوصياتي نداشتند .

12:خداوند نمي خواهد كسي بيمار يا معلول باشد يا دچار مشكل شود ، او نه در شكل گيري مشكل دخالت مي كند و نه در رفع آن . اما كمك مي كند عده اي پزشك  و پرستار شود تا درصدد معالجه ي بيماران برآيند و به ما هم كمك مي كند هنگامي كه بيمار و وحشت زده هستيم ، شجاعت خود را حفظ كنيم . همچنين ما را مطمئن مي كند هنگام ترس يا درد با ماست و تنها نيستيم.

13:ممكن است خداوند از بروز مصائب پيشگيري نكند اما قدرت و شهامت فائق آمدن بر آن را به ما مي دهد .

14:عشق ما به خداوند براي اين است كه او كامل است . ما خداوند را دوست نداريم فقط براي اين كه ما را از شر رويدادهاي اهريمني حفظ كند . عشق ما به خداوند فقط از ترس مايه نمي گيرد . از ترس اين كه اگر به او پشت كنيم به ما ضربه مي زند . ما خدا را دوست داريم چون او خداست ، چون خالق تمام زيبايي ها و سرچشمه ي قدرت و اميد و شهامت درون ما و كساني است كه هنگام نياز به كمك ما مي شتابند .ما او را مي پرستيم چون بهترين بخش وجود ما و دنياي ماست و اين است معناي عشق .....

15: خداوندا ! ما نمي توانيم به درگاه تو دعا كنيم تا جنگ را پايان بخشي زيرا مي دانيم دنيا را به اين شكل آفريده اي و انسان خود قادر است جاده ي صلح را هموار كند . مانمي توانيم دعا كنيم قحطي وگرسنگي را از بين ببري زيرا منابعي به ما عطا كرده اي كه در صورت استفاده ي عاقلانه از آن مي تواند تمام دنيا را تغذيه كند . ما نمي توانيم دعا كنيم تبعيض نژادي را ريشه كن كني زيرا به ما ديده ي بصيرت داده اي تا بتوانيم خوبي هاي تمام انسان ها را ببينيم . ما نمي توانيم به درگاه ات دعا كنيم به نااميدي هاي مان پايان بخشي زيرا توانايي از بين بردن نابساماني ها را به ما داده اي . ما نمي توانيم دعا كنيم بيماري را ريشه كن كني زيرا به ما قدرت تفكر داده اي تا به وسيله ي آن راه علاج بيماري ها را كشف كنيم . بنابراين به درگاه ات دعا خواهيم كرد به ما قدرت و اراده و عزمي راسخ عطا كني تا ديگر لازم نباشد بگوييم خدايا ما را به آرزوهايمان برسان ....

16:بشر زبان خداوند است ....

 

4. اين ها از ديد من جملات برگزيده ي اين كتاب بود . اما خودم يك چيز به آن ها مي افزايم . براي ديدن خدا ، براي باور خدا، براي درك خدا ... هر انسان به يك سلاح محتاج است و آن اين است كه براي لحظه اي هم اگر شده اين ترديد و شك را از خود  دور كند كه خدا نيست و يا اگر هست با خلق مذاهب خواسته ازادي انسان را از او بگيرد  ....اين فكر غير واقعيت ست ...

5. و مي خواهم يادت بيندازم كه خدا براي تو همان مي شود كه تو تصور اش را بكني . ياد ات باشد خداي درون ادامه ي خداي بيرون است ....

6. داستاني كه مي خواستم بگويم و اين كتاب مرا به ياد اش انداخت :

 

1: ماه هاي اول مومن شدن ام بود . روزي به من خبر دادند ، پدر يكي از نزديك ترين دوستانم ، مريم ، پشت چراغ قرمز ، در اتومبيل اش مغز اش از كار افتاده و در بيمارستان است . مريم براي من يك  دوست ساده نبود . ما در يك محل به دنيا امده بوديم با هم بزرگ شده بوديم با هم مدرسه رفته بوديم و با هم براي رفتن به دانشگاه درس خوانده بوديم و با هم خنديده بوديم و با هم گريه كرده بوديم ... مريم براي من تنها يك دوست نبود و پدر مريم هم تنها پدر يك دوست نبود ... من از شنيدن اين خبر خيلي متاثر شدم ....روزهاي عجيبي در زندگاني ام را مي گذراندم . خدا هر روز در چيزي را به روي ام مي گشود و من مست اين نوع زندگي ام بودم . ...آن روز قبل از اين كه به سراغ مريم بروم . گوشه اي پيدا كردم و نمازي خواندم ... نمازي براي درخواستي از خداوند . مي دانستم هنوز ممكن است پدر مريم به اين دنيا برگردد. نماز را خواندم و بعد از نماز ، شروع كردم به تكرار اين قسمت از آيه از سوره ي نمل  قران :

بسم الله الرحمن الرحيم

امن يجيب المضطر  اذا دعاه و يكشف السوء

كيست آن كه دعاي بي چاره گان را به اجابت مي رساند و رنج و غم آنان را برطرف مي سازد ؟.....

 

اين را بارها و بارها تكرار كردم و ايمان داشتم به اين كه دعاي من مستجاب مي شود و پدر مريم به خانه اش برمي گردد. اما هنوز در تكرار اش بودم كه تلفن زنگ زد  و من فهميدم همه چيز تمام شده است .... ياد ام هست تمام وجود ام اشك شد و من تا مدتي همه اش گريستم و هر چه از خدا پرسيدم چرا ، او هيچ جوابي به من نداد ... آن روزهاي سخت گذشت و من با اين كه دليل خدا را نمي دانستم هميشه خودم را با اين باور كه شايد در كار خدا دخالت كرده ام دلداري مي دادم و به خودم مي گفتم خدا چرا بايد دعاي غير منطقي يه مرا برآورده مي كرد ؟ اما در عين حال خدا را مقصر مي دانستم !... تا اين كه ....

اسفند 86 كه سومين سالگرد فوت پدر مريم بود من خواب عجيبي ديدم . خواب ديدم كسي به سوي ام آمد و در حالي كه خوش حال بود به من گفت دعاي آن سال تو براي پدر مريم مستجاب شده و او زنده شده است .... 

2:تا همين امشب معناي خواب ام را نفهميده بودم ... اما اكنون مي دانم .

3: خدا خيلي ساده گاهي با انسان ها حرف مي زند . كافي ست تنها گوش هاي ات را خوب باز كني و به او بسپاري ... خدا خيلي ساده در آن خواب به من گفت كه اگرچه آن وقت دعاي ام را برآورده نكرده (كه بدون شك آن طور بهتر بوده ) اما آن را بدون استفاده و بي فايده در ميان زمين و آسمان رها نكرده است . من امشب دريافت ام كه دعاي ان روز من به پدر مريم در حال بعد از مرگ اش كمك كرده است ... او نه در اين دنيا كه در آن دنيا زنده شده است ...

 

7. خيلي طولاني شد ....

8. خداي بزرگ من ! به من ... به من اي كه جزيي از توست و راست مي گويم اصلا خود تو ست ... توان بده تا از اين روي ناتوان زندگي تا آن روي تواناي آن ، توانا باشم.

9. خداي من! مرا اميد بده تا به سوي ات محكم تر از پيش گام بردارم ....

10. دست ام را به سوي ات گشاده ام ، رهاي اش مكن .....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:41  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. با خداي درون ات مهربان باش...

3. همه ي آدمها وقتي به اين دنيا مي ايند . خدايي درون شان خلق مي شود. خدايي كه ادامه ي خداي بيرون است  ....

روزي  من  به خواست خداي بيرون ، عاشق خداي درون ام شدم. خدايي كه تا آن وقت ساكت و مظلوم و بي صدا درون ام بود و من ظالمانه به او اجازه ي بروز نمي دادم. روزها مي گذشتند و من هر روز بيشتر از قبل عاشق مي شدم... و روزي چشم بازكردم و ديدم كه ان چنان عاشق خداي درون ام هستم كه او  هر كاري مي خواهد مي كند و من هيچ شكايتي نمي كنم! اما وقتي ديگر؛ خيلي غير منتظره من دوباره عاشق شدم! عاشق خداي ديگري... ادمي را ديدم كه خداي مظلوم و مهربان و ساكتي داشت ... ياد خداي گذشته ي خودم افتادم و با اينكه خداي درون ام به شدت دست و پا مي زد تا جلوي اين عشق را بگيرد من بدون توجه به او  ، عاشق خداي ديگري شدم...و خيلي ساده آن ادم هم به خاطر خداي مهربان درون اش برايم عزيز شد  ...

متعجب بودم كه چرا او ، خداي مهربان درون اش را نمي بيند با اينكه من مي ديدم اش... متعجب بودم كه او ،‌چرا براي رفع دردهاي اش به خداي مهربان و قوي  درون اش متوسل نمي شود ، وقتي كه من مي توانستم از خداي او  چيزي بخواهم و او به من  نه نگويد ...

روزهاي كمي گذشتند و من ساده ي ساده عاشق خداي ديگري بودم... البته خداي درون ام را از دست نداده بودم. اين خداي درون آن قدر خوب و مهربان هست كه اجازه ي ورود عشق ديگري را هم بدهد...خداي درون ام خيلي با من كنار آمد چون مي دانست من هنوز عاشق او  هم هستم!

در اين روزهاي كم با همه ي وجودم سعي كردم به آن ادم بفهمانم تا قدر خداي درون اش را بداند... همان خدايي كه من عاشق اش شده بودم... سعي كردم تا به او بفهمانم خداي درون اش به عشق او  محتاج است  نه عشق من ! سعي كردم به او بفهمانم همان خداي ساكت و مظلوم و بي صدايي كه درون اش هست قوي ترين كس هاست. خواستم به او بفهمانم آن خدا ،‌دواي همه ي دردهاست... خواستم و سعي كردم ....

من همچنان عاشق خداي ديگر بودم... اما

اين حس آن چنان داشت شدت مي گرفت كه روزي ديدم ديگر چيزي نمانده است كه خداي درون ام را ازدست بدهم  ....آن وقت   خداي درون ام با شدت و با صلابت جلوي من ايستاد و به من دستور ايست داد ! از من خواست تمام كنم... به  من گفت كه اگر ترك عشق ام نكنم براي هميشه ترك ام مي كند... انتخاب سختي بود... انتخاب بين عشقي و عشقي! بايد فكر مي كردم و در كمترين زمان ممكن تصميم مي گرفتم ... فكر كردم و تصميم گرفتم . و با عقل ام خداي درون ام را انتخاب كردم. حقيقت اين است  كه من تا هستم ، تا زنده ام به خداي درون ام محتاج ام و نمي توانم از دست اش بدهم.... اما روزهاي سختي شروع شد. اول اش با عشق خداي جديدي كه درون ام بود مبارزه كردم. ولي اين مسير درست نبود! بعد سعي كردم از او فرار كنم... اين راه هم به تركستان بود ! و يك روز ياد چيزي افتادم... ترك عشق مثل ترك درد است... اگر به طرف اش بروي تا با او مبارزه كني به تو هجوم مي اورد ... اگر از او فرار كني دنبال ات مي ايد. اما اگر وقتي دارد به طرف ات مي ايد خودت را از مسيرش كنار بكشي او  هرگز به تو نخواهد رسيد چون تو هميشه در موازات او هستي   و ياد گرفته اي كه هيچ دو خط موازي به هم نمي رسند!

راه همين بود . بايد با احساس كنار امد. پذيرفتم . خداي ديگري درون ام هست . خدايي كه به كس ديگري متعلق است . پذيرفتم . با اين خدا و با اين حس كنار امدم و حالا چند وقت است  كه دارم با خيالي اسوده و حتي ارامش زندگي مي كنم.... اگر چه آن حس و آن خدا گاهي به سوي من مي امد و درون ام را اشو ب مي كرد اما من ساده از كنارش رد مي شدم و او  دست اش به من نمي رسيد ... و خوب مي دانم بالاخره اين خدا ازدست نيافتن به من خسته مي شود و به جاي اصلي خودش برمي گردد .... فقط اميدوارم وقتي خداي ديگري به خانه ي اصلي ي خودش مي رسد . صاحب خانه در را به روي اش باز كند ... و او را با آغوشي گرم پذيرا باشد...

اميدوارم صاحب خانه مثل من كه عاشق خداي درون ام هستم او هم عاشق خداي درون اش شود و بعد بنشيند و ببيند كه اين خداي مهربان درون چطور وساطت او را پيش خداي مهربان و قادر بيرون مي كند... اميدوارم صاحب خانه قدر خداي درون اش را بيشتر از پيش بداند ....

 

4. تو با خداي درون ات چه مي كني؟؟؟

5. اي خداي درون ! از من به خداي بيرون بگو اين جا كسي هست كه در انتظاري جان اش به لب اش آمده است ....

اين را به خداي بيرون بگو ....

6. و تو اي كسي كه مرا مي خواني ؛ تو مي داني خداي درون ات كيست ...

7. وقتي نوشتم تو خلاصه ي خدايي ،باور نكردي .... آن روز كه گفتم تو جزيي از خدايي ، به باور من خنديدي ... زماني كه گفتم تو نوري و خدا نور اعظم است ... باور ام را ناديده گرفتي ... اما امروز باور كن .... باور كن .... باور كن .... خداي درون، كسي نيست ، نيست ، نيست ، جز خودت ....

وقتي مي گويي خداي درون ، با خودت سخن مي گويي ... خودي كه نه به نام تو شناخته مي شود ، نه با حرفه ات و شغل ات معروف است و نه چيزي از آني ست كه تو نام اش را خودت گذاشته اي ...با اين حال خداي تو ، خداي توست و خداي تو همان توست و خداي تو همه ي توست ...

8.روزي مي انديشيدم به اين كه به عدد تمام ادميان راهي براي شناخت خداوند هست ....

9. با خداي ات سخن بگو ... با خداي درون ات و خداي بيرون ات ...

وقتي با خداي ات سخن مي گويي مهم نيست كه اگر به جاي تو به او بگويي من ... خداي تو ، همان توست ....و تو وقتي با خداي درون ات ، با خودت ، سخن مي گويي خداي بيرون تو را مي شنود و اجابت مي كند ....

10. و تو همان كوچك شده ي خداي خودي ....

 

پ.ن اول:

1.با نیلوفر زياد درباره خداي مان صحبت مي كنيم .... اين روزها و خيلي پيش از اين ها دغدغه ي من و او ، دغدغه ي او و من ، خدايي بود كه خلق مان كرده است و خدايي هست كه خلق مان كرده است و خدايي كه اكنون ما مي توانيم ببينيم ، حس كنيم و باور كنيم ..... ما به باور هاي ديگري پيرامون خداي مان رسيده ايم ... به چيزهايي كه به زودي آن ها را بيشتر خواهم نوشت .... راستي بايد ازنیلوفر اجازه بگيرم ؟!!!

2. و روزي حس كردم چه بسيار خداي من و خداي نیلوفر ، خداي نيلوفر و خداي من شبيه هم هستند ...

3. اي من ! از من به خداي من بگو ... بگو كه من ، همين من ، او را بسيار دوست مي دارم ... بسيار ....

 

پ.ن آخر:

1.اين را روزي جايي خوانده ام ... در كتابي ...( چگونه خدا را بشناسيم؟ نوشته ي دي پاك چوپرا....كتابي كه با هر صفحه اش با هر سطرش كه مي خواندم به باورهايي كه رسيده بودم در دنياي خودم ، در خلوت خودم بيشتر ايمان اوردم .... )

2.

ـ از كجا مي دانيد خداوند واقعي است ؟

ـ به اطراف مي نگرم و نظم طبيعي آفرينش را مي بينم . در ساده ترين اشيا زيبايي عظيمي وجود دارد . در حضور شكوه نامنتاهي كون و مكان ، انسان احساس زندگي و بيداري مي كند و هر چه عميق تر مي نگرد ، اين آفرينش را مبهوت كننده تر مي بيند . به چه چيز ديگري نياز است ؟

ـ ولي هيچ كدام از اين ها چيزي را ثابت نمي كند...

ـ تو فقط اين را مي گويي چون حقيقتا نگاه نمي كني . اگر مي توانستي يك كوه يا يك ابر پر باران را يك دقيقه بدون ترديدهاي ات كه راه را بر تو بسته اند ، ببيني ، وجود خداوند بي درنگ بر تو آشكار مي شد .

ـ پس به من بگوييد چه اشكار مي شود ، بالاخره من هم چشماني مثل شما دارم .

ـ چيزي ساده ، يكپارچه ، نازاده ، ابدي ، سخت چون سنگ، بي حد ومرز ، مستقل ، آسيب ناپذير ،‌متبرك و داننده ي همه چيز.

ـ شما همه ي اين ها را مي بينيد؟ ......پس من تسليم مي شوم زيرا نمي توانم درك اين همه شگفتي را بياموزم .

ـ نه ، تو اشتباه مي كني . همه ي ما جاودانگي را در همه ي جهات مي بينيم  ولي اين راه را برگزيده ايم تا آن را به تكه پاره هاي زمان و مكان تقسيم كنيم. يك كيفيت از خداوند وجود دارد كه بايد به تو اميد دهد. او مي خواهد با تو سهيم شود ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:11  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ..

2. من نور ام .....

    تو نور اي .....

     او نور است و همه نور هستيم ....

    و خداوند نور اعظم است ....

    و اين نور با ماست .

    و خداوند به همه ي ما خود را نشان مي دهد ، اما عده اي خيال مي كنند چشمان شان توان ديدن نور را ندارد ،‌پس آن ها را به روي نور مي بندند و اين چنين، نور ناپديد مي شود ....

3. براي ديدن اين نور چشمان ات را بگشا....

4. ....

***

پ . ن: مسيح روزي به حواريون گفت : شما نور جهان ايد .

و باز گفت : من نور  ام ...و اين يعني من در ميدان نيروي خداوند هستم .

 

***

5.تو جزيي از خداوندي ....

6. سر جاي ات بمان و از خدا كم مشو ....

7. اگر روزي خدا را حس نكردي ... بدان اين تو هستي كه جابه جا شده اي ... او هم چنان بر جاي خود است ...

8.چيزي نمانده تا روزي كه چيزي فراتر از اين بگويم .... چيزي نمانده ....

9. كسي در جايي گفته : هيچ كس قدرت آن را ندارد كه خداوند را كاملا دور نگه دارد . ما فقط مي توانيم در پذيرش نور را باز يا بسته نگاه داريم .

10. ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:40  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ..

2. روزي نوشته بودم كه از مراسم نخاعي كردن قورباغه هاي ام خواهم نوشت ... روزي در مراسم قورباغه گیرون آن را گفته بودم.

3. امروز شايد بهتر بود چيز ديگري مي نوشتم ... چيزي از خدا... شايد عشق ... اما ... نمي دانم ... نمي خواهم انگار.... دوست دارم بي فكر .... بي كمي فكر مي خواهم كه از چگونگي انجام كاري بنويسم كه روزگاري روح ام را و روان ام را مي آزرد . من خواسته يا ناخواسته ، امروز مي خواهم از قتلي بگويم كه مرتكب اش شده ام . وقتي بارها و بارها .....

4. روزي كه مي كشتم .... روزي كه قورباغه ها را مي كشتم !!!....

5. امروز چه روز بدي بود... امروز با تمام وجودم احساس قاتل بودن ، كردم و هنگامي كه به گذشته نگاهي انداختم مطمئن شدم كه امروز چندمين قتل من بود...

قورباغه ي بي چاره در دستان من چه تقلايي كرد... چه ناله اي ..... من هميشه جز بهترين نخاعي كننده گان بودم اما نمي دانم امروز چرا سوزن تشريح آن قدر كند شده بود ..... قورباغه ي فلك زده تا نخاع اش را قطع كردم ، چه زجري كشيد ... هيچ وقت مثل امروز به خاطر اين عمل زشت ، دچار عذاب و جدان نمي شدم ، اما امروز خيلي درگيرم . يادم نمي رود آن قورباغه ي بي چاره كه شكم اش پر از تخم هاي دورنگ بود ،‌چه ملتمسانه نگاه ام مي كرد ... من از زبان قورباغه ها هيچ نمي دانم اما مي دانم كه آن لحظه با نگاه اش التماس مي كرد نخاع اش را قطع نكنم ....

چه بي رحم ام من .... چه بي رحم ....

مي توانستم لااقل به تخم هاي زيباي دورنگ درون شكم اش رحم كنم .... مي توانستم ، اما با تمام سنگدلي ، قورباغه ي فربه را در دست چپ گرفتم ، دستان كوچك اش را در پشت انگشت سبابه و پاهاي بلندش را در ميان دو انگشت آخر پنهان كردم و شست ام را بر روي پشت اش گذاشتم تا توانايي هر گونه حركت را از او بگيرم ، آن وقت با تمام بي رحمي ،‌سوزن تشريح را بر روي سرش به حركت در آوردم تا سوراخ سرش را پيدا كنم .... هيچ وقت صداي تق آزارم نمي داد اما امروز با شنيدن آن حس كردم تمام وجودم به هم ريخت .... وقتي قورباغه ي مادر را به صورت قائم گرفتم تا سوزن را در نخاع اش فروببرم، با تمام قدرت دست هاي كوچك اش را از پشت انگشتان من رها كرد و به سرش گرفت ، چه مي خواست بگويد ؟...

نمي دانم ... اما مي دانم اگر توان سخن گفتن داشت فرياد مي زد: ... كمك ....كمك.

و من كه آن لحظه ، بي رحمي ام فوران كرده بود ، دستان اش را محكم گرفتم و سوزن را با تمام قدرت در نخاع او فرو بردم ،‌نمي دانم چرا آن قدر مقاومت مي كرد... سوزن را در آوردم و دوباره فرو بردم ... قدرت من و سوزن از توان او بيشتر بود .... نخاع اش را قطع كردم ، پاهاي اش را صاف كرد ،‌همان طور كه نگاه ام مي كرد....

سوزن را در آوردم و به صورت اريب به چپ و راست صورت اش وارد كردم تا از چشم هاي سياه اش توان پلك زدن را بگيرم ، اين بار ديگر مقاومت نكرد ، خيلي زود تسليم شد ، جسم بي حس آن را بر روي ظرف تشريح گذاشتم ، با پشت بايد روي ظرف مي خوابيد... به دست ها و پاهاي اش ضربه اي زدم ، هيچ عكس العملي نشان نداد ،‌كاملا بي حس شده بود .... به جلادي خودم ادامه دادم .... به انگشتان بلند و باريك دست و پاي اش تا مي توانستم سوزن زدم ، مبادا جسم بي جان اش ، جان دار شود !..... پوست نازك شكم اش را بالا گرفتم و با قيچي كند تشريح بريدم اش ....( نمي دانم چرا قيچي هاي تشريح هميشه همه كند اند ؟..........)

بايد مراقب مي بودم ، رگي همان حوالي بود كه نبايد قطع مي شد ،‌با تبحر پوست و رگ را از هم جدا كردم .... تا ديدن قلب اش فقط يك گام مانده بود ، برداشتن ماهيچه ها .... با همان قيچي كند ، ماهيچه هاي اش را بريدم ............بعد از كمي ، قلب كوچك اش نمايان شد ..... خوب نگاه اش كردم ، مي زد   ........پر تلاطم مي زد ... براي چه كسي ؟......براي چه كسي ؟..........آيا قلب قورباغه ها هم براي كسي مي تپد ؟........براي كسي ؟.....................

6. خداي من .... نمي دانم چطور روزگاري مي توانستم اين همه قاتل باشم ؟...

7. ..........

8. .........

9...........

10.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط سودابه   |