تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....
 

۱. خدایا ازت غافل شده ام.... خبرم هم کردی ...اما من...

۲. دلم برایت تنگ می شود... گاه به گاه ... که این گاه هایش گاه خیلی زیاد است...

۳. صدایم کن.. کارت دارم... حرفی دارم ... من راه خانه ات را از یاد نبرده ام... تنها به سکوتی مبتلا شده ام که فکر می کنم دارد جانم را بی جان می کند!

۴. نه از سر نخواستن که قسم می خورم تنها از سر نتوانستن این جا را ترک می کنم تا روزی که باز توانا شوم....

۵. پس اگر برگشتنم می خواهی توانم بده... معامله می کنم با تو... چه بنده گستاخی شده ام ... می بینی؟... معامله می کنم با تو... وای بر من اگر  تو ترک این معامله کنی....

۶. وقت رفتن شده است... می بوسمت... بوسیدنی نه مانند پیش از این ها... تنها می بوسمت ...

۷. برایم دعا کن خدا... دعا کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:25  توسط سودابه   | 

 

 

1.     خدایا اگه ازت غافل شدم خبرم کن...

2.     روزش نو شده است  و شبش خواهد آمد باز...لیله الرغائبی دیگر... شب آرزوهایی نو... و  من به یاد گذشته های خوبم ، امشب نه دعا، که سکوت می کنم!....

3.     سکوت پر از هیاهوست .... و چه زبانی زیباتر از این که با او سخن بگویم...

4.     خدایا... سکوت ام را بشنو.

 

      همه ی آن روزها

       دعای اش از من بود ...آمین اش از تو باشد

       آرزو کن

       از اینجا ساده مگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:38  توسط سودابه   | 

 

1.     خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2.     اين 8 و 7 كه 87 صداي اش مي كرديم  هم گذشت...و خوش حال ام از آمدن اين دو 8.... و دوست ندارم كه 88 صداي اش كنم ... من هنوز هم آن قدر ديوانه ام كه فكر كنم 8 بزرگ ترين  عدد عالم است و ذوق كنم كه اين سال دو 8 دارد ... و وقتي بروند اين 8 ها ... و بيايد 8 و 9 اي ... چه ديوانه كننده ست ... وقتي 8 بزرگ ترين عدد عالم است .. پس 9 يعني بي نهايت ... و اين 8 و 9 در راه ... بسيار مرا ديوانه خواهد كرد ...

3.     شاد ام از براي اين ديوانه گي ... شاد  ام .

4.     و دل ام مي خواهد امروز اين چيزها را اين جا بنويسم ...

5.     دارد باران مي آيد و من مست صدا ي اين بارش ام ...

6.     ...

روباه گفت : “ اهلي كردن “ چيز بسيار فراموش شده اي است، يعني “ علاقه ايجاد كردن ...“

-         علاقه ايجاد كردن ؟

روباه گفت: البته.تو براي من هنوز پسر بچه اي بيش نيستي .مثل صدها هزار پسر بچه ديگر ، و من نيازي به تو ندارم . تو هم نيازي به من نداري.من نيز براي تو روباهي هستم شبيه صدها هزار روباه ديگر. ولي تو اگر مرا اهلي كني هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي من در عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود...

شازده كوچولو گفت: كم  كم دارم مي فهمم ... گلي هست ... و من گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلي كرده است ...

... تو اگر مرا اهلي كني زندگي من همچون خورشيد روشن خواهد شد . من با صداي پايي آشنا خواهم شد كه با صداي پاهاي ديگر فرق خواهد داشت .صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولي صداي پاي تو همچون نغمه موسيقي مرا از لانه بيرون خواهد كشيد . بعلاوه ، خوب نگاه كن ، آن گندمزارها را در آن پايين مي بيني ؟ من نان نمي خورم و گندم در نظرم چيز بي فايده اي است .گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازد ولي اين جاي تاسف است. اما تو موهاي طلايي داري و چقدر خوب خواهد شد آن وقت كه مرا اهلي كرده باشي  چون گندم كه به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت .آن وقت من صداي وزيدن باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت .

روباه ساكت شد و مدتي زياد به شازده كوچولو نگاه كرد .آخر گفت : بي زحمت ... مرا اهلي كن.

شازده كوچولو در جواب گفت : خيلي دلم مي خواهد ، ولي زياد وقت ندارم .من بايد دوستاني پيدا كنم و خيلي چيزها هست كه بايد بشناسم.

روباه گفت هيچ چيز را تا اهلي نكنند نمي توان شناخت.آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دكان مي خرند اما چون كاسبي نيست كه دوست بفروشد آدمها بي دوست و آشنا مانده اند . تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن !

7.     اين ها را آنتوان دوسنت اگزوپري روزي در شازده كوچولو اش نوشته بود...

8.     اين نوشته هيچ مخاطبي نداشت ....

9.     خدايا ... بي زحمت دعا هاي اين روز هاي مان را برآورده كن ...

10. خدايا... مي بوسم ات 8 نه ...9 تا ...!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 19:32  توسط سودابه   | 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن...

2.غروب هاي ونك را دوست دارم ... همان لحظاتي كه بر درخت هاي تا به آسمان رسيده ي باغ مان (!) كلاغ هاي سياه بي شمار ، تا مي توانند رفتن روز را با آن صداي گوش خراش شان كه شنيدن اش اما براي من لذتي وصف ناپذير دارد، فرياد مي كنند...

غروب هاي ونك را دوست دارم ... آن لحظات رفتن آفتاب آسمان كه با وزيدن بادي نرم همراه مي شود و هر پوششي را آهسته و مكرر بي تاب مي كند!

غروب هاي ونك را دوست دارم ... و در اين لحظات تا شب مانده به اين مي انديشم كه باز روزي در راه آمدن خواهد بود ... به همان شتابي كه روزي در راه رفتن است... و فكر مي كنم با خود ... فكر مي كنم كه من چه ساده مي روم تا به همه ي آن چه در روزهاي پيش مي انديشيدم ، برسم...

غروب هاي ونك را دوست دارم ... درست همان لحظاتي كه صداي موذن تمام ذرات اين هوا را به ارتعاش در مي آورد و با لرزش همين ذرات است  كه چيزي بي درنگ در وجود ناآرام من به تلاطم مي نشيند ...

3. خدايا ...بيش از آن چه بتوانم بگويم ، دوست ات دارم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:46  توسط سودابه   | 

 

1.خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2.ياد گرفته ام كه

اگر همه ي دنيا يكي شود تا نابود ام كند

نبايد بترسم

زيرا يكي هست كه مي تواند همه ي دنيا را نابود كند ...

3. روز هاي خوبي ست .....و من شاد ام ...

4.  خدايا ... براي همه ي داشته ها و نداشته ها متشكرم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:52  توسط سودابه   | 

1. خدایا اگه ازت غافل شدم , خبرم کن ...

2. آن شب كه خواندم :

" اگر خدا بخواهد كسي را ديوانه كند ، همه دعاهاي اش را بر آورده مي كند."

باورنكردم ،

اما امشب وقتي علت ديوانگي ام را جستجو كردم ، ديدم همه ي دعاهاي ام برآورده شده است.

3.

و این حال اکنون من است .... یادم هست درست یک سال پیش .. وقتی در اوج خواستن ها و نداشتن ها دست ام را به درگاه اش بلند کردم .... اما هیچ توانی در وجود ام نبود تا چیزی بر زبان بیاید ... یادم هست آن شب را .... بی گفتن ... بی بر زبان راندن ... تنها به جایی نگاه کردم که سال ها ست می پندارم خدای من آن گوشه نشسته (!) .... تنها به ان نقطه ی معلوم نگریستم ... بی گفتن ای .... و تنها اشک ریختم ... و اکنون که یک سال از ان وقت می گذرد ... خود ام را می بینم ... که دیگر نه در نتوانستن ام و نه در نداشتن ... امروز ... من در اوج توانستن ها و داشتن ها ی ام ایستاده ام .... و می نگرم هنوز به همان نقطه ی معلوم .... و هنوز مثل همان شب صدای ام در نمی اید ... گاهی با خود می اندیشم .... آیا کسی صدای گفتن مرا به او , ربوده است ؟.... صدای ام در نمی اید .... نمی دانم چرا... یک سال است ... برای گفتن به او ... تنها به آن نقطه ی معلوم خیره می شوم ... یک سال است با صدای بلند به او هیچ نگفته ام ... یک سال است که من .... دیوانه تر شده ام !!!.....

 

یاد ام هست همان وقت ها ...روزی فرزاد اژدری برای ام نوشت تا دوباره داستان بلور فروش کیمیاگر را بخوانم .... و من خواندم و یاد ام آمد اگر روزی به تمام آرزو های ام برسم دیگر بهانه ای برای زیستن ام نیست ....

و من اکنون در آن روز ایستاده ام ....اما خوش ام از این که ... هنوز بهانه ای برای زیستن ام هست (!)... بهانه ای بزرگ ....

 

4. و گاه حس می کنم این روزها که می ترسم ... می ترسم از روزهایی که در پیش است ... گاه فکر می کنم برای چه دارم خودم را به ترک جایی که در آن می زیسته ام دچار می کنم .... گاه فکر می کنم و نگاه می کنم و می بینم که دیگر تفکر سودی ندارد .... من شهر ام ....خانه ام ... اتاق ام را ترک خواهم کرد .... و به شهری خواهم رفت که کسان زیادی از مردم اش را نمی شناسم .... و نمی دانم این رفتن و این رسیدن چه چیز به زندگی ام خواهد افزود....

5. و این روز ها با وجود تمام این ترس ها و شکایت ها .... قسمت ای از وجود ام سرشار از حس ای غریب است .... و من در این گوشه ی وجود ام احساس می کنم روزهای خوشی در آن شهر بزرگ در انتظار من است ....

و یاد گرفته ام همیشه حس این گوشه ی وجود ام را باور کنم .....

6. خدایا ... اکنون احساس می کنم .... دیگر نه جای شکایتی است و نه جای ترس و تردید .... من برای تمام داشتن ها و نداشتن های ام از تو متشکرم ... و این نوای شکر از نهایت وجود تکه تکه ام برخاسته است ....

7. خدایا مرا هم چون گذشته ها به خود بپذیر ....

8. و یاد گرفته ام همین دیروز .....:

9. خدا بیشتر از آن چه فکرش را بکنی فکرت را می کند ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:20  توسط سودابه   | 

 

۱. خدایا اگه ازت غافل شدم ، خبرم کن ...

2. برای کسی که نمی دانم ... می آید یا رفته ست ...!!!

3. زمان با شتاب می گذرد و من امروز شاکی از گذشت دیروز ، بر پرچین ذهن خود یک روز را ترسیم می کنم .

روزی که همه چیز اش برای من و توست ....سپس آسوده خاطر می نشینم تا با قلم سحرانگیز خیال ام ، بهترین لحظات را با دیدن روی ات خلق کنم .

مدت ها منتظرت می مانم.... زمان می گذرد و من  در می یابم هر چه زمان می گذرد آمدن تو ناممکن تر می شود .... پس چاره ای برای ام نمی ماند ... جز این که .... تابلوی ذهن ام را عوض کنم !

سعی می کنم .... سعی .... نمی شود ..... گویی همه چیز این جا برای توست ... به نام توست .....

چه چیز عجیبی ! در خیال ام هیچ کس جز تو جای نمی گیرد ....

چه بد بختی عظیمی !.. در برابر دیده گان ام ، همه کس جز تو جای گرفته اند !...

4. نوشته شده در پنج شنبه 4 بهمن 80.

5. روزهای عجیبی ست .... من امروز ادمی هستم با آرزوهای برآورده اما شاکی !!!... شکایت از کی ؟... شکایت از چی ؟...

6.   ....     .....     ....     .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:35  توسط سودابه   | 

 

۱. خدایا اگه ازت غافل شدم ... خبرم کن

۲.کاش  هم کیش من بودی ...
آن وقت با  
صدای بلند   می خواستم ات ....
و تو می آمدی
به
دنیای زیست ام
و جای خالی ات
پر می شد ....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 16:35  توسط سودابه   | 

 

1. خدایا اگه ازت غافل شدم ، خبرم کن ...

2.  نمی دانم که آیا عنوان دارد یا نه ... نمی دانم حتی بنویسم برای کسی ... یا نه ....

 

3. 

کسی هست ... کسی که من نمی توانم

او را ،

بودن اش را ،

خوب بودن اش را ،

برای من بودن اش را،

نادیده بگیرم .....

گرمای عشق اش ،

گرمای احساس اش،

گرمای خوب بودن اش ،

سراپای وجود مرا فرا می گیرد

و جای ای برای سرمای من نمی گذارد ....

***

امروز دل ام تنگ است .... تنگ تنگ ....

و من خسته ی این دل تنگ ای ها نشسته ام ...

خسته ی این بودن و نبودن ....

و گاه فکر می کنم

از من تا تو چه راه درازی ست

چه رفتن بی رسیدن ای ....

چه رسیدن دست نیافتنی ای ....

***

و گاه فکر می کنم

دل ام چه زیاد او را می خواهد ، ....

 

آه ... ای من !

ای من تنها !...

ای من بی کس !...

بی من بی او !

بی او ....بی او ...  .

 ***

و کاش می توانستم برای با تو بودن

از چیزهای ای درون خود،

از چیزهای ای برای خود ،

از آن ها که این روزها

با من اند

و

برای من اند ،

بگذرم .

***

آه ... ای من !

ای من بی او !

ای من بی تو !....

***

امروز بی جهت چیزی درون ام

مرا به بازی گرفته ست

و

چه اهمیت دارد که این چیز عجیب ،

مرا به بی چاره گی برساند روزی ....،

آه .... ای من !

ای تو !...

ای بی کسی ما !....

مرا به خود رسان .....!

آه .... ای من !....

 

4. خدایا ... من مراقب خود نبوده ام ... تو چرا رهای ام کرده ای ؟....

5. تمام ای دیگر....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:49  توسط سودابه   | 

 

1. خدایا اگه ازت غافل شدم ، خبرم کن ...

2. روزی آمدم و این جا نوشتم ... از این جا ساده مگذر ....

و دوباره روزی آمدم و گفتم....آرزو کن

3. و این سومین بار است که باز روزی برای ام نو شده ست نوشتن از آن .... و این چهارمین بار است ...نه بگذار بشمارم .... 83....84....85...86...87.... می شود 5....پس این پنجمین بار است که من این شب را تجربه خواهم کرد ....

4. شب ای در راه است که شب آرزوها می نامند اش ... لیله الرغایب.....

5. آن دورها بسیار آرزو برای برآورده شدن داشتم ... و این روزها اگرچه بسیاری از آن آرزوهای ام برآورده شده اند ...اما هنوز چیزی برای آرزو کردن در من هست .... آرزو می کنم پس.....

6. و یاد گرفته ام گاهی خداوند برای این که دعا های ما را برآورده کن اشک ما را به امانت می گیرد ....

7. در شب آرزوها تا دل ات می خواهد گریه کن ...

8. آیا کسی هست که از من هم یادی کند ؟...

9. خدایا به ما ... به همه ی ما .... توان بده ...تا از این روی ناتوان تا آن روی توانای زندگی توانا باشیم ...

10. دعای اش از من بود ...آمین اش از تو باشد .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:59  توسط سودابه   |