|
|
|
|
|
خوشبختي حقيقي و عاقبت به خيري همه كائنات. محمد يوسفي ات گفت : تنها یک چیز و تو عالم خیلی دوست دارم و اون آرامشه آرامش. سلمازت گفت: با ارزشترین هدیه عالم رو فقط خدا میتونه به من بده . شرقي ترين ستاره ات گفت: باارزشترین رو خدا میتونه به آدم بده و منم همیشه میگم "خدایا اون چیزی که به خیره منه و صلاح توست همونو بده"........ محمد فريد قندي ات گفت: دیدن خدا فرشته ات گفت: سخته کمی انتخاب کردن اما فکر میکنم بزرگترین هدیه الان برام آرامشه . همین ... ماهيچ ما نگاه ات گفت : محبت. آرزوی دیگه ام هم اینه که تا زمانی که توی این دنیا به درد یه بنده خدا می خورم منو زنده نگهداره وگرنه هرچه زودتر ببره که زنده موندن بی خودی وبی دلیل رو اصلا دوست ندارم.
نمی خوام چیز با ارزشی دیگه داشته باشم تا از دست دادنش داغونم کنه !!!( حرفشو جدي نگير خدا...!!!!) محمدت گفت: پاکی و صداقت و یک رنگی !! نغمه ات گفت : از با ارزش ترین کسی که تو دنیا برام با ارزش تر از اون دیگه وجود نداره می خوام خودشو بهم هدیه بده ...( مراقب اين يكي هم باش !!!) عطش كوچت گفت : اگر اون کس خدا باشه ازش می خوام منو از مسیر خودش هرگز خارج نکنه .واگر جز خدا باشه.... اگر در اوج قدرت هم باشه... چیزی جز دعا نخواهم خواست... كژوانت گفت : خيلي سخته ...( كمكش كن !) ماي تو گفت: احساس خوشبختی... جعفر دارايي ات گفت : نمیشه بگم! ( !) فرخت گفت : ازش رهایی میخوام... نيلوفرت گفت : من الان يك پيانو ي گنده مي خوام آرتاوريژت گفت : ازش صداقت میخام... پدرامت گفت : من که با ارزشترین هدیه ی دنیا رو عقل می دونم! دوست دارم از تنهایی خودم لذت ببرم ... به همین سادگی ! و سودابه ات مي گويد : خداي من .... به بنده هايت آنچه را بده ... كه با آن بودن ممكن است و بي آن نبودن . خدايا... وقتي تو باشي . آن وقت آرامش هست . خوشبختي هست. رهايي هست . صداقت هست .رستگاري هست.پاكي و يكرنگي هست. همه ي بودن ها ممكن است و تنهايي لذت بخش است . خداي من ... خواسته ي مرا و دوستان مرا اجابت كن ... اي كسي كه از ما خواسته اي تو را بخوانيم تا پاسخمان دهي . 5. خدايا حتي براي لحظه اي ... حتي براي چشم بر هم زدني ما را به حال خود رها مكن... 5. خدايا ما را از هر چه با تو در مي اندازد جدا كن ... 5. خدايا رهايمان مكن... 5. خدايا ما جز تو هيچ كس نداريم ... 5. خدايا اگر از تو غافل شديم خودت خبرمون كن .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:45 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. تو چيزي درون مني !!! 3. " ديگر نمي شود نگفت ، بايد گفت . من هميشه از اعتراف كردن ترسيده ام ... اما اين بار ، بدون ترس ، بدون اضطراب اعتراف مي كنم . يادم هست از وقتي كه آن قدر بزرگ شدم كه دوست داشتن و نداشتن پسران را درك كردم ، هر گاه كسي را مي ديدم كه حسي ، هر چند كوچك به من دارد ، با همه ي وجودم خودم را از او دور مي كردم... زيرا چيزي درون آنها نبود كه دوست داشتن مرا برانگيزد.من ، هميشه با پس زدن آنها زندگي كردم . دروغ نگويم ، گاهي كساني بودند كه به خودم مي قبولاندم كه مي توانم دوستشان داشته باشم و به خاطر اين باور ،سعي مي كردم ... سعي مي كردم دوستشان بدارم اما ... اين سعي به جايي نمي رسيد ، مگر به عذاب وجدان . بعد از چند روز عذاب وجداني عجيب همه ي وجودم را مي گرفت ... به جا بود... خيلي به جا . آخر من ، تنها اداي دوست داشتن را در آورده بودم. هيچ حس واقعي اي درونم نبود.... سرابي بود شايد. اما بگذار ساده بگويم ... مي خواهم اعتراف كنم ... اعتراف. اين اولين بار است كه اداي دوست داشتن را در نمي آورم... اين اولين بار است كه كسي را از ژرفاي وجودم دوست دارم ... اين اولين بار است كه من براي دوست داشتن سعي نكرده ام . باور كن كه اين اولين بار است ... تو راست گفتي ... تو ، چيزي درون مني ، بدون شك. چيزي كه من نه مي توانم تو را از خودم جدا كنم و نه مي توانم خودم را از تو رها كنم . احساس مي كنم دوست داشتن تو ، همچون چراغي خاموش درون من بود كه با جرقه اي ...در لحظه اي...با حادثه اي... بي صدا.... روشن شد. و اين چراغ اكنون خيلي پر نور است ... و من به نورانيت آن اعتراف مي كنم . و دليل نورانيتش را نمي دانم و مدام از خود مي پرسم ...چرا تو؟ چرا من ؟ چرا حالا؟... و با وجود ذهن قدرتمندم براي تحليل، هيچ زيرايي در جواب اين چراها ندارم . نمي دانم ... اين روزها تنها به نمي دانم رسيده ام . نمي دانم... من حتي نمي دانم چرا دارم اين چيزها را براي تو مي نويسم ! اما يك چيز را خوب مي دانم . من براي دوست داشتن تو سعي نكرده ام پس از من نخواه كه براي دوست نداشتنت سعي كنم ... اين چراغ ، روزي روشن شده است و هرگاه كه وقتش باشد ، خودش خاموش خواهد شد . از من نخواه كاري كنم .... چون نمي توانم . همين تمام. امضاء: دخترك" پسرك به دست خط دخترك خيره ماند و فكر كرد... چيزي بايد بگويد؟ جوابي بايد بدهد؟ كاري بايد بكند؟ ... نمي دانست ... پسرك چشمانش را بست و انديشيد ... به درونش ... به دخترك .... 4. نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت سيزده و سي و نه دقيقه. 5.خدايا.... 5.خدايا.... 5.خدايا.... 5.خدايا.... 5.خدايا....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 21:20 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1.خدایا اگه ازت غافل بشم خبرم می کنی ؟؟؟؟ 2. اگه قرار باشه کسی با ارزش ترین هدیه ی عالم رو بهت بده ... ازش چی می خوای ؟؟؟ 3.تمام
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:27 توسط سودابه
|
|
||