تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....

تمام شد .... قراردادم.

دو ماه پیش بود. درست جمعه دوم تیر. قراردادی بستم با خودم .... قرار گذاشتم برای آمدنی , نوشتنی و رفتنی.

و امروز قرارم به پایان رسیده است ... امروز روز رفتن است .

جمعه ای آمدم و جمعه ای می روم ... می روم تا دچار شوم ... می روم تا سرشار شوم

دچار به سکوت و سرشار از سکوت... و این سکوت خیلی هم بد نیست اگر به سکون مبتلایت نکند ...

پس امروز می روم

اما قبل از رفتن می خواهم چیزی بگویم

حرفی که یادت بماند

که به خاطرش بسپاری

که فراموشش نکنی

که اگر این باورت شود هرگز بی چاره نخواهی شد

و آن این است :

اگر روزی حس کردی , دیگر وجود خدا را درک نمی کنی

بدان

این تو هستی که جابه جا شده ای

او همچنان بر جای خود است ...

 

من می روم

همین الان .

پایان...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:2  توسط سودابه