تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....
 

  

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن...

2. امشب شب پاك شدنه .. شب خدا رو با صداي بلند ، صدا كردنه ... امشب حتي شب  عاشق شدنه ... به قول نغمه ، شب عاشق تر شدنه ....

3. امشب شب اشك ريختنه... وقت آمرزش از خداي مهربون طلب كردنه ... امشب

امشب...

امشب.....

امشب ......

4. امشب به خاطر خودم... به خاطر راه هايي  كه ندانسته  رفتم ... به خاطر خوبي هايي كه نديدم ... به خاطر بدي هايي كه جاي خوبي ديدم... به خاطر روزهايي كه رفت ... به خاطر آدمهايي كه ديگه ردي ازشون نيست ، به خاطر لحظاتي كه ديگه مال من نيست ... به خاطر خوب نبودن هام ... به خاطر تلاشي كه كردم تا درك بشم اما نشدم...به خاطر تلاشي كه كردند تا درك شون كنم اما نكردم... به خاطر اشتباهاتي كه در موردم شد... به خاطر اشتباهاتي كه در موردشون شد...به خاطر ... به خاطر ... به خاطر ... به خاطر

5. به خاطر همه ي اينا اشك ريختم ... بي اختيار ... بي ملاحظه . چه اهميت دارد وقتي اشك روان است روي كسي به تو باشد؟ چه اهميت دارد وقتي بغضت مي تركد كسي مبهوت تو باشد؟ چه اهميت دارد؟؟؟!!!

6. امشب ... امشب ... امشب ....

7. امشب وقت دوباره عاشق شدن است و شايد عاشق تر شدن....

8. كيست كه ياراي مقابله با دل از دست رفته ي تو دارد؟ كيست ؟؟؟!!!!

9. خدايا ... فرياد بزنم؟ گوشي هست كه بشنود؟

10. امشب مي خواهم دوباره عاشق شوم ... عشقي ديگر ... امشب مي خواهم كه عاشق تر شوم....

معشوق من همان است كه بود ... اما عشقم چيز ديگري ست .... عشق ديگر.....

11. خدايا.... عاشق ترم كن....

12. كيست كه ياراي مقابله  با دل از دست رفته ام دارد؟ كيست ؟؟؟!!!

13. خدايا .... توانم بده تا از اين روي ناتوان زندگي تا آن روي  تواناي آن ، توانا باشم.

14. خدايا... گناه من با همه ي بزرگي اش از كرم بي انتهاي تو ، مگر كوچك تر نيست ؟؟؟

15. خدايا... صدايم مي آيد... ؟ اين عشق به من مي آيد؟؟؟

16. خدايا... عاشق ترم كن....  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:6  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن...

2. ماهي

3. دخترك با تنگ ماهي اش از كنار جوي آب رد مي شد ، پايش به سنگي گرفت و افتاد.

تنگ ماهي از دستش رها شد و ماهي در آب جوي به حركت در آمد. دخترك به دنبال ماهي دويد اما سرعت آب بيش تر از قدرت دويدن او بود.

دخترك خسته شد و از داشتن دوباره ي ماهي اش نا اميد. پس كنار تخته سنگي نشست . ناگهان مردي به سويش آمد. چشم دختر به دستان مرد افتاد. ماهي كوچك او در دستان بزرگ مرد شناور بود. دخترك خوشحال شد و از مرد تشكر كرد ... مرد گفت كه نجات ماهي كار او نبوده است . ماهي را پسرك نجات داده است.

بعد از آن ، دخترك هر روز به كنار جوي مي آمد تا شايد پسرك را ببيند و از او سپاسگزاري كند . و هر روز مرد ،‌دخترك را مي ديد. يك روز مرد پرسيد: " راه خانه ات از اينجاست ؟"

دخترك گفت :" نه " .

مرد پرسيد :" پس چرا هر روز از اين جا مي گذري؟"

دخترك گفت :" مي آيم شايد پسرك را ببينم و بتوانم از او تشكر كنم . "

مرد خنديد.

دخترك با تعجب پرسيد :" چرا مي خنديد؟ "

مرد گفت : " برو دخترم ... برو. پسرك به خاطر تو و يا نجات ماهي ، آن را از آب نگرفته ، پسرك هميشه آرزويش بود ،‌لحظه اي ماهي اي در دست بگيرد! ..... برو دخترم ."

4. نوشته شده در شنبه بيست و چهارم دي ماه هزار و سيصد و هشتاد و چهار ساعت شش و ده دقيقه صبح.

5. خدايا در سختي ها راهي نشانمان ده و در نعمتها ، ظرفيتمان ده ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:56  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ..

2. نمي دانم چرا؟؟؟

3. وقتي خداي من با خداي تو ، يكي ست . پس چرا ميان بندگي من با بندگي تو ، توفير است ؟؟؟

4. خدايا رهايمان مكن ! ما بيش از آنچه به زبان مي آوريم به تو محتاجيم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:7  توسط سودابه   | 

 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم خبرم كن ...

2. مي داني آيا؟؟؟

3. اگر خداوند امروز چيز خوبي از تو بگيرد ، فردا روز چيز خوب تري به تو خواهد داد.

4. خدايا توانم ده تا از ناتواني تا توانايي توانا باشم ....

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:2  توسط سودابه   |