|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی فارسي هم بگردم , باز کلمه اي مناسب و درخور نخواهم يافت. با اين حال مي نويسم زيرا احساس مي کنم بايد از لحظات شگفتم بگويم , شايد لحظه ي شگفت من , لحظه ي شگفتي براي ديگري هم باشد . پنج شنبه بود . 29 مرداد. 2 رجب. چيزي شنيدم: " امشب ليله الرغائب است. شب برآورده شدن آرزوها. از دستش نده....." اين سه جمله ي ساده , پتکي شد بر سر من . پتکي عظيم و سنگين... آنقدر سنگين که هنوز از آن بي هوشم. آن وقت 22 سال از آمدنم به اين دنيا گذشته بود .دختر زياد بدي نبودم . مسلمان بودم اما نام اين دين را تنها به يدك مي كشيدم . نماز مي خواندم اما نمي دانستم آرامش پس از نماز يعني چه ؟ وجودم مملو بود از حسي تلخ ... نگاهم خسته بود به دنبال چيزي مي گشتم ، نمي دانستم چيست تنها دنبالش مي كردم اگرچه گاهي آن ,جز سراب نبود ...دنيا برايم خلاصه شده بود ... خلاصه اي در خودم و دنياي حقيري كه ساخته بودم .كمتر ديگران را مي ديدم .. كمتر دوستشان داشتم ... كمتر با خدا بودم آنقدر كم كه گاهي حتي حوصله اش را نداشتم ، هر وقت عشقم مي كشيد نمازي مي خواندم اما آن شب همه ي دنياي نازيباي من زيبا شد .. تاريك بود چون شب بود اما من روشن مي ديدمش .. در اوایل همان شب روشن در مفاتیح الجنان دنبال اعمال ان شب گشتم ... گشتم اما چیزی ندیدم ... با این حال احساس می کردم چیزی مرا به گشتن دوباره وامی داشت ....انگار کسی در گوشم می گفت : دوباره نگاه کن .... یازده و نیم شب شده بود ... دوباره مفاتیح را باز کردم اولین چیزی که دیدم این بود : اعمال لیله الرغائب از خودم پرسیدم : یعنی چه ؟ مگر من ان وقت اینجا را نگاه نکرده بودم ... البته که نگاه کرده بودم اما باید برای داشتن هر چیز بهایی پرداخت ... (و من ان لحظات شگفت را چه ارزان خریدم تنها با نگاهی دوباره .....) ان شب مثل همیشه شروع به نماز خواندن کردم ... بی انکه بدانم ان نماز , آغازی ست در دوباره زاده شدن من . اعمال ان شب , بیش از یک ساعت طول کشید. سخت بود , برای کسی مثل من که هرگز اینهمه ایستادن ها و سجده کردن ها را تجربه نکرده بود , بسیار سخت بود اما نیرویی از درونم مرا به ادامه وا میداشت. نماز را که خواندم نوبت دعا و آرزو رسید ... نام خیلی ها را بر زبانم آوردم و تصویر بسیاری از ذهنم گذشت ... وقتی برای آخرین بار به سجده رفتم , احساس عجیبی بر من مستولی شد ... شاید یک جور سبک شدن بود . وقتی که سر از سجده برداشتم ... دنیا جور دیگری بود . من گیج بودم اما این گیجی با همه ی انچه تا ان وقت تجربه کرده بودم , تفاوت داشت . هرگز آن لحظات را از ياد نخواهم برد، هرگز...وقتي به آن ها فكر مي كنم اشك امانم نمي دهد ... گاهي از خدا مي پرسم آيا من لايق اين همه بودم ... و او تنها لبخند مي زند ، همين و بس. آن شب ،شب برآورده شدن آرزوها بود .. و من با وجود همه ي غربتي كه با خدا پيدا كرده بودم ، خودم را به دست او سپردم ... آن وقت ،وقت بخشيده شدن هم بود و باور نمي كردم كه خدا به اين سادگي مرا و آنها كه يادشان كردم را ببخشد ... او براي آسوده شدن خيالم لحظاتي را به خوابم آورد ...خواب عجيبي بود اما همه اش تعبير شد .... آن شب خداوند بر روي من و آنها كه در رويا همراهم بودند آبي ريخت تا گفته باشد بخشيدمتان ..... بخشيدمتان.. پس از آن, لحظات شگفتي بر من گذشته است . اين روزها احساس مي کنم روحم بزرگ شده . حس قشنگي است . وقتي روحت رشد مي کند , درونت غوغايي به پاست . تازه خودت را درمي يابي.انگار نخستين بار است که اين موجود را مي بيني . ياد ميگيري به نواي درونت گوش دهي. وقتي روحت بزرگ مي شود ميتواني خدا را صدا بزني , هر لحظه و هر جا. وقتي روحت بزرگ مي شود , ديگر نماز نمي خواني تنها براي اينکه نمازي خوانده باشي . نماز مي خواني زيرا احساس مي کني , نماز بزرگترين نياز توست و باور مي کني که نماز کوتاه ترين راه رسيدن به خداست. وقتي روحت بزرگ مي شود , همه ي دنيا در نظرت زيبا جلوه مي کند و غمها و غصه ها در دشت زندگي ات تنها رگباري مي شود که زود مي گذرد . وقتي روحت بزرگ مي شود ياد مي گيري زيبا ببيني , زيبا بشوي و زيبا بخواهي. وقتي روحت بزرگ مي شود , لطافتت لبريز مي گردد . تو ياد مي گيري دوست بداري و دوست داشته مي شوي. وقتي روحت بزرگ مي شود , در مشکلات زاري نمي کني , به خودت مي گويي: " چرا به خدا توکل نکنم وقتي او مرا به راه راست هدايت کرده است ؟ چرا به او توکل نکنم ؟ " وقتي روحت بزرگ مي شود درک مي کني اگر امروز خداوند چيز خوبي از تو بگيرد , فردا چيز خوب تري به تو خواهد داد. وقتي روحت بزرگ مي شود , شهامت مي يابي تا از بزرگ شدن روحت سخن بگويي و به ديگران ياري مي رساني تا روحشان بزرگ شود. پس اکنون براي اينکه روحت بزرگ شود سرت را نزديک بياور مي خواهم پتکي بزنم . نترس .... دردش قابل تحمل است . بگذار تا در اين بي هوشي فرو روي. بگذار پتکي بزنم . بيدار شو ... هي .... بيدار شو . شايد ديگر فرصتي برا ي برخاستن نباشد . شايد ديگر اين شب برايت تکرار نشود . شايد ديگر نتواني . بيدار شو. به خود آي . قدر خودت را بدان . بهاي تو خيلي زياد است . وقتي به ارزش خود پي بردي , وقتي دانستي خداوند اوج حکمت و عظمتش را در خلق آدمي بکار بسته است وقتي خودت را شناختي ..... آن وقت , خداوند خوشنود مي شود و وقتي او خوشنود است همه ي سعادتش نصيب توست. باور کن ! خدا بهترين و صميمي ترين دوست توست . همو که در شادي ها , هم آواز تو و در غمها تنها نياز توست . خدا تنها کسي است که هر قدر برايش حرف بزني , خسته نمي شود .او رازت را به کسي نمي گويد, در سختي ها رهايت نمي کند .... او هميشه نگاهت مي کند . اگر تا امروز خدا را با تمام توان صدا نکرده اي , اگر هر روز يادت مي رود به او لبخندي بزني , اگر هنوز خوابي .... بيدار شو. آخر شبي در راه است . شبي عجيب , شبي به ياد ماندني . شبي تکرار ناشدني پنج شنبه 5 مرداد اول رجب همان ليله الرغائب است . درست همين شب با تمام توان به سراغ خدا برو . جاي او دور نيست . همين نزديکي هاست . به پشت سرت نگاه کن ... تنها يک رد پا مي بيني ؟؟؟ آن ردپاي خداست . تو بر شانه هاي خدا نشسته اي ..... فکر کن ! تو بر شانه هاي خدا نشسته اي..... اعمال ليله الرغائب( برگرفته از مفاتيح الجنان) پنج شنبه اول ماه رجب را روزه مي گيري و شب جمعه بين نماز مغرب و عشا دوازده رکعت نماز مي خواني . براي هر کدام يک سلام. در هر رکعت يک حمد و سه بار سوره قدر و دوازده بار توحيد مي خواني . بعد از همه ي دوازده رکعت 70 بار مي گويي: اللهم صل علي محمد النبي و علي آله . به سجده مي روي و 70 بار مي گويي : سبوح قدوس رب الملائکه و الروح. سر از سجده بر ميداري و 70 بار مي گويي: رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلي الاعظم. به سجده مي روي و 70 بار ميگويي: سبوح قدوس رب الملائکه و الروح. و بعد از آن حاجات خود را مي گويي . انشاالله برآورده مي شود .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:24 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
یک شنبه روزبزرگی است . روز شکفتن فاطمه ... روز گرامی داشتن زن... روز تقدیر از مادر برای این روز می خواستم دوباره از فاطمه بنویسم .......... آخر هر چه از او بنویسیم کم است . می خواستم از بزرگی اش , از نجابتش , از خوب بودنش , از تک بودنش , از مادر بودنش , از دختر بودنش , از همسر بودنش و از فاطمه بودنش بنویسم .... اما نمی نویسم نمی نویسم چون آنقدر زیاد از فاطمه نمی دانم تا بتوانم از همه ی آنچه که بوده در برابر عده ای, دفاع کنم . من این بار از فاطمه نمی نویسم ... چون نمی دانم چگونه او را که تنها برداشتش از فاطمه این است , توجیه کنم: یه زن بلند بالا که صورتش رو بخاطر نور زیاد نمیشه دید. چادرش مندرس و تمیز . تو خونه کارهای خونه رو انجام میده. بعضی از مواقع جملات حکمت آمیز میگه. قبل از این که با علی ازدواج کنه. دردوونه باباش بوده. علی از اون خیلی راضیه و ... من این بار از فاطمه نمی نویسم .. چون نمی دانم برای او که می داند فاطمه کیست و برایم این را نوشته , چه بنویسم خوب نوشتی یا برای او که نوشته : به مولا قسم هر چه گویم کم است من این بار از فاطمه نمی نویسم چون نمی دانم در جواب او که چگونه فاطمه بودن را پرسیده , چه بنویسم : بگو چگونه می توان لحظه ای مانند فاطمه زیست ؟ من این بار از فاطمه نمی نویسم چون نمی دانم برای او که یادش رفته زندگی بی مذهب و دین , زندگی نیست , چه بنویسم : اینقدر مذهبی ننویس مردم خسته شدن این همه از دین شنیدند... من این بار از فاطمه نمی نویسم نمی نویسم چون فاطمه بدون نوشتن من , بدون دانستن تو , بدون ستایش ما همیشه فاطمه بوده است و فاطمه هست ... من تا نتوانم جوابی به همه ی آنها بدهم , تا نتوانم فاطمه را درست توصیف کنم دیگر از فاطمه نمی نویسم .... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:53 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرک سوار اتوبوس شد بي آنکه بداند مقصد آن کجاست. برايش مهم نبود . تنها مي خواست کسي يا چيزي حملش کند. مهم نبود چه چيز و به کجا. تنها رفتن و دورشدن اهميت داشت . چند دقيقه از سوار شدن او به اتوبوس گذشته بود که پيرمردي وارد شد . پسرک متواضعانه از جايش برخاست و از پيرمرد خواست به جاي او بنشيند. مادرش هميشه به او مي گفت : " به پيرها احترام بگذار تا وقتي پير شدي , محترمت بدارند . " آن لحظه به ياد جمله ي مادرش افتاده بود. پيرمرد به پسرک لبخندي زد و همان طور که برايش عاقبت به خيري آرزو مي کرد , نشست. پسرک همچنان به مردم و مغازه هايي که ازکنارشان مي گذشت نگاه مي کرد , تنها نگاه مي کرد . صندلي کنار پيرمرد خالي شد . پسرک به اطراف نگاهي انداخت .او تنها ايستاده ي اتوبوس بود .پس نشست. همچنان نگاه مي کرد که صدايي شنيد: - کجا مي روي ؟ صداي پيرمرد بود . به صورت پراز چين و چروک مرد پير نگاهي انداخت و آهسته گفت : - نمي دانم . پيرمرد ادامه داد : نمي داني ؟ .... هميشه فکر مي کردم پيرها ندانسته سوار مي شوند اما انگار اين بي مقصدي به جوانان هم سرايت کرده ؟..... پيرمرد همچنان نگاهش مي کرد . شايد منتظر شنيدن بود . - بي مقصدي کوچک و بزرگ نمي شناسد. وقتي خودت را تمام شده بداني چه اهميتي دارد شماره ي عمرت چند باشد ؟ پيرمرد همچنان نگاهش مي کرد و همانطور که دستانش را بر روي عصايش مي گذاشت رو از جوان برگرداند . - عاشقي؟ چه سوال سنگيني.... پسرک تکاني خورد . به پيرمرد نگاه کرد . او نگاهش نمي کرد به جايي خيره شده بود . به دور دستي . - از احوالت برايم بگو .... - مردن که گفتن ندارد . - از روزهاي زنده بودنت بگو , از وقتي که عاشق بودي....... پيرمرد به پسرک نگاهي انداخت ... اکنون او به جايي خيره بود , به دور دستي. - ساده به او دل بستم.... خيلي ساده . دوستش داشتم , خيلي زياد. اوهم دوستم داشت..... وقتي بود هر روز احساس دوباره متولد شدن مي کردم. وقتي بود , هيچ رنجي آزارم نمي داد . انگار در تمام دنيا تنها من و او بوديم . وقتي بود , هيچ کس را نمي ديدم. ............. او همه چيز من بود , همه چيزم. قطره ي کوچک اشکي در چشمان پسرک مي درخشيد. پيرمرد به همان دوردست خيره شد , تا اشک پسرک را نبيند. - و چه شد که رفت ؟ - يک روز با خانواده اش به مسافرت رفت , با يک اتوبوس . وديگر برنگشت. - پس براي هميشه از دست دادي اش ؟ - بله. - و او با رفتنش , تو را هم با خود برد ؟ - او همه چيزم بود .... همه چيزم ... قرار بود بعد از آن سفر , همسرم شود . - و آن روز هيچ وقت نيامد . - هيچ وقت. پيرمرد از تماشاي دوردست, دست برداشت و به نيمرخ پسرک خيره شد . - به من نگاه کن . پسرک در چشمان او خيره شد . - نه ..... به چشمانم نه ... به چين و چروک صورتم , به خط هايي که در آن مي بيني, به پيري ام .... به تمام شدنم .... و به دستهاي پينه بسته ام و به کمر خميده ام وبه موهاي سپيدم و اگر مي توانستي مي گفتم به قلب تکه تکه شده ام .... به همه ي اينها نگاه کن. پسرک تمام آن مناظر را تماشا کرد . صورت پرچين و چروک را با تمام خط هايش. پيري وتمام شدن پيرمرد را , دست هاي پينه بسته , کمر خميده و موهاي سپيدش را و بعد چشمان او .... براي لحظه اي حس کرد اين مرد چقدر زياد آشناست . دوباره به چشمان او نگاه کرد . پيرمرد که در تمام آن لحظات , چشم از پسرک برنداشته بود , گفت : - من پيرشده ي توام .... من شبيه توام . وقتي که خيلي جوان بودم , شايد هم سن وسال تو وخيلي عاشق بودم شايد مثل تو .... همان روزها در اوج خوشبختي , از دست دادمش . خيلي ساده , من جان دادنش را به چشم ميديدم ونميدانستم چه کنم... تنها فرياد ميزدم و گريه مي کردم و از خدا کمک مي خواستم....اما او همچنان جلوي چشمانم تکه تکه ي جانش را مي داد و من با همه ي قدرتم نمي توانستم کاري برايش بکنم.... او هميشه مي گفت من قهرمان واقعي زندگي مان هستم . اما وقتي رفت دانستم داستان زندگي مان بي او , بي قهرمان شده .... سالهاي سختي را پشت سر گذاشتم ..... روزهاي زيادي را بي هدف گشتم . مي گفتم " بي او زندگي معنايي ندارد . " با خاطراتش سر مي کردم ... وجودم را پيش از آنکه بخواهد پير شود , پير کردم... خيلي ها خواستند و سعي کردند تا جاي او را در قلبم تسخير کنند اما نتوانستند ... من سند تمام قلبم را به نام او کرده بودم. سالها بي آنکه زندگي کنم تنها نفس کشيدم ... تا انکه شبي خوابش را ديدم ... نگاهم نمي کرد , رو از من برگردانده بود . علتش را پرسيدم .گفت که من خيانت کارم . ديدنش خواب از چشمانم ربود . روزها به جمله ي کوتاه او فکر کردم .آهسته آهسته حرفش هضمم مي شد . راست مي گفت . من خيانت کار بودم . من به خودم و به همه ي زندگي ام و به همه ي وجودم و به همه ي کسانم خيانت کردم ..... من ناسپاس هم بودم , چون شکرگزار بقيه زندگي ام نبودم .سالها پيش دعا مي کردم خدا کمکم کند ..... درست لحظه اي که داشتم از دست مي دادمش , خدا جوابم را داد . اما من آنقدر فرياد مي زدم که صداي او را نمي شنيدم. او همان وقت گفته بود : وقتي کمکم به تو ميرسد که تو بخواهي. خيلي وقت بود که پيرمرد ديگر به پسرک نگاه نمي کرد . او باز به دوردست خيره شده بود . - من از خدا کمک خواسته بودم , اما دستم را براي دريافت کمک دراز نکرده بودم . مي گفتم خودم را به دست سرنوشت مي سپارم , تا هر جا مي خواهد مرا ببرد . ديگر بي او برايم مهم نبود کجا باشم.... اتوبوس ايستاد . مردم کم کم از آن پياده مي شدند. پيرمرد دوباره به پسرک نگاهي انداخت و گفت : "اما اشتباه مي کردم , من حق نداشتم زندگي ام را پيش از آنکه خدا برايم خواسته , تمام کنم . " پيرمرد از روي صندلي بلند شد. - اينجا ايستگاه آخر است و زمان پياده شدن. پسرک همراه پيرمرد از اتوبوس پياده شد . خيلي وقت بود حرفي نزده بود . دستش را به سوي پيرمرد دراز کرد و گفت : "از آشنايي با شما خوشحال شدم . " پيرمرد همچنان که دست پسرک را مي فشرد , گفت :" دنيا به اندازه ي کافي خيانت کار است , پس لازم نيست توچيزي به آن اضافه کني ... با خودت مهربان باش. با خودت و با همه ي آنها که دوستشان داري .... و يادت باشد سرنوشت هيچ وقت به آنها که مقصد و مقصودي ندارند , رحم نمي کند . " پيرمرد لبخندي زد و ادامه داد : - تو مرا ياد جواني ام مي اندازي ... و امروز خدا خواست تا من در مقابل تو بايستم تا تو هم پيري ات را ببيني ... اگر مي خواهي به همان جايي که من رسيده ام با همه ي دردها و رنج هايش برسي , باز هم بي مقصد برو. اما اگر مي خواهي در اوج پيري هنوز جوان باشي , خودت را به دست خدا بسپار و قلبت را از عشق لبريز کن ...... مي دانم دلت نمي آيد جاي او را به کس ديگري بدهي .لازم هم نيست , جاي او مال خودش تو مي تواني بدون فراموش کردن او و پاک کردنش از قلبت , به کسان ديگر هم اجازه ورود بدهي .... مطمئن باش اينگونه او خوشحال تر است. پيرمرد دوباره با لبخندي صورت پرچين و چروکش را پر کرد و پسرک را با همه ي آنچه که گفته بود , تنها گذاشت . پسرک به اطرافش نگاهي انداخت, آنجا را مي شناخت ... انتهاي آن راه , او را به قبري مي رساند که در آن موجود مهرباني خفته بود .بر آن سنگ قبر , نام دخترک را براي چندمين بار خواند و با آبي درون آن بطري که هميشه کنار قبر دخترک بود , سنگ قبرش را شست . با دستانش او را نوازش کرد .... و با صدايي آهسته نامش را گفت . مطمئن بود , دخترک صداي او را مي شنود ... - تصميم داشتم همين روزها به اينجا بيايم و اعتراف کنم که ديگر نمي توانم ... ديگر بي تو نمي توانم , چون دوستت دارم ....... امروز بي هدف سوار اتوبوسي شدم . اتوبوسي که نمي دانستم مقصدش کجاست . خدا پيرمردي را در کنارم نشاند , وقتي خوب نگاهش کردم , خودم را در او ديدم و او برايم از خودش , عشقش و زندگي اش گفت . وقتي اتوبوس در ايستگاه آخر ايستاد , او از من خواست که خيانت نکنم و تا مي توانم خوشحالت کنم..... با اينکه بي مقصد سوار اتوبوس شده بودم, اتوبوس مرا درست به اينجا آورد و من اکنون در جوار توام , اما نمي خواهم بگويم که بي تو نميتوانم , چون دوستت دارم .... بي شک من امروز آمده ام به تو بگويم که دوستت دارم هميشه و هرجا . اما مجبورم بدون تو زندگي کنم و امروز يادگرفتم خيانت نکنم, به خودم , به تو و به همه ي کسانم .... و مي خواهم بداني جاي تو در قلب من , هميشه جاي توست . پسرک از قبرستان بيرون آمد . احساس سبکي ميکرد . خيلي وقت بود اينچنين سبکي اي را حس نکرده بود . آن طرف خيابان چند اتوبوس را آماده رفتن ديد. راننده ي اتوبوس قبلي را شناخت . به راهنماي مسير نگاهي انداخت و سوار شد. کنار مردي نشست. مرد به او نگاه کرد . پسرک هم او را نگاه کردو گفت : مقصد من خيابان حيات است , مقصد شما کجاست ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23:18 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
اين پنج شنبه يادآور رفتني است . رفتن زني بزرگ که پس از دهها قرن هنوز عظمتش پيداست . اين پنج شنبه همان وقتي است که مي گويند تن پاک فاطمه (س) در ظلمات شب , در برابر چشمان عزيزانش و دور از چشمان دشمنانش, ساده ي ساده به آغوش خاک سپرده مي شود . و اين فاطمه همان زني است که امروز , با همه ي متفاوت بودن از ديروز , هنوز مي توان چگونه دختر بودن , چگونه مادر بودن , چگونه همسر بودن و چگونه زن بودن را از او آموخت . و امروز با گذشت اين همه از ديروز فاطمه هنوز همان فاطمه است و دکتر علي شريعتي راست گفته است که: گفت: هزارو هفتصد سال است که همه ي سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار وهفتصد سال است که همه ي فيلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب, ارزشهاي مريم را بيان کرده اند . هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستايش مريم همه ي ذوق و قدرت خلاقه شان را بکار گرفته اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان , چهره نگاران , پيکره سازان بشر , در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر کرده اند . اما مجموعه ي گفته ها و انديشه ها و کوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرن هاي بسيار , به اندازه ي اين يک کلمه نتوانسته اند عظمت هاي مريم را بازگويند که : مريم مادر عيسي است . و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم . بازدر ماندم : خواستم بگويم :فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است . ديدم که فاطمه نيست. خواستم بگويم که فاطمه دختر محمد (ص) است . ديدم که فاطمه نيست . خواستم بگويم که : فاطمه همسر علي است . ديدم که فاطمه نيست . خواستم بگويم که : فاطمه مادر حسنين است . ديدم که فاطمه نيست . خواستم بگويم که : فاطمه مادر زينب است . باز ديدم که فاطمه نيست . نه , اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه , فاطمه است .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 23:37 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم : "چند روز است حس مي كنم ، عاشق شده ام ." سرش را كنجكاوانه به سويم گرداند ، در چشمانم خيره شد و هنگامي كه پرسيد :"عاشق چه كسي؟ " دوست داشت بشنود " عاشق تو " . چشمانم را بستم و گفتم: - من عاشق خدا شده ام .وقتي عاشق بنده ي خدا مي شوي ، بودنش هيجان است و نبودنش اميد . وقتي هست ، همه چيز مهيج است و آن هنگام كه نيست اميد ديدنش در سر. اما وقتي عاشق خدا مي شوي ، همه اش هيجان است . آخر او همه جا هست . هميشه ديدنش ممكن است ، هميشه بودنش ميسر. چه حس لطيفي ! من عاشق خدا شده ام . " چشمانم را گشودم . او ديگر نبود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 22:35 توسط سودابه
|
|
||